💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

ترانزیت

قبل از پرواز همیشه وارد یه سالن میشی به نام سالن ترانزیت.زندگی هم همین بخش رو داره

حس میکنم مدتی هست که وارد این بخش از زندگیم شدم...و خب ریسمان هایی ه که منو با 

خودشون میکشیدن و یه طورایی بهم ثابت شد که همچین الکی هم نیست.نوشته بود از آگوست

تا اکتبر.نوشته بود این ترانزیت توی این مدت از زندگیت اتفاق میفته.داشتم فکر میکردم نکنه قضیه

رفتنم باشه.ولی انگار بحث "فاینانس" و "خاک" ، قرار نیست بذاره که تا سه چهار سال دیگه راهی

شم.نوشته بود این ترانزیت مثل یه لاتاری میمونه.قراره از جا بکندت...از طرفی منوط بر اینکه به 

خدا هنوز اعتقاد دارم ، میدونم اگر قرار باشه برم نه فایننس نه خاک جلودارش خواهد بود.بالاخره

اون بالایی که مثه ما نیست.خوب میدونه داره چی کار میکنه.

توی سالن ترانزیت آدما آروم و خب مضطرب تر میشن.مدتی هست که اینطور شدم و همین هم

مهر تاییدی هستش بر "ورود" من...ورود:یـاد فیلمش افتادم...



و بدترین کاری که میتونستم بکنم دیدن فصل دوم 13 reasons why بود.

موندن بدترم میکنه،اما فرق نظر الان و چندسال پیشم اینه که اون موقع فکر میکردم اتوپیایی 

وجود داره.فارغ ازینکه این دنیا یه بازیکده س....


میخوام جرف بزنم.ولی نمیخوام.

همه چیز بهتر میشه:)

۰ نظر
Donya Bani

باز هم وقفه

سلام وبلاگم و خواننده های وبلاگم بعد از n ماه خوش اومدم

اتفاقای خیلیییییییییییییییی زیادی برای همه افتاده :از جمله من. که به بهانه اولویت انجام دادن کارهای دیگه م از گفتنشون طفره میرم.وبسنده میکنم به اینکه

بگم :

" خداروشکــــــــر بابت همه چیز."

_________________

_______________

_____________


دیشب که دیر خوابیدم ، طبیعی بود که امروز هم دیر پاشم و وقتی ساعتو دیدم انگار یه سیلی محکم خورد تو صورتم!

قرار بود ناهار درست کنم ببرم پیش مامی جان.که خب انقد فس فس میکنم که {تازه} غذای اولی که درست کرده بودم رو به مرحله "خوردن" رسوندم.


قرار هست که بریم سر بزنیم به عمه ها جان، که خب چون آرزوی کهیر و دخترش هستن ممکنه صرف نظر کنم از رفتن.چون تنها تغییری که ایجاد میشه ، خورد شدن اعصاب من با دیدن این آدمای فیس و افاده ای و لوسه.

اعلام میکنم صدرا هم داره به لیست سیاه من خودشو نزدیک میکنه.

آدم لوس و ننری که براش خرید از فلان فروشگاه برند و کوفت و زهرمارای لاکچری افتخاره...

یه روزی به روش میارم که خیلی خیلی خیلی خیلی از این اخلاق بدم میاد!!!

پدر به یه دسته از آدما میگه " آدمای مادی"

این گروه به شدت دارن زیاد میشن...این مادی بودن عین یه مریضی مسری شده و منو واقعا منزجر میکنه از آدمای واجد این ویژگی.


به علت خوردن اون شکلات و نصف بستنی و غیره :| امروز میرم پیاده روی.به امید اینکه بسوزند این لیپیدها.


اینجانب هنوز به نظم در نوشتن در وبلاگ عادت نکرده و احتیاج به زمان دارد.والبته خیلی هیجان زده س که همه چیو تعریف کنه تا کامنت بشنوه و فکر های جدید دریافت کنه.

با تشکر از خودم و خدا


ذهن نشین



پیوست:

غــذاهایی که درست کردم

1 سیب زمینی شکم پر

2 خوراک بادمجون


۲ نظر
Donya Bani

رد پای خون احساسات

وقتی احساساتو می‌کشی باید توقع اینو داشته باشی که هر کسی از بیرون بوی 

خون رو هم حس کنه.انقدر متعفن میشه این قلبی که احساسات پمپاژ نمی کنه

که خودت هم غرق بو و عفونت میشی...

اینجانب قصد خوندن رمان های درام و احساساتی رو کردم.قربه الی الله...تومن لی :)

(به نقطه ای رسیدم که بشدت حس میکنم نگاه پوکرم همه رو داره اذیت میکنه،حالا هر چقدرم لبخند مصنوعی بزنم،مثه بوی اسپری آیه که تو تابستون هی میزنی به خودت تا بوی گندت بره...غافل از دوش گرفتن....//برم حمام بدم روحمو)

_______

بخش دوم:

پیشنهاد بی شرمانه یک فرد، اونهم یک فرد خیلی عزیز مثل برادر،همه ی پسر ها رو از چشمم انداخت.خداوکیلی مذکوران مذکر, همتون دخترا رو به «اون» چشم می بینید؟بگید ما بدونیم تکلیف اینکه بازیچه ایم یا نه؟همه ی این الا یا ایها الساقیا پوشالیه یعنی؟همه ی این دلسوزیای برادرانه ؟؟؟


۰ نظر
Donya Bani

ساعت شش و سی و هشت،اینجا کافه!!!

فکر کنم سالها بود این احساس رو نداشتم...اگه بزنم زیر گریه تو کافه خیلی لوسه .نه؟

خب ، این کار خیلی دخترونه س.

Donya Bani

سیزده دلیل برای نرفتن سرقرار

بهترین حالت تنبیه خودم منتظر شدن برای یه چهارشنبه دیگه س.الان دیگه جفتمون باید پا می‌شدیم می رفتیم.نمیدونم اونم مثه من منتظر هست واسه چهارشنبه دیگه یا نه.اصلا نمی‌دونم امروز اومد اونجا یا نه.

این داستان؛علاقه ! ‌:|

.

.

.

شده تا حالا حضور یکی براتون یه حس عجیبی ایجاد کنه.یه حس وابستگی مثلا؟یا مثلا بین n نفر آدم ،حضور فقط یکی براتون متفاوت باشه؟

الان برای من اینطور شده.بعد از قرار مصاحبه یادم رفت که ...آره خداییش ،یادم رفت برم انقلاب.قرار بود شیش و نیم اونجا باشم.که اگه اومد آنقدر نگاهش میکنم تا خودش بیاد،اگه هم نیومد دیگه نمیام...

.

.

‌نمیدونم چهارشنبه هفته پیش چی شد من ناگهان تو فکر یه لباس سفید رفتم.داشت با دوستش نمی‌دونم چی میخورد و بلند بلند حرف میزد.احتمالا هم دانشجو بود.اما خیلی اوضاع فرق میکرد،کتاب جلوی من باز بود و داشتم میخوندم، که یهو اومدن نشستن میز رو به رویی.حالا اکیپ اون دخترا هم بلند بلند داشتن حرف میزدن،من هم خیلی سعی کردم بفهمم دارم چی میخونم.حس میکردم نگاهش روی من قفله.سرمو آوردم بالا و عصبانیت و انزجار تو چشاش نگاه کردم.چشاشو گرفت از من و به کار خودش مشغول شد.منتظر بودم اول اون با دوستش بره،بعد من...نمی‌دونم چرا بعد از رفتن اون و رفتن خودم از کافه ,یهو انقدر جاش مهم شد.چطور انقد دلم خواست باهاش حرف بزنم،در صورتی که از همون اول که اومدن از بالاسر من رد شدن و فوضولی کردن که من اواخر حضورشون حس کردم ازشون بدم اومد.ولی...

ایندفعه اگه دیدمش ،حالا چه اتفاقی چه غیراتفاقی ،باید ببینم هنوزم همون حس رو دارم یا نه.اگر نه،خیلی عالی.اگر آره...حل میشه.قطعا من انقد شونگول نیستم از یه فقط دانشجو خوشم بیاد.نمیدونم.اصلا شاید دارم اشتباه میکنم.اما اونقدر ضعیف نیست این حس من که با گفتن((ولش کن)) به خودم ،واقعا دور شه.حتی الان هم کلیدم رو اینکه برم ببینم واقعا هست یا نه.چون اگه هفته دیگه من برم اون نباشه...نه خب انقدر هم بچه نیستم...

ای خدا:| 

کیه الان با من بیاد انقلاب آخه؟:))

۱ نظر
Donya Bani

علت یافت شد،در حال بهبود

درست شد . چرخ دنده ها در حال کارند.لپ تاپ هم داره کوزت بازی درمیاره :| بخاطر فیلتر کش هست. هووی (havoo) ی جدید وبلاگم(۱).راستی تعودور زاییده.(۲)

(۱)

هوو

(۲)

تعودور

Donya Bani

یکم درد دل

دوست دارم وقتی می‌نویسم حال خودمو بقیه رو خوب کنم،
ولی در حال حاضر کمی دمقم.یکم از بی اعتمادی های روزانه.

اشتباه میکردم که فقط روی این دنیام داشتم برنامه ریزی میکردم.بعد های دیگه ای هم هست...
احتمالا دیدن دارم سمت شنگولیت میرم دعا کردن برام به راه راست هدایت شم.وگرنه در حال سواری گرفتن از شیاطین رجیم بودم.:))
نمی‌دونم ...اگه منواز نزدیک بشناسید میفهمید اینهمه نوسانات من چه علتایی داره.درون من همیشه جنگ بین دو بعدیه که موازین شون به سختی و با توانایی های بالا بر هم منطبق میشه....
Ay kheda
از درد نمی‌خوام فرار کنم.

دعا کن یکی بیاد ،یا حداقل خودم این معادله های عجیب بی اعتمادی و بی +(پلاس) همه چی رو باهم بزنه....

چقدر هم که بچه های دانشگاه خیلی غیر دوستن واقعا
این مطلب به زودی پاک میشه
Donya Bani

بریم حالشو ببریم

دیشب با کی پاپ چهارشنبه مونو سورووندیم.و خیلی هم خوش گذشت  بیرون نرفتیم.البته بابا نبود.بابا این چن وقت اصلا نیست تو خونه. و من به خودم میگم تازگیا که کاش این نبودنا رو وقتی تحمل نکنم که هست.کاش لاقل میرفتم یه کشور دیگه که نبودنش علت خوبی داشت: ((نبودن خودم))

بگم از بچه های دانشگاه که رومونو سفید کردن یه سریاشون.البته با پسرا کاری ندارم که رفتن ، اون دختره الان عین آلرژن شده برای من. یادم میاد چه بی ادبانه واکنش نشون داد وقتی گوشیمو دادم بهش تا شمارشو وارد کنه یا اینکه وقتی صداش میکردم جواب نمیداد...حالا هم که خیلی پررو اومدن خودشو سر یه کلاس واقعا بی اهمیت توجیه کرده و مثلا آره من خیلی شاخم.نمی دونم چرا از موقعی که این یارو رو اینطوری شناختم ، دیدم نسبت به اونایی که پیروزی میشنن انقد بد شده.

بازم بگم از دانشگاه که ، وقتایی که تن بل میشم و هیج کاری ندارم تو توهمات مزخرفم برای خودم بقول الانیا " کراش" یا "فرد مورد علاقه " پیدا میکنم. این چیزا واسه وقتایی که آدما کاذبا بیکاره.امروزم که رفتم دانشگاه کتاب بخرم (حوصله انقلابو نداشتم-البته پا شو نداشتم)که فهمیدم بله دانشگاه به کل تعطیل شده.

بگم از اینکه چقد از این بادی اسپلش خوشم میاد من و چقد این ریملی که خریدم خوبه.(اینجا ببینیدش)از دور خیلی قشنگ میکنه چشامو ولی از نزدیک خیلی دیگه افکت میده انگار.حس عروسی رفتنی ، مهمونی ای چیزی میده بهم که خیلی دوس ندارم ویژوال بشه .ولی بازم هم جنسش خوبه هم تاثیرش.

بگم ازینکه هرچی فکر کردم این حرفامو به جای اینکه تو بلاگ بنویسم توی دفترم بنویسم ، به جایی نرسیدم.انگار دوس دارم دو نفر دیگه ، که منو نمی شناسن هم بدونن " من هم هستم"....می نویسم ، پس هستم :)) .... یه حس نیازیه که اینجا به مرحله "رفع" میرسه._ و اگر استنباطی مبتنی بر اینکه این کار من اشتباهه دارین، بگین ممنون میشم.بالاخره من که دانای کل نیستم:)+++اینم اضافه کنم اینجا نوشتن آرامشی میده که تو اینستا و جاهای دیگه حس نمیشه

بگم ازینکه انقلاب تا وصالو من دارم متر میکنم اونم به علت تنبلی و فرار اینجانب از یک جا نشستنه.عادتی که به کتاب خوندنم توی مترو انجامید.اگه یکی رو دیدید هر روز تو مترو بدونید منم:|..بیاید باهام حال و احوال بکنید.توی این انزوای درخواست نشده.مردم ازینکه تنها رفتم اونورا.تنهایی زیادش اصلا خوب نیس:( بچه های دانشگاهم که خیلی نمیشناسم فعلا که بخوام باهاشون برم بیرون.

تو راه دانشگاه بودم امروز فهمیدم هاوکینگ مرده.یه لحظه از حرکت ایستادم و شوکه شدم و دلم بهم ریخت و دسشویی و اینا....و البته خبر خوب بعدش که تعطیلی بود یکم آرومم کرد.


راستی با ریحان آشتی شدیم.اما خب خیلی تیتیش تر شده من بدم میاد.اصن گاهی ازین دخترا (:|) بدم میاد....بخدا  یه موقعایی واقعا حال بهم زن ترین موجودات زمین میشن...

و در اخر بگم که ناهار سه تا دونه فلافل با نیم کاسه گوشت و عدس پلو به همراه یه کم نون سنگک خوردم که دعا کنید گوشت نشه به تنم .البته خیلی گشنم بود.اشکال نداره میسوزونمش.


خلاصه مردم از تنهایی!

۵ نظر
Donya Bani

و باشد که باشد

ای ولدمورت تو را چه شده به حنجره های من چنگ می اندازی و دام اسارت بر ازادی افکار من پهن میکنی.اینا کارای اسراعیله!:| درود بر صلح(هشتگ:نه_به_مرگ بر{راستی اون خوانندهه اقای حامد نمیدونم چی باید بره ز خدا بترسه آهنگ " مرگ بر" رو خونده.بریم تو صفحه ش ، ابراز اظهار تغییر کنیم.}

و اینجانب از بوی بهار سرمست گردیده و قلم را در هوا چرخانده و قری بر ذهن خویش می دهم باشد تا رستگار ازینی که هستم شوم و باده را شادتر بر بدن وارد کنم.شاید دوزی از ین حجم بی امان نادرستی های وارده بر کشورم را فراموش کنم چندی و به سوی شادکامی ملی پیش روم.

و این رویداد مبارک بر من حرام گشت توسط آنها که نمیدانم و خدا ازتان بگذرد و شما را وارد وادی علم خالص بگرداند که جای منو تو دانشگاه مورد علاقم گرفتین!


خداروشکر که فردا صبح کلاس ندارم.بخدا ظلمه .من باید 5 صب پاشم تا به مترو برسم تا سر ساعت دانشگاه باشم.بعد یه سری نورچشمی ها بزنن تو برجک صلح ، هر کِی خواستن بیان.

خدا داند که چقدر حرف در این کله به زحمت نیم متر مربعی گنجیده ولی_ نمیدونم ینی میدونم ولی حسش نیست_ چطوری بیان شه.

برم تا ددی آشپزخونه رو به توبره نکشیده.:{

Donya Bani

مثل رادیوهای ژاپنی دهه هفتاد

شدم مثل این کاست پلیر قدیمیا.چند بار باید دکمه پلی شون رو بزنی تا بالاخره از یه جا درست پلی بشن.

از شهرستان برگشتم تهران، انقد منتظر نتایج موندم کپک زدم.آخر سر هم قلهک آزاد قبول شدم.میخواستم بنویسم حس هیچ کاری نیس.اما رکود آدمی یه پدیده ی مقطعیه.این که حس کاری یا چیزی نداشته باشی.

انتخاب واحدهای مذکور این طور میگن که سه روز در هفته کلاس دارم.از صبح تا عصر که نحس (یعنی یه ذره سخت شایدم خاطره ساز)ترینشون افتاده پنجشنبه.بین دو تا درس چهارساعت تایم خالی دارم که نمیدونم چیکار کنم.فاصله خونه تا یونی یک ساعت و نیمه حدودا که با محاسبات اینجانب اگر هم بخوام برم خونه کل اون 4 ساعت رو تو راه باید باشم اونم تو مترو!:|

خدایشان نیامرزد آخه.این چی بود!؟؟؟؟

شایدم اون چندساعتو پاشدم رفتم باشگا انقلاب( YEAH) 

خدابا توروخدا بگو تا هفت چطوری دووم بیارم؟

بنده اصلا این موضوع رو قبول ندارم دانشجو باید عین خــــــــر بشینه سر کلاس.اونم 5شنبه ای که روبه تعطیلیه!!!شاید بعد از 7 با رفقا پاشدیم رفتیم بگردیم و اینا.بعد من یه سوال دارم یعنی دانشجو جماعت شکمش کار نمیکنه؟کجا باید بره تخلیه؟دستشویی های معطر به بوهای افضله؟و دریافت شد که دغدغه های ذهن اینجانب به کجاهاآ میره!:|



Donya Bani