💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۵خرداد

شنیدن خیلی مهم هست

برای همین دو گوش داریم

دیدن هم همانقدر مهم هست

برای همین دو چشم داریم

**

و قطعا شام خوردن و اساسا خوردن در شب چاق میکند

**

یک مهران مدیری هم هست 

میخواهد ادای بامزه و شاخ ها را دربیاورد 

**

یک احسان علیخانی هم موجود هست 

که سعی کرده تجارتش را زیر سایه بیننده ها و شهرت قبلی اش

حفظ کند

زیرا شبکه به او اجازه نمیدهد آزادی های فکری اش را اعمال کند

او دارد شکست میخورد چون دارد از قوانین شبکه پیروی میکند

او شخصیت باحالی دارد البته باحال ازدور

نه از نزدیک

برای چلاندن اعصاب طرف مقابل توانایی بسیاری دارد و همین موجبات موفقیتش است

به امید آزادی 

Donya Bani
۱۷خرداد

یادش بخیـر

سوم راهنمایی، که همسـاده شده بود رضا گلزار و همـش می پایدیمش.

یکی دارد پیدا میشود که مهم شده.

خوشحـالم که دارد مهم میشـود.

طعم اهمـیت در زندگی ام گم شده بود

Donya Bani
۱۵خرداد

کدئین تر از نوشته، 

گفته،

شاید شنیده 

دستی از غیب برای در آغوش گرفتنت است

Donya Bani
۱۳خرداد

شاید یکی از بزرگتـرین نقطه ضعفام عادتهامـه.

عـادت رو شکونـدن درست همونقـدر سخت شده برام،که میخـوام عادتی رو به دست بیارم

باید یکم روی اراده ام کـار کنم.

__

تابستون شده،

و ماییـم با حجـم بزرگـی از وسوسـه هایی کـه وقت ِ با ارزشمـونو میگیره.

و فقط به خاطـر یک اتفاق همـه ی تصمیم گیری هامو موکول کردم به بعـد.

بـعد اتفاق، همه چی طور دیـگه ای هست.

مراقـب زمانـمون باشیم.

اینستا،تلگرام،تنهایی  گاهی حتی،دورهمی حتی،

اینا دست اندازن.

وقـت زیادی نیست.

شکـر خداوندا 

کمکـمون کن

__


پسردایی عقد کرد:|

با دختری که یک سال ازم بزرگـتره.

نمیتونم ببخشـم یک سری اتفاقـای موندگار شده از ایشونو.

و جشن عقدشون شهریوره.

احتمالا میتونم با زن پسردایی دوست شم.

و بالاخره یکی رو پیدا کردم توی فامیل که فاصله سنیم باهاش کمتر از دوسال باشه.

____

خرداد هم داره به نیمـه میرسه.

همه موفق باشیـم و سعادتمـند.

Donya Bani
۱۰خرداد

صبح یادم افتاد چه خوابی دیدم.

خواب دیدم که اونجا بودم.انگار واقعا بودم.سبزی کوهها بیش از حد واقعی بود.و من باور نکردم.و گریه ام گرفت. ما یک گروه بودیم.و گفت،انگار واقعا که میگفتن تو اینجا رو دوست داری واقعی بوده.

داره یادم میاد

قبلش توی ویلامون یعنی خونمون، توی شمال مار دیدم.و بابا که حالش خیلی مساعد نبود.بعد هم خودمو دیدم توی یک ماشین که داشت از جاده ها عبور میکرد،اول باورم نشد.خوب نگاه کردم.خیلی واقعی بود.خیلی.و رسیدیم به یه جایی...یادم نمیاد...انگلیسی صحبت میکردیم... یادم نمیاد...سه نفر بودیم....

رفتیم یک جایی، تشکر به زبونشونو بلد بودم...گرگ و میش بود انگار...یادم نمیاد...


حس این خواب هنوزم اشک تو چشمام میاره.

جایی که وقتی حس کردم توشم،متاسف شدم که نتونستم زبونشونو بفهمم.

یادم نمیاد.


میگن اگه خوابی رو داشت یادت میرفت توبه کن.

خدایا توبه.

یک ساعت پیش خوب یادم بود.

خدایا من اون خوابو دوباره میخوام.


کنار بالشتم یک خودکارو دفتر میذارم از این به بعد.


چرا یادم نمیاد؟

_____

الان خیلی عصبانی ام؛

لعنت به فراموشی

لعنت به اینکه نمیشه یه سری چیزا رو نگه داشت.

من 

اونو میخوام

____

الان دارم امید به خودم میدم؛

من هنوز یادمه اون خوابی رو که توی ابتدایی دیدم.

این هم یادم میمونه.

در طی روز فلش بک میشه یادم میاد.

_____

تضمین برای خودم؛

خدا جون،

بیا معامله کنیم.

علاوه بر هزار،

یه چیزی برسه به اونی که تو میدونی بیشتر از همه نیاز داره.

لازمش دارم.

لطفا برش گردون

Donya Bani
۰۸خرداد

مثل بادم.

یه جا نمیتونم بمونم.

اسیرشدن حس خوبی بهم نمیده.

دلم میخواد هرچه زودتر تمومش کنم.

Donya Bani
۰۵خرداد



خیلی مهمه.

با خودت. 

با افکارت

با ارزوهات

با زمانت.




#همیشه  صادق باش

____


صداقت یه قدرته.

صداقت -->راحتی با خودت --->سبکی--->پرواز راحت تر

Donya Bani
۰۵خرداد

یه مدتی رو گذروندم که همه ی خصلت های بدم عین یه تاول ترکید و داشت کم کم زندگیمو عوض میکرد.

ایمیل زدم به یکی از این سایتای مذهبی،گفتم دارم عوض میشم.

انگار لازم بود عوضی شدنمو جدی بگیرم تا همه چی خود به خود درست شه.

الان بهترم.مثل قبل دوباره نفرتمو دارم میریزم تو خودم.

حالت قبلمو دوست ندارم.ارامش داشتم اما مقطعی بود.هی باید طوفانی میشدم تا ارامش پیدا کنم.دوست نداشتم.

داشتم سعی میکردم اون خودِ خودِ درونیم باشم اما دیدم بدون نگه داشتن خودم از یه هیولا مزخرفتر میشم.

الان میخوام یه ترکیبی از قبل و الانمو درست کنم.خیلی سخته.ولی کم کم میتونم.باید بهش فکر کنم.

و اینکه یه دغدغه دارم.

توی تابستون میخواستم برم پیش عمو اینام.ولی اگه طبقه سومشونو ندن بهم چیکار کنم؟

طبقه همکفش خیلی به مذاقم خوش نمیاد.خداکنه قضیه تابستونم حل شه.

بعدش میمونه قضیه خوابگاهم.

:)))) چه زندگی پر پیچ و خمی.خداکنه یه چیزی ازم درآد حداقل 

برا همه ارزوی سعادت میکنم

Donya Bani
۰۱خرداد

ششمین و هفتمین کیک های عمر من 

دیشب؛ من با خودم؛

"چطوره یه کیک درست کنی و بری پیش مامانبزرگ اینا.حال کنین؟"

امروز صبح؛

"چه خبره؟اهان صبحه.باید کیک رو درست کنم تا امروز حال کنم.اومم چه روز خوبی!"

بعد از کیک اول؛

"اشکال نداره الان یکی دیگه درست میکنم.الان باید زنگ بزنم تخم مرغ بیارن."

بعد از کیک دوم؛

"تا تو باشی وقتی حسشو داشتی درست کنی. خاک تو سرت با این دست پختت.باید عصرا کیک درست کنی"

=  =

  

توصیفات؛

کیک شکلاتی طعم تخم مرغ میداد و اینکه خیلی سفت بود.

کیک دو رنگم اصلا طعمی نداشت:|

جفتشون هم خیلی خوشگل شده بودند.

دو تای کیک قبلیم خیلی خوشطعم بودن.ولی این دوتا افتضاح شده بودن.

فرق ها این دفعه با دو دفعه پیش؛

از همزن برقی استفاده کردم.و به همین دلیل استرسم برای درست کردنشون زیاد شد.این دفعه با اون رغبت دو دفعه پیش درست نکردم.

دستور پخت سایت ایران کوک رو استفاده کردم.

از آرد بی نام و نشونی استفاده کردم.

برای درست کردن کیک دو رنگ دستورالعمل رو باباقوری دیدم بی طعمیش برا اینه.

تصمیم بعدی من؛

از همزن برقی استفاده نکنم.

وقتی داشتم از شوق کیک درست کردن میمردم، کیک میپزم.

آرد رو چند بار الک کنم.

توی قاب کیک تفلون مایه رو میریزم(احتمالا یکی از دلایل خراب شدن کارم.)

وانیل رو بیشتر میکنم.

نق های من؛

1/به کی بدم بخوره؟؟؟؟

2/حیف این همه مواد و وقت:(

Donya Bani
۰۱خرداد

هوا گرمه یا من تب دارم؟

چرا آدما فکر میکنن میتونن در مورد زندگی من قضاوت کنن!؟

چرا دلم براش تنگ شده؟

چرا من معتاد شدم؟

چرا این روزا خسته میشم انقدر؟

چرا دارم عوضی میشم؟

چرا دارم بی احساس میشم؟


هوا گرمه.من تب دارم.بازم صبر میکنم تا بدنم خودشو اداپته کنه.


اونا آقازادن.باباشون روحانی بوده، منم نمیدونم چطوری بزرگ شدن.اما توقع دارن تا سی سالگیت یه آدم ساکتی باشی که هر چی گفتن، هیچی بهشون نگی.حالا منم تا تونستم باهاشون دعوا کردم.و اونا به خودشون اجازه دادن به من توهین کنن.واقعا جالبه.پدرشون انسان روحانی ای بوده،خودشون فقط ادعان.خیلی حرفا هست بهشون بزنم.به کسایی که هر فصل یکی رو مد میکنن.بابا میگه جوابشونو نده.اما من آدمی نیستم که بخوام روی سیاستای کوته فکرانه ی اونا سرپوش بذارم.

تصمیم گرفتم دعوا کنم با اینا.داد بزنم سرشون.

اما یه حسی میگه "عوض میشی"و من فکر کنم بهتر باشه رهاشون کنم. رهاشون کنم توی جهالتشون.


خوابتو دیدم.بودی و مثل همیشه کم محلی میکردی.:))

فکر کنم جا بخوری وقتی ببینی چقدر عوض شدم.


واسه اینکه میخوام فرار کنم.از خودم.از خستگیام.از دردهام.از همه چی میخوام فرار کنم.پس معتاد شدم.


واسه اینکه دخترم.واسه اینکه کمخونی دارم.


واسه اینکه پرهیز نمیکنم.واسه اینکه به احساساتم اجازه میدم بروز پیدا کنن.


چون یه موجود زنده رو دفن کردم.چون دارم مرگو برا خودم، خیلی ناخودآگاه، عادی میکنم.





خوب بود.

یادم اومد چرا زندم.


Donya Bani