ذهـــــــــن نشـــــــــین

آن کتاب کوچک قهوه ای و آن یکی سبز را گم کرده ام و تمام مولکولهای بدنم در حالت برانگیخته فریاد میزنند و من کتاب قطع وزیری ام را از‌ ناچاری بسته،کنار میگذارم،موبایلم را روشن میکنم  و می نویسم.دیگر کلمه ای وارد نمیشود.اکنون باید کلمات خارج بشوند.

تنهایی با انسان چه میکند.تنهایی در اتاقت نشسته ای و کتابها تلنبار شده منتظر خوانده شدن ،و تو میخوانی، وارد ذهنت می شوی.بازهم تنهایی.در ذهنت یاد میگیری،تنها.و خسته می شوی، خارج می شوی و سعی میکنی زنده بودنت را حس کنی و حسی بیشتر از یادگیری و فرسایش را تجربه کنی...

در آن یکی گوشی بدون سیمکارتم،اینستاگرام را باز میکنم.هم اکنون اغلب فامیل های عجیبم دنبالم می کنند.دنبال چه میگردند؟ آخرین پیام مربوط به خرداد امسال بود و دیگر سعی کردم این پرونده ی تصاویر حراف را ببندم.گوشی همراه دیگرم را روشن کرده،اینستاگرام ریختم،تا گهگاهی که چشمانم میخواهند رنگ ببینند، سفرم را در دنیای پوچش آغاز کنم.م را می بینم.این دختر چقدر زیباست.به زیبایی ش حسودیم می شود.به آینه نگاهی می اندازم.انگار سی ساله شده ام.یاد بهمن پارسال می افتم.انگار زیباتر بودم.جوان تر بودم،جذابتر بودم.از پنجره به محوطه بیرون نگاهی می اندازم.طبقه پنج و ارتفاع نه چندان کم وسوسه ام میکند،ناخودآگاهم شوکه می شود و صحبت میکنیم، میگذاریمش برای اوقات بدتر...

روزهای ابری را اصلا دوست ندارم.آن تراپیست می گفت به خاطر اینست که بدنت ضعیف است.فکر میکنم باید جایی بروم که تماما آفتاب باشد.(گفته ام تمام زندگی ام بر بنای رفتن است.) مثلاً استبورن یا برایتون از شهرهایی هستند که به نسبت کل بریتانیا از نور بیشتری برخوردارند .در اروپا، آفتابی ترین شهر والتاست که در کشور مالتا که بین سیسیل و شمال سواحل آفریقا واقع شده است ،می باشد.بگویم برای تحصیل انتخاب خوبی نیست.شاید اگر بعد از سی سالگی زنده ماندم و کارهای نکرده ام را کردم،بروم آنجا...

تلگرام داده است برویم بیرون.آخر آدم آنقدر خودخواه؟ یکهویی وسط امتحانات بگوید برویم بیرون، و منت هم بگذارد که فقط امروز است که سرش خلوت است.وافعا آدم دلش میخواهد سر همچنین آدمی را بزند قطع کند...یاد عموزادگان میافتم ....یاد عمو...یاد استفانی(a simple favor) ... و خب خجالت نمیکشم.فقط به پوچی میرسم.

ز. میگوید کمکش کنم برای رفتن.میگویم a1 را هیچ دانشگاهی نمی پذیرد،به فکر کشوری انگلیسی زبان باش.مانند گذشته های من اصرار و اصرار که من آلمان را دوست دارم.فکر میکنم اگر اینهمه داستان برای خودم نمی ساختم،احتمالا مانند او پا در یک کفش میکردم و سرم را می انداختم پایین می رفتم ژاپن.هنوز هم دوستش دارم.تمام مانع من یک لیسانس لعنتی است و اینکه بامن نه پدر می آید نه هیچ شناس دیگری.میگویم خودم را ،فدای سرت تنهایی اصلا، لیسانس را چه می‌کنی؟ آنجا فوقش با ۲۱ سالگی پذیرش میگیرند.هرچه بروم فلان گواهی و سند و غیره ذلک را بکوبم روی میزشان....

انقلاب یک عمو ضیا دارد.و یک کافه بی نظیر.روزهای کلاس زبانم چون زود حرکت میکنم و تبعا زود میرسم،می روم چای اصیلی می نوشم.با اصرار برایم قهوه ای دم می کند.مهربان است دوستش دارم.از من میپرسد،اسمم را،اصلیتم را،کارم را.پاسخش را میدهم.میگوید همه دنیا ها کله شقند.تاییدش میکنم....


کامـلا پارسا free شده ام.و می دانم تمام این نبودن هایم به خاطر اینسـت که غرور ، سلول به سلول مرا برگرفته بود.و هر بار به این نقطه میرسـم ،این اتفاق ها می افتـد.

و یادگرفته ام که غرور هم باشد تمام قدرتم را از من میگیرد.این را روی انگشـتانم باید حک کنم.

1 :در قالب زندگی "دنیـا" دوباره فرو می روم.زیسـتم را میخوانم و عشق می کنم و تصور می کـنم دنیای زیستی را.از امتحانات مزخرف دانشگاه دلم ترک بر میدارد و میگویم "خب که چه؟" اصلا بیسـت نمی شوم.هرکه باشد فکر میکند مشکلی چیزی دارم که 20 را نمی خواهم مال خود کنم. همینطور که چرایی را بجوییم،از نمره 20 تا مقاله و n مساله دیگر،راه سختی را می یابیم و  راه غلطی نیســت.20 فقط برنامه ریزی میخواهد و یک ذهن قدرتمنــد که بتوانــد پایـداری اش را حفظ کند.استرس داشته باشی ،باید به جای یک قدم ، ده قدم بروی.حداقل برای من اینــست.


2 :نقش های اول منفی از آن جرقه هایی هستند که  آن "دنیا" ی دیگر را از پوسته اش در میآورند.آنکـه میخواهد کارهای بـــدی بکند.می خـواهد قــربانی کند دیگران را، یا اینکه بازیـشان دهد، آنهــم بازی های کثیــف.می خواهـد دنیا را به اتش بکشـد و تمام این بیست و چند سال را تلافـی کند و از تمام الکتـرون ها انــتفام بگیرد.زمانـش نرسیــده است که آن دنیا خودش را نشـان دهد ولی این دنیا او را سخت صدا می کند.نمی دانم او از چه توانایی هایی برخوردار است.آن دنیا، دوست دارد کاری کند دیگران را با قلاده هایی کنترل کند و درد کشیدنشان را ببیند،نقش یک ملکه جـادوگر را داشته باشد و با اشکشـان لذت ببرد، بی رحم باشـد.


توهم کامل بودن تمام ما را غرق کرده،اما شب ها آن بخش از من زبانه می کشد و میخواهد تمام دنیا را ببلعـــد.اما می ترسیـم از بد بودن،که تنهایمان بگذارند ،توهم عالی بودن را از ما بگیرند.آن تاریکی ها را پنهان می کنیم ،لبخند می زنیم تا زندگی مسالمت آمیزی با همنوع هایمان داشته باشـیم.

ولی دوست دارم شبی تمام بدنم رنگ سیاهی بنشانم و صدای پیانویی پخش شود.من باشـم و باران و دود و تمام بدی های هیولای کوچــک درونم.او هم مانند بقیه اجزای بدنم احتیاج به تغذیه دارد ، به زیسـتن.و من این فرصت را از او گرفته ام و اینجاست که میگویند از آنکه سر به زیر دارد... چرا که تاریکی کم کم خودش را جای میدهد در رگهایم ، از آنحا به تمام بدنم رسوخ میکند و درد خواهد گرفت.این هیولای کوچک نیازمند زیستـن است.

شاید جایی دیگر از این کره ی زمین بتواند آن هیولای مرا جرات بخشـد تا خودش را تغذیه کند. انگشتانم ویار بیان انحام تمام کارهایی را دارند که از دید بخش روشن وجودم،خیانت،بی بند و باری، فســآد ،دون مایگی و امثالشـان است.


درونم کسی را صدا میکند ولی برونم به صدای توهم زای کامل بودن گوش می دهدو افســــــوس که بر دروغی بنا شده است این سفوط...

پست 350:

***آهنگ برای زمانی ست که استفانی برای اولین بار به خانه کلادیا می آید و در جو موزیک غرق می شود و سعی میکند به طرز خنده دارو مسخره ای لذت ببرد.کلادیا با لباس های مردانه اش تحسینش میکند و به سمت آشپزخانه،برای آماده کردن نوشیدنی پیش می رود...***
 

 


Soundtrack  Comment te dire adieu A Simple Favor


موزیک پست 350، موزیک تریلر فیـلم هستـش.