⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

امروزمون شهاب بارون

اصلا با این قالب فعلی جور نیستم.امروز هم نمیخوام وقت بذارم توضیحات بیان رو برای ویرایش بخونم.احتیاج به حضور ذهن داره ، که ذهن من فعلا توی سفرچه ام به ده نمکه.

فکر اینکه امشب قراره شهاب بارون ببینم ، به وجدم میاره.لباسامو آماده کردم، شکلات و پرتقال هم.فلاسک هم که خونه مامانم ایناس، اینجا نیست.نمیدونم دیگه چی ببرم و نثار معده جان بکنم که " حس لذت " بهم دست بده.از یه طرف هم میخوام برم توی مود فیت بودنم که خب سعی میکنم خورد و خوراکم کنترل شده تر شه و چیزایی که میدونم قرار نیست سوخت شن رو از منوی غذایی م حذف کنم و سالم بخورم.

لباس گرم 

چند لقمه نون و پنیر   و خرما - به علت سردی هوا -

فلاسک چای

لبوان ( توی وب آقای سر به هوا چای رو توی استکان شیشه ای دیدم و به شدت وسوسه شدم که اینکارو بکنم، دیدن رنگ چای مزه شو هم تغییر میده!)

شکلات ها و گز های مورد علاقه م

پاستیل

آب معدنی

پتوچه

اسنک هم درست میکنم

دفترچه و خودکار(البته ریکورد گوشیمو ترجیح میدم)

یه ذهن فعال

و همین کافیه.

امشب ساعت 8 حرکت میکنیم و دو شب برمیگردیم.مطمئنم بهم خوش میگذره.عکس ها رو حتما آپلود میکنم.

فکر کنم نبات هم ببرم بد نباشه.

۲ نظر
Donya Bani

نتیجه این شد

باش 

مثل شبکه چهار بین این همه شبکه ماهواره ای.

خودِ خودت!!!!

شده تنهای تنها!

شده حالا با یه رقیب به نام شبکه مستند!

بنویس ...

________

دیدی چی شد!

سه شنبه بود نرفتم فیلم ببینم!:((

۱ نظر
Donya Bani

زلزله قلب ها

از وقتی تصادف کردم میدونم هیچ چیزی از هیچ موقعیتی بعید نیست.خیلی خوشحالم از موقعیت فعلیم.


درسا اومد پیشم.فکر کنم هردومون فهمیدیم فازامون به هم نمیخوره "فعلا". هر کس که بدونه یه دختر تو یه خونه تنها داره زندگی میکنه ، چه فکرا که نمیکنه و همین باعث شد که درسا پا شه بیاد ببینه من دارم چی کار میکنم تنها!دید خبری نیس.البته هنوزم اون برام از عزیز ترین دوستامه جز اینکه چون فعلا بال و پرم رو درست حسابی باز نکردم، فازم خیلی به کسی نمیخوره.که البته این چند وقت فهمیدم اول باید به خودم و ته خودم فکر کنم ، نه به اینتراکشنام.خیلی برام سوال میشه که ما چرا صبح پا میشیم فعالیتامونو شروع میکنیم تا شب.پول؟....هر جی فکر میکنم قانع م نمیکنه.جز نور خورشید و بغل بابا و آرامش پیش خونواده تقریبا متزلزلم و البته رفتن به شریف و امیرکبیر و ولیعصر و انقلاب ، چیز عمیق دیگه ای نیست.

اصلا چرا هر روز پا میشیم؟چرا باید پول دربیاریم و بهتر شیم تا پول دربیاریم.مثل بازی سیمز همه اخرش میمیریم دیگه.

اسیر یه مبحث زمانیم که خب اونم با فعالیتامون تبدیل میشه معلوم معادله.

وقتی به این چیزا فکر میکنم ، سرم سوت میکشه.اما وقتی عشقو حس میکنم ،نه!

وقتی لذت رو حس میکنم ، نه!

وقتی به امام موعودم فکر میکنم، آرومتر میگیرم!

این همه بدو بدو، این همه .... بدون وجود خدا واقعا از بازی سیمزم مسخره تر میشه.


مخاطبی که نمیدونم میخونی این رو یا نه.که مذهبم میگه میخونی.

موعود من،

من انسان ، درمانده ام بین حس واقعیت پشت پلکهایم وقتی میخوابم، و جس مصنوعی زندگی وقتی بیدارم.

من انسان، در می یابم حضورم تکاپوست.تکاپوی به واقعیت پیوند دادن آرزوهای آنها که نمیشناسم اما دوستشان میدارم.

من انسان ، در یافتم هیچ جز پایدار های خودروی خدایمان به من آرامش نمیدهد...آب را، درخت را، خورشید را، غیر انسان را میگویم.که سادست عشق ورزیدن به آنها.

من انسان، می یابم داستان جز وقتی واقعی نیست لذت بخش نیست ، و داستان جز وقتی میتواند واقعی باشد لذت بخش نخواهد بود.

من انسان، دریافتم گاهی خسته تر از غروب خورشید میشوم از زمین او!

گاهی دستانت را بگذار روی قلبم با تپش های بودنت برایم زندگی را با او بسرای.

پوچ میشوم ، موهایم را نوازش کن ، ببر مرا به همان دنیای پاک کودکی ام...یا که آنگونه بوز که عطر او در رگهایم بوزد.


موعود من، 

فراموش ت نمی کنم حتی اگر فالم غفلت باشد.

حتی اگر هم کیلومتر ها برای زمینش بدوم، بدان روح من اسیر اینجا نخواهد شد. بلند کن عروجم را.


شاید حتی اگه دانشگامم اونجا بیفته دوباره به همون مسیری برم که داشتم اونجا هم میرفتم.

اما مهم الانمه

۱ نظر
Donya Bani

شش ته نود و شش

چند روزی هست قدمی برداشتم برای مستقل تر شدن.برای رشد بیشتر کردن.

از مازندران برگشتم تهران تا فعلا قضیه ی دانشگاهم مشخص بشه.البته هنور سرفصلایی که باید توشون ماهر شم رو همراهم دارم و طبق یه برنامه ریزی

مدون دارم میخونمشون.

یه خونه توی یه قسمتی از شهر گرفتم و دارم زندگی مجردی واقعی رو تجربه میکنم.برای ایده آل تر شدن کارهای زیادی هست که باید انجام بدم و 

چون مدت طولانی ای توی استرس مداوم بودم، باید برای ریکاور شدنم یه مدت طولانی هم تنها باشم.

از مهر تا اواخر آبان توی خوابگاه بودم.زندگی پر شر و شوری داشتم.بیشتر ازینکه مال خودم باشم.مال بقیه بودم.تنهایی خیلی فرق داره با توی جمع بودن.

اینو وقتی فهمیدم که یهو از محیط شلوغ الان توی یه خونه تنها زندگی میکنم و تقریبا هیچ کلاسی ثبت نام نکردم.

معلوم نیست اتفاقی بیفته یا نه.من هنوزم همون امیدواری م که قبلن بودم.حس میکنم احنیاج داشتم یکی هی ازم تعریف کنه.و توی یه رابطه برم.اما دیدم که واقعا آدمش نیستم.من یه آدم فوق العاده احساساتی ام که زمان زیادیو هدر داده و برای این که به ارزوهاش برسه باید یه بالانس ایجاد کنه توی زندگیش که ایجاد یه رابطه ی یهویی اثنای این بلاتکلیفی کار پر ریسکیه.

کلا رابطه بیشتر از سوددهی ، ضرر میزنه.کافیه یادت بره کلا رابطه روی یه حرفه ، دیگه هیچی.

رابطه کاری و درسی خیلی مطمئن تر از رابطه های خارج از عقله.برای من البته.



Donya Bani

تصادف

تصادف کردم.یکشنبه.یه موتوری بهم زد.ووقتی داشتم میرفتم  سوار سرویس دانشگاه بشم.و من الان یادمه که کفشم یه طرف بود.کوله ام یه طرف.جـزوم یه طرف گوشیم یه طرف و خودم رو زمین 

دیروز و پریروز که یاد آوریش میکردم خیلی بهم برمیخورد.اما الان بهتر به یاد میارم.که چطور افتادم.فقط وفتی موتوری بهم زد رو ندیدم.به بدنم نخورد وگرنه

ممکن بود بیفتم بمیرم.وقتی یه حادثه ای اتفاق میفته ، تا سه چهار روز بعدش آدم تو شوکه بعد متوجه خود اتفاق میشه و این وسط اینکه آدم دقت لازم رو

داشته باشه خیلی مهمه.بعد از تصادف زنگ زدم پلیس بیاد.و اومد و انگار صحبت کردن که منو که یه دانشجوی درحال رفتن به دانشگاه جلوه بدن.فکر کردن من نمیدونم باید چیکار کنم. و فکر کردن میتونن که منو طوری دور بزنن که کار به دادگاه و اینا نکشه.که البته به دادگاه نکشیده، اما موتور طرفو خوابوندن.

شکایت کردم.و رضایت نمیدم که موتور طرف حالا حالاها از پارکینگ دربیاد.

صاحب کارش یه پژو داره.خب براش یکی دیگه بخره.

خیلی دلم میخواد که دوباره مطمئن بشم چیزیم نیس.

۵ نظر
Donya Bani

فردا

فردا صبــح برمیگردم.نمیدونم شهر خوبیه یا نه.ولی خب هست دیگه.باید گذروند و البته خوش گدروند.

فکر جاده اونم سه تا چهار ساعت عذابم میده و فکر خوابگاه.نمیدونم اما یه جای دلم میگه حسش نیست.اونم برای یه دانشگاه آزاد.

برای یه دانشگاه ازاد خیلی سوز داره بری یه شهر دیگه.اما استخاره این شد.من حرف رو حرف خدا نمیزنم.خدایا شاهد باش.

خدایا کمک کن با تمام قوا به بهتر شدن خلق و خودم کمک کنم.و به رویاهایی که تو تصوراتمه برسم.

دلم میخواد شرح بدم برای رویاهام چیکار کردم.

با تمام قوا....

به سمت اوج!


راستی موهامو خیلی کوتاه کردم.اخی صدرا بفهمه دیگه قهر میکنه:))

کم کم همه چی رو به زوال...جز خودم و رشدم

۲ نظر
Donya Bani

میخوام برگردم

ازون فروزنی درومدم الان شنگولم .یه صحبتی میکنم که فبل جمعه برگردم.

 هشتگ روحی جدیدم :|

۲ نظر
Donya Bani

Im into it

از موقعی که برگشتم تهران مثل پرنده ای شدم که هی اینور و انور پرواز میکنه تا خونشو پیدا کنه.اوه راستی من دیگه تهران نیستم ، آزاد یکی از شهرهای مازندرانم.

نمیگم کجا به خاطر مسائل امنیتی شخص شخیص خودم.دانشگاه خیلی خیلی قشنگیه ظاهرا.اما نمیدونم کیفیتش هم مثه ظاهرش اقنا م میکنه یا نه.کلا همینه دیگه.

رشته ای که میرمو خیلی دوس دارم.به شرط اینکه بتونم بعد چند ترم گرایش تغییر بدم.هنوزم لعن و نفرینی که به سنجش کردمو پس نگرفتم.هیچ وقت نمیگیرم. ..خلاصه 

خیلی شکستگی ایجاد شد.

یه کم اضافه بافت گرفتم که کاملا طبیعیه و تا یه جاییش به اراده خودم بوده.با اون وضع نخوردن هر لجظه فکر میکردم یه سرطانی چیزی میگیرم الان.بعدم کمر درد بدی داشتم.حالا خورد و خوراکم رو دارم دقیق تنظیم میکنم و ورزشمو زیاد.البته وقتی درس میخونم خود به خود چربی میسوزونم و خیلی خوشحالم.یادمه قبل از تابستون و حین تایستون هم خر زنی میکردم هم رژیم میگرفتم و خیلی خیلی روی کاهش سایز تاثیر داشت.اما خب تسلط به روحیه و حال خوب و درک الان ، از عواملی هستن که خیلی روی کاهش سایز بافت ها تاثیر دارن.این چن وقت من همش تو راه تهران -شمال بودم و خیلی سعی نکردم به درونم مسلط بشم.این حس تسلط در واقع یه جور حس " تو خونه خودت بودن " هست.یادمه قرصایی مثه رانیتیدین و اون یکی سبزه رو میخوردم برای تنظیم اشتهام.اما خب اینکه خودم بتونم راه حل درونیمو برای کنترلش داشته باشم کم دردسر تره.

چند تا عامل روی اشتهام خیلی تاثیر داره:

1- زیره

2- این شهر اون شهر رفتن

3-آرامش اکتسابی از غذایی که میخورم(روغن اسطوخودوس - عرق بهار نارنج)

4- پیاده روی تند همراه با آب و تنفس به مدت بیش از 45 دقیقه

5- مشغولیت ذهنی یا یه فعالیت سنگین


ازینکه باید اینهمه تلاش کنم تا فیت باشم ناراحت نیستم.ازینکه باید همیشه بالانس داشته باشم ناراحت نیستم.ازین ناراحتم که یه زمان هایی وافعا از دستم در میره...مثلا اوندفه برای ثبت نام دانشگاه یه کیک درسته رو با نصف ساندیس خوردم.قبلن میتونستم اصلا نخورم و وسوسه هم روی من هیچ ایفکتی نداشت .الان عین سگ وسوسه میشم ...نمیدونم استرسه یا عادت.اووووف باید آروم باشم


از تغذیه دور شیم.

دو سه روز دیگه برمیگردم مازندران.کلا لپ تاپ نمیبرم وقتی تو دانشگاه کامپیوترای به شدت مجهز با یه سالن عالی هست.

یه کلاس ورزش ترجیحا ژیمناستیک یا پیلاتس ثبت نام کنم.ولی خیلی خوشحالم خوابگاهم یه جاییه که به همه چی دسترسی داره.

از یه سری مسائل دیگه میگم که هنوز اتفاق نیفتاده.حالا الان نه.

کلاس زیان هم هنوووووز ثبت نام نکردم.اونجا به سختی یه جایی پیدا میشه کلاسا در حد سفیر یا کیش یا ایران آمریکا باشه.فک کنم کلاس فرانسه یا آلمانی رو هم با بدبختی باید پیدا کنم.

این هفته که رفتیم رامسر برای نذری پحش کردن که البته قصد اصلی من درس خوندن توی هوای جواهرده بود.هیچ هوایی قابل مقایسه با هوای اونجا نیست.اونجا جون میده واقعا برای مطالعه کردن.اونم تو آفتاب شهریور !!

هیچی دیگه هواش خیلی سرد بود نتونستیم بمونیم مجبور شدم بمونم پیش عمه.یه عالمه مهمون دعوت کرده بود.و البته خیلی اوضاع من عوض شد.دیگه خیلی فرار نمیکردم ، فقط اگه واقعا خوشم نمی اومد محل رو ترک میکردم یا دورشون میزدم.باید صادق بود .

مثلا یه پیرزنه اومد گفت از ون هات چاکلت بده.منم گفتم همینو دارم دیگه بیشتر نیس.هیچی ..دمشو گذاش رو کولش رفت...هیچ دلیلی نداره کاریو بکنی که دوس نداری.باید با خودت صادق باشی.باید از درون ارامشو حس کنی.

ولی از موقعی ک برگشتم پاییزو حس میکنم.اون آفتابی که میگه "برو ولیعصر" ، اون افتابی که یادآور روزهای راکد اما آروم و عمیق پارساله.

آفتابی که هی میگه" بیا و قدمی چند بزن"

برای خوابگاه چایی و چای سبز میبرم.امیدوارم بچه ها از ظرف روحی جدیدم استفاده نکرده باشن یا اگه هم کردن چیزی توش نسوزونده باشن.فک کنم الان یه چند نفری هستن .باید از تهرانی وایتکس بگیرم بریزم تو دستشویی.چون خیلی بو میده.و کثیفه.

یه آرایشگاه هم باید پیدا کنم .لازم میشه.

و اینکه جدی تر زندگی کنم و هدر رفت زمانیم خیلی کمتر شه.

احتمالا هوا سردتر شده و ابری تر.چتر هم فراموش نکنم با لباس گرم.

شاید به کره ای هم فکر کردم اما خیلی کی پاپی نیستم.در حد دنبال کردن فشن و استایل و موسیقی شون.نه اینکه فن باشم.اینم از دیتیل

Donya Bani

خسته ام

چرا حوصله ندارم بنویسم این چند روز چه اتفاقایی افتاد؟
۱ نظر
Donya Bani

و تاریخ ختم میشود به "مردود"من

"مـــــــــــــــــردود"

من دختر پر ایرادی  َـم باشم،لجوجـم.دهنت سرویسه زندگی:)
دانشجوی زیست سلولی دانشگاه آزاد واحد علوم دارو هستم.
بدجور دلم و همه چیم شکسته.مرسی ژاله.بهم گفتی تو شیطونکی.هرچی محکم تر میخوری زمین بالاتر میای!!

تا همین دیروز اصن نفهمیدم این حرفش منظورش من بودم.

sorry the old Donya can't come to phone right now!
why?
Oh ,cause she is busy revenging.


من نمی میرم.فقط ادیت میشم.

ساعت چهار صبح خوابیدم و ده دقیقه به نه پا شدم.  از نیمه شب تا ساعت دو سه در چند نوبت گریه کردم.الانم چشمم قرمزه.

ولی حالم خوبه و حاضرم زندگی رو به ف بدم....من بد دهن نیستم اما ازین به بعد میشم!

فراموش نمیکنم...

از همه چی ویدیو گرفتم.از زحماتم تا شکستهــام.

حال امروزم غریب بود.

خواسته هام عریب بود.


خوابگاه میگیرم اطراف قلهک.خیلی لاغــرتر میشم.امسـال مدرکمو میگیرم.کار میکنم.

گریه میکنم میشکنم اما شکسته باقی نمی مونم...

نمی مونم....


۱ نظر
Donya Bani