⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

تصادف

تصادف کردم.یکشنبه.یه موتوری بهم زد.ووقتی داشتم میرفتم  سوار سرویس دانشگاه بشم.و من الان یادمه که کفشم یه طرف بود.کوله ام یه طرف.جـزوم یه طرف گوشیم یه طرف و خودم رو زمین 

دیروز و پریروز که یاد آوریش میکردم خیلی بهم برمیخورد.اما الان بهتر به یاد میارم.که چطور افتادم.فقط وفتی موتوری بهم زد رو ندیدم.به بدنم نخورد وگرنه

ممکن بود بیفتم بمیرم.وقتی یه حادثه ای اتفاق میفته ، تا سه چهار روز بعدش آدم تو شوکه بعد متوجه خود اتفاق میشه و این وسط اینکه آدم دقت لازم رو

داشته باشه خیلی مهمه.بعد از تصادف زنگ زدم پلیس بیاد.و اومد و انگار صحبت کردن که منو که یه دانشجوی درحال رفتن به دانشگاه جلوه بدن.فکر کردن من نمیدونم باید چیکار کنم. و فکر کردن میتونن که منو طوری دور بزنن که کار به دادگاه و اینا نکشه.که البته به دادگاه نکشیده، اما موتور طرفو خوابوندن.

شکایت کردم.و رضایت نمیدم که موتور طرف حالا حالاها از پارکینگ دربیاد.

صاحب کارش یه پژو داره.خب براش یکی دیگه بخره.

خیلی دلم میخواد که دوباره مطمئن بشم چیزیم نیس.

۵ نظر
Donya Bani

فردا

فردا صبــح برمیگردم.نمیدونم شهر خوبیه یا نه.ولی خب هست دیگه.باید گذروند و البته خوش گدروند.

فکر جاده اونم سه تا چهار ساعت عذابم میده و فکر خوابگاه.نمیدونم اما یه جای دلم میگه حسش نیست.اونم برای یه دانشگاه آزاد.

برای یه دانشگاه ازاد خیلی سوز داره بری یه شهر دیگه.اما استخاره این شد.من حرف رو حرف خدا نمیزنم.خدایا شاهد باش.

خدایا کمک کن با تمام قوا به بهتر شدن خلق و خودم کمک کنم.و به رویاهایی که تو تصوراتمه برسم.

دلم میخواد شرح بدم برای رویاهام چیکار کردم.

با تمام قوا....

به سمت اوج!


راستی موهامو خیلی کوتاه کردم.اخی صدرا بفهمه دیگه قهر میکنه:))

کم کم همه چی رو به زوال...جز خودم و رشدم

۲ نظر
Donya Bani

میخوام برگردم

ازون فروزنی درومدم الان شنگولم .یه صحبتی میکنم که فبل جمعه برگردم.

 هشتگ روحی جدیدم :|

۲ نظر
Donya Bani

Im into it

از موقعی که برگشتم تهران مثل پرنده ای شدم که هی اینور و انور پرواز میکنه تا خونشو پیدا کنه.اوه راستی من دیگه تهران نیستم ، آزاد یکی از شهرهای مازندرانم.

نمیگم کجا به خاطر مسائل امنیتی شخص شخیص خودم.دانشگاه خیلی خیلی قشنگیه ظاهرا.اما نمیدونم کیفیتش هم مثه ظاهرش اقنا م میکنه یا نه.کلا همینه دیگه.

رشته ای که میرمو خیلی دوس دارم.به شرط اینکه بتونم بعد چند ترم گرایش تغییر بدم.هنوزم لعن و نفرینی که به سنجش کردمو پس نگرفتم.هیچ وقت نمیگیرم. ..خلاصه 

خیلی شکستگی ایجاد شد.

یه کم اضافه بافت گرفتم که کاملا طبیعیه و تا یه جاییش به اراده خودم بوده.با اون وضع نخوردن هر لجظه فکر میکردم یه سرطانی چیزی میگیرم الان.بعدم کمر درد بدی داشتم.حالا خورد و خوراکم رو دارم دقیق تنظیم میکنم و ورزشمو زیاد.البته وقتی درس میخونم خود به خود چربی میسوزونم و خیلی خوشحالم.یادمه قبل از تابستون و حین تایستون هم خر زنی میکردم هم رژیم میگرفتم و خیلی خیلی روی کاهش سایز تاثیر داشت.اما خب تسلط به روحیه و حال خوب و درک الان ، از عواملی هستن که خیلی روی کاهش سایز بافت ها تاثیر دارن.این چن وقت من همش تو راه تهران -شمال بودم و خیلی سعی نکردم به درونم مسلط بشم.این حس تسلط در واقع یه جور حس " تو خونه خودت بودن " هست.یادمه قرصایی مثه رانیتیدین و اون یکی سبزه رو میخوردم برای تنظیم اشتهام.اما خب اینکه خودم بتونم راه حل درونیمو برای کنترلش داشته باشم کم دردسر تره.

چند تا عامل روی اشتهام خیلی تاثیر داره:

1- زیره

2- این شهر اون شهر رفتن

3-آرامش اکتسابی از غذایی که میخورم(روغن اسطوخودوس - عرق بهار نارنج)

4- پیاده روی تند همراه با آب و تنفس به مدت بیش از 45 دقیقه

5- مشغولیت ذهنی یا یه فعالیت سنگین


ازینکه باید اینهمه تلاش کنم تا فیت باشم ناراحت نیستم.ازینکه باید همیشه بالانس داشته باشم ناراحت نیستم.ازین ناراحتم که یه زمان هایی وافعا از دستم در میره...مثلا اوندفه برای ثبت نام دانشگاه یه کیک درسته رو با نصف ساندیس خوردم.قبلن میتونستم اصلا نخورم و وسوسه هم روی من هیچ ایفکتی نداشت .الان عین سگ وسوسه میشم ...نمیدونم استرسه یا عادت.اووووف باید آروم باشم


از تغذیه دور شیم.

دو سه روز دیگه برمیگردم مازندران.کلا لپ تاپ نمیبرم وقتی تو دانشگاه کامپیوترای به شدت مجهز با یه سالن عالی هست.

یه کلاس ورزش ترجیحا ژیمناستیک یا پیلاتس ثبت نام کنم.ولی خیلی خوشحالم خوابگاهم یه جاییه که به همه چی دسترسی داره.

از یه سری مسائل دیگه میگم که هنوز اتفاق نیفتاده.حالا الان نه.

کلاس زیان هم هنوووووز ثبت نام نکردم.اونجا به سختی یه جایی پیدا میشه کلاسا در حد سفیر یا کیش یا ایران آمریکا باشه.فک کنم کلاس فرانسه یا آلمانی رو هم با بدبختی باید پیدا کنم.

این هفته که رفتیم رامسر برای نذری پحش کردن که البته قصد اصلی من درس خوندن توی هوای جواهرده بود.هیچ هوایی قابل مقایسه با هوای اونجا نیست.اونجا جون میده واقعا برای مطالعه کردن.اونم تو آفتاب شهریور !!

هیچی دیگه هواش خیلی سرد بود نتونستیم بمونیم مجبور شدم بمونم پیش عمه.یه عالمه مهمون دعوت کرده بود.و البته خیلی اوضاع من عوض شد.دیگه خیلی فرار نمیکردم ، فقط اگه واقعا خوشم نمی اومد محل رو ترک میکردم یا دورشون میزدم.باید صادق بود .

مثلا یه پیرزنه اومد گفت از ون هات چاکلت بده.منم گفتم همینو دارم دیگه بیشتر نیس.هیچی ..دمشو گذاش رو کولش رفت...هیچ دلیلی نداره کاریو بکنی که دوس نداری.باید با خودت صادق باشی.باید از درون ارامشو حس کنی.

ولی از موقعی ک برگشتم پاییزو حس میکنم.اون آفتابی که میگه "برو ولیعصر" ، اون افتابی که یادآور روزهای راکد اما آروم و عمیق پارساله.

آفتابی که هی میگه" بیا و قدمی چند بزن"

برای خوابگاه چایی و چای سبز میبرم.امیدوارم بچه ها از ظرف روحی جدیدم استفاده نکرده باشن یا اگه هم کردن چیزی توش نسوزونده باشن.فک کنم الان یه چند نفری هستن .باید از تهرانی وایتکس بگیرم بریزم تو دستشویی.چون خیلی بو میده.و کثیفه.

یه آرایشگاه هم باید پیدا کنم .لازم میشه.

و اینکه جدی تر زندگی کنم و هدر رفت زمانیم خیلی کمتر شه.

احتمالا هوا سردتر شده و ابری تر.چتر هم فراموش نکنم با لباس گرم.

شاید به کره ای هم فکر کردم اما خیلی کی پاپی نیستم.در حد دنبال کردن فشن و استایل و موسیقی شون.نه اینکه فن باشم.اینم از دیتیل

Donya Bani

خسته ام

چرا حوصله ندارم بنویسم این چند روز چه اتفاقایی افتاد؟
۱ نظر
Donya Bani

و تاریخ ختم میشود به "مردود"من

"مـــــــــــــــــردود"

من دختر پر ایرادی  َـم باشم،لجوجـم.دهنت سرویسه زندگی:)
دانشجوی زیست سلولی دانشگاه آزاد واحد علوم دارو هستم.
بدجور دلم و همه چیم شکسته.مرسی ژاله.بهم گفتی تو شیطونکی.هرچی محکم تر میخوری زمین بالاتر میای!!

تا همین دیروز اصن نفهمیدم این حرفش منظورش من بودم.

sorry the old Donya can't come to phone right now!
why?
Oh ,cause she is busy revenging.


من نمی میرم.فقط ادیت میشم.

ساعت چهار صبح خوابیدم و ده دقیقه به نه پا شدم.  از نیمه شب تا ساعت دو سه در چند نوبت گریه کردم.الانم چشمم قرمزه.

ولی حالم خوبه و حاضرم زندگی رو به ف بدم....من بد دهن نیستم اما ازین به بعد میشم!

فراموش نمیکنم...

از همه چی ویدیو گرفتم.از زحماتم تا شکستهــام.

حال امروزم غریب بود.

خواسته هام عریب بود.


خوابگاه میگیرم اطراف قلهک.خیلی لاغــرتر میشم.امسـال مدرکمو میگیرم.کار میکنم.

گریه میکنم میشکنم اما شکسته باقی نمی مونم...

نمی مونم....


۱ نظر
Donya Bani

عمه جان ، ای عمه جان

برم شمال الان؟

الان عمه اونجاس.نمیدونم قراره با شلوغی های عمه اذیت شم یا با آرامش کوه و آسمونش ، آروم؟


راستی اینا رم میخواستم بگم.

اینجا رو ول نمیکنم شده ماهی یه بار هم پست بذارم .

از همه ی اونایی که هستن و وبم رو نخونده یا خونده ن، و دانسته یا نادانسته به ذهن و قلبم چسبیده ن  ممنونم.

برام لحظاتی ساختید که گاهی ناخوداگاه بهش فک میکنم و لبخند میزنم.یا حس میکنم زنده بودم.


زندگی یعنی نور خورشید ، لبخند ، نقس ، آرامش...


حتی اگه لبخندمو تو دانشگاه از دست بدم.قول میدم تو نگاهم نگهش دارم...کار سختیه.راضی بودن رو میگم

۱ نظر
Donya Bani

یک دوم زندگیم مشحص شد

تهران.واحد علوم دارویی.رشته فلان!

قبول شدم!خب کاری نداشت.اما دلم میخواست واحد تهران پزشکیشو قبول میشدم.بازم اشکال نداره.چاش ازونجا خیلی بهتره:)))

احتمالا سراسری هم در بدترین حالت "مردود" میشم.میخوام به موهام نگیرم.به درک!!!

من زحمتو کشیدم.حالا 99 پرسنت نه 80 اینا.ولی بسه.اینجا ایرانه.باید با توجه به محلی که هستم زحمت بکشم.کشورمه.ای ..میشه گف دوسش دارم

ولی ارزش نداره زحمت خیلی زیادی اینجا بکشم.بهتره به جایی جز ایران فکر کنم.


لپ تاپ اچ پی لپ تاپ بدی نیست.ولی این حسو الفا میکنه بهم که" الان میشکنم.الان خراب میشم" .شاید ایسوس بهتر بود.اما با دو میلیونی که دستم 

بود همین هم از سرم زیادیه....ته دلم واقعا میگه "خاک تو سرت که نرفتی پاساژ ،لپ تاپ بگیری" راست هم میگه.صد تومن گرونتر گرفتم از دیجی کالا

شاید با همین بودجه میرفتم اون مدلی که عمه گفته بود رو از پاساژ میگرفتم الان به خودم فحش نمیدادم.میشه یکم بهم بگین.مدلی که گرفتی خوبه و اینا؟

بابام که عین یزید هیچ وقت دلداریم نمیده.حتی وقتی بهش گفتم قبول شدم صداشم از پشت تلفن پوکر بود.باز مامان با اینکه با هم قهریم سعی کرد نگاه 

افتخار آمیزی بهم بکنه...

مدل لپ تاپ g4 probook ـه.بازی سیمز 3 رو هنوز نتونستم بریزم توش. و خیلی بازیای دیگه . که احتمال میدم سیستم سخت افزاریش فقظ با نرم افزارا

ی اورجینال جور باشه.تا الان هرچی بازاری گرفتم ، اذیت کرده.هم منو هم پاکارد رو.نمی دونم دوستش دارم یا نه.اما سعی میکنم دوستش بدارم.شما 

هم نظرتونو بگید در بارش.


با صدرا اینا چن روز موندیم شمال.میتونم بگم اگه صدرا نبود شاید خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت.اما پر از درس بود اون روزا.خوب موفعی هم بود.قبل 

از آفیشال دانشگاه رفتنم یه سری درسایی رو حتما باید یاد میگرفتم.اما الان حس میکنم احتیاج دارم که یه سفر به شمال برم تا از ته مغز استخونم 

آروم باشمو نفس بکشم.


این ترم هم پاس شدم.نمیدونم چرا زورکی دارن به آدم آ میدن.خودم دیدم غلط دارم...بابا میگه با توجه به نمره بقیه اس.اولا که کلا این ترم من تعطیل بودم.صرفا سر کلاس" وجود داشتم" .از طرفی حس میکنم که face expression م خیلی ایده ال نیست.بی اعتماد به نفس میزنم...کارای زیادی هست که باید برای راحت بودن انجام بدم.باید خودم باشم.یه خود با اعتماد به نفس، یه خود امیدوار...


مراغه هم زدم.بدم نمیاد اونجا قبول شم.کلا هیچان زده ام برای یه زندگی جدید با ادمای جدید.یه فرصت دوباره به خودم برای اینکه آپگرید شم:)

حتی اگه واحد علوم دارو باشه...یه خوابگاه همونورا میگیرم ، و خیلی از لباسامو باید بریزم دور.(اگه همونورا نشد میرم انقلاب.خوبیش اینه روبه روی متروعه) و خیلی کلاسا باید برم.و اگه بتونم یه کار پاره وقت پیدا کنم.این همه زور زدم فقط چند تا کار تایپی انجام دادم.ضد حال بود.


خدایا میشه کمک کنی همه اون چیزی که میخوان قبول شن توی سراسری .منم اونجا ها؟!


شاید بعد یه ترم موهامو کوتاه کردم...یادم میاد صدرا میگف از دخترایی که موی کوتاه دارن بدش میاد...منم از دخترایی که بخاطر پسرایی که از موی کوتاه

بدشون میاد موهاشونو کوتاه نمیکنن بدم میاد...نمیدونم شاید یه طرفمو ماشین زدم.


شخضیت آروم من توی سفر عصبی تر شد.چقدر که سعی کردم تحت کنترل درآرمش.الان ازون لجظه هاس که حس میکنم تحت کنترله.کلا تنهایی روی من اثری داره که داوینچی روی اثر هاش.


کیک پختم.خوب بود! اما

1- مشکل از بیکین پودر داشت پف نکرد"|

2-اندازه ها دقیق نبود.و صد البته بخاطر قندش ، شکر کم ریختم از مزه افتاد:|

3- فر رو دقیق تنظیم نکرده بودم.یکم سوخت!کناراش:|

نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدم که خوب بود...فکر کنم چون ایندفه سعی کردم حس قاطیش کنم.

یادش بخیر یه زمانی دست پختم خیلی خوب بود .البته اون موقع ها اعتماد بنفسم بالاتر بود بهتر میپختم.

در هر صورت باید بهتر شم .مگه اینکه بدونم فردا روز مرگمه.

خوشحالم.و آگاه.

دعاتون میکنم دعام کنید:)

Donya Bani

تا میتونی بایست

هنوزم نمیخوام برم خونه،اما عمه اینا خیلی ایزوله ان.

اصلا بیرون از خونه نمیرن،اصلا.به منم اجازه نمیدن برم.زندگیشون خیلی منفعله.دلم میخواد بهشون اینو بگم ولی یه حسی میگه "بیخیال"

دارم میبینم چیزایی رو که منو بخاطرش مسخره میکردن حالا داره سرشون میاد.

صبا پا میشدم میرفتم خونه خودمون غذا میخوردم.امروز خیلی عجیب عمه گفت بیاین صبونه.احتمالا فهمید.

همه چیز اینجا نامرتبه.همه چیز.

و اینکه نمیذارن برم خونه خودمون،چون" دختر تنها توی خونه!؟؟"

زشته بده عیبه فلانه بیسانه.

و میفهمم مردم شهرستان چقدر تنبلن.

و میفهمم عمه اینا چقدر منفعلن.

و میفهمم خودم بشدت روح آزادی دارم.طوری که الان همه به خاطر این موضوع بامن رفتاراشون عوض شده.

فکر نمیکردم عمه اینا ادمی باشن که فقط دنبال تایید خودشون باشه.

اینجا موندن وقت تلف کردنه

Donya Bani

لپ تاپ شایدهم بد تاپ

بخواهم دو ملیون و اندی خرج یک ضمانت نه چندان محکم بکنم؟

ترجیح میدم لقمه ای را سه بار دور دهنم بچرخانم تا ابنکه با قوطی حلبی غذا بپزم.

به دنبال لپ تاپ بودیم،

هم اکنون بدون خرج ریالی باید جایگزین دستگاه بیابیم تا

 1)اموزش ببینیم وتمرین کنیم./این جایگزین ندارد.

2)فیلم ببینیم./خب با تبلت هم میشود

3)اینترنت گردی کنیم./با موبایل و تبلت میشود 


گفتم که کتابهای راهنمای زندگیم را جا گذاشته ام.همانهایی که هنگام خواندنشان نتیجه گرفتم،برای مردن هم پول میخواهم. و اولویت اول میباشد بر پول.


خانوم چشم سبز مرا یاد دبیر شیمی ام می اندازد،همانکه پسرش آلمان درس میخواند انهم مهندسی هوا فضا.داشت از پسرش میگفت راستی،گفتم بیخیالَش،اگر بپرسم،میپندارد شاید هوس عروس شدن کرده ام.

با این حال برایندم از خانه،عمرا اگر به فکر مزدوج شدن بیفتم تا که ناگه زمان ارزشمندم را برای موجود احمق دیگری هدر دهم.مام فکر میکند به فکرش هستم.آخر یکی بگوید شما الگوی ما،ما نمی خواهیم اشتباه شما را تکرار کنیم.از خدا میخواهیم مثل این بزرگ ریاضی ما را در چهل سالگی از دنیا ببراند.

#لعل لبت، ای تنهایی

۲ نظر
Donya Bani