💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۰۸ارديبهشت

وقتی احساساتو می‌کشی باید توقع اینو داشته باشی که هر کسی از بیرون بوی 

خون رو هم حس کنه.انقدر متعفن میشه این قلبی که احساسات پمپاژ نمی کنه

که خودت هم غرق بو و عفونت میشی...

اینجانب قصد خوندن رمان های درام و احساساتی رو کردم.قربه الی الله...تومن لی :)

(به نقطه ای رسیدم که بشدت حس میکنم نگاه پوکرم همه رو داره اذیت میکنه،حالا هر چقدرم لبخند مصنوعی بزنم،مثه بوی اسپری آیه که تو تابستون هی میزنی به خودت تا بوی گندت بره...غافل از دوش گرفتن....//برم حمام بدم روحمو)

_______

بخش دوم:

پیشنهاد بی شرمانه یک فرد، اونهم یک فرد خیلی عزیز مثل برادر،همه ی پسر ها رو از چشمم انداخت.خداوکیلی مذکوران مذکر, همتون دخترا رو به «اون» چشم می بینید؟بگید ما بدونیم تکلیف اینکه بازیچه ایم یا نه؟همه ی این الا یا ایها الساقیا پوشالیه یعنی؟همه ی این دلسوزیای برادرانه ؟؟؟


Donya Bani
۲۳فروردين

فکر کنم سالها بود این احساس رو نداشتم...اگه بزنم زیر گریه تو کافه خیلی لوسه .نه؟

خب ، این کار خیلی دخترونه س.

Donya Bani
۲۲فروردين

بهترین حالت تنبیه خودم منتظر شدن برای یه چهارشنبه دیگه س.الان دیگه جفتمون باید پا می‌شدیم می رفتیم.نمیدونم اونم مثه من منتظر هست واسه چهارشنبه دیگه یا نه.اصلا نمی‌دونم امروز اومد اونجا یا نه.

این داستان؛علاقه ! ‌:|

.

.

.

شده تا حالا حضور یکی براتون یه حس عجیبی ایجاد کنه.یه حس وابستگی مثلا؟یا مثلا بین n نفر آدم ،حضور فقط یکی براتون متفاوت باشه؟

الان برای من اینطور شده.بعد از قرار مصاحبه یادم رفت که ...آره خداییش ،یادم رفت برم انقلاب.قرار بود شیش و نیم اونجا باشم.که اگه اومد آنقدر نگاهش میکنم تا خودش بیاد،اگه هم نیومد دیگه نمیام...

.

.

‌نمیدونم چهارشنبه هفته پیش چی شد من ناگهان تو فکر یه لباس سفید رفتم.داشت با دوستش نمی‌دونم چی میخورد و بلند بلند حرف میزد.احتمالا هم دانشجو بود.اما خیلی اوضاع فرق میکرد،کتاب جلوی من باز بود و داشتم میخوندم، که یهو اومدن نشستن میز رو به رویی.حالا اکیپ اون دخترا هم بلند بلند داشتن حرف میزدن،من هم خیلی سعی کردم بفهمم دارم چی میخونم.حس میکردم نگاهش روی من قفله.سرمو آوردم بالا و عصبانیت و انزجار تو چشاش نگاه کردم.چشاشو گرفت از من و به کار خودش مشغول شد.منتظر بودم اول اون با دوستش بره،بعد من...نمی‌دونم چرا بعد از رفتن اون و رفتن خودم از کافه ,یهو انقدر جاش مهم شد.چطور انقد دلم خواست باهاش حرف بزنم،در صورتی که از همون اول که اومدن از بالاسر من رد شدن و فوضولی کردن که من اواخر حضورشون حس کردم ازشون بدم اومد.ولی...

ایندفعه اگه دیدمش ،حالا چه اتفاقی چه غیراتفاقی ،باید ببینم هنوزم همون حس رو دارم یا نه.اگر نه،خیلی عالی.اگر آره...حل میشه.قطعا من انقد شونگول نیستم از یه فقط دانشجو خوشم بیاد.نمیدونم.اصلا شاید دارم اشتباه میکنم.اما اونقدر ضعیف نیست این حس من که با گفتن((ولش کن)) به خودم ،واقعا دور شه.حتی الان هم کلیدم رو اینکه برم ببینم واقعا هست یا نه.چون اگه هفته دیگه من برم اون نباشه...نه خب انقدر هم بچه نیستم...

ای خدا:| 

کیه الان با من بیاد انقلاب آخه؟:))

Donya Bani
۲۱فروردين

درست شد . چرخ دنده ها در حال کارند.لپ تاپ هم داره کوزت بازی درمیاره :| بخاطر فیلتر کش هست. هووی (havoo) ی جدید وبلاگم(۱).راستی تعودور زاییده.(۲)

(۱)

هوو

(۲)

تعودور

Donya Bani
۲۱فروردين
دوست دارم وقتی می‌نویسم حال خودمو بقیه رو خوب کنم،
ولی در حال حاضر کمی دمقم.یکم از بی اعتمادی های روزانه.

اشتباه میکردم که فقط روی این دنیام داشتم برنامه ریزی میکردم.بعد های دیگه ای هم هست...
احتمالا دیدن دارم سمت شنگولیت میرم دعا کردن برام به راه راست هدایت شم.وگرنه در حال سواری گرفتن از شیاطین رجیم بودم.:))
نمی‌دونم ...اگه منواز نزدیک بشناسید میفهمید اینهمه نوسانات من چه علتایی داره.درون من همیشه جنگ بین دو بعدیه که موازین شون به سختی و با توانایی های بالا بر هم منطبق میشه....
Ay kheda
از درد نمی‌خوام فرار کنم.

دعا کن یکی بیاد ،یا حداقل خودم این معادله های عجیب بی اعتمادی و بی +(پلاس) همه چی رو باهم بزنه....

چقدر هم که بچه های دانشگاه خیلی غیر دوستن واقعا
این مطلب به زودی پاک میشه
Donya Bani
۲۳اسفند
دیشب با کی پاپ چهارشنبه مونو سورووندیم.و خیلی هم خوش گذشت  بیرون نرفتیم.البته بابا نبود.بابا این چن وقت اصلا نیست تو خونه. و من به خودم میگم تازگیا که کاش این نبودنا رو وقتی تحمل نکنم که هست.کاش لاقل میرفتم یه کشور دیگه که نبودنش علت خوبی داشت: ((نبودن خودم))

بگم از بچه های دانشگاه که رومونو سفید کردن یه سریاشون.البته با پسرا کاری ندارم که رفتن ، اون دختره الان عین آلرژن شده برای من. یادم میاد چه بی ادبانه واکنش نشون داد وقتی گوشیمو دادم بهش تا شمارشو وارد کنه یا اینکه وقتی صداش میکردم جواب نمیداد...حالا هم که خیلی پررو اومدن خودشو سر یه کلاس واقعا بی اهمیت توجیه کرده و مثلا آره من خیلی شاخم.نمی دونم چرا از موقعی که این یارو رو اینطوری شناختم ، دیدم نسبت به اونایی که پیروزی میشنن انقد بد شده.

بازم بگم از دانشگاه که ، وقتایی که تن بل میشم و هیج کاری ندارم تو توهمات مزخرفم برای خودم بقول الانیا " کراش" یا "فرد مورد علاقه " پیدا میکنم. این چیزا واسه وقتایی که آدما کاذبا بیکاره.امروزم که رفتم دانشگاه کتاب بخرم (حوصله انقلابو نداشتم-البته پا شو نداشتم)که فهمیدم بله دانشگاه به کل تعطیل شده.

بگم از اینکه چقد از این بادی اسپلش خوشم میاد من و چقد این ریملی که خریدم خوبه.(اینجا ببینیدش)از دور خیلی قشنگ میکنه چشامو ولی از نزدیک خیلی دیگه افکت میده انگار.حس عروسی رفتنی ، مهمونی ای چیزی میده بهم که خیلی دوس ندارم ویژوال بشه .ولی بازم هم جنسش خوبه هم تاثیرش.

بگم ازینکه هرچی فکر کردم این حرفامو به جای اینکه تو بلاگ بنویسم توی دفترم بنویسم ، به جایی نرسیدم.انگار دوس دارم دو نفر دیگه ، که منو نمی شناسن هم بدونن " من هم هستم"....می نویسم ، پس هستم :)) .... یه حس نیازیه که اینجا به مرحله "رفع" میرسه._ و اگر استنباطی مبتنی بر اینکه این کار من اشتباهه دارین، بگین ممنون میشم.بالاخره من که دانای کل نیستم:)+++اینم اضافه کنم اینجا نوشتن آرامشی میده که تو اینستا و جاهای دیگه حس نمیشه

بگم ازینکه انقلاب تا وصالو من دارم متر میکنم اونم به علت تنبلی و فرار اینجانب از یک جا نشستنه.عادتی که به کتاب خوندنم توی مترو انجامید.اگه یکی رو دیدید هر روز تو مترو بدونید منم:|..بیاید باهام حال و احوال بکنید.توی این انزوای درخواست نشده.مردم ازینکه تنها رفتم اونورا.تنهایی زیادش اصلا خوب نیس:( بچه های دانشگاهم که خیلی نمیشناسم فعلا که بخوام باهاشون برم بیرون.

تو راه دانشگاه بودم امروز فهمیدم هاوکینگ مرده.یه لحظه از حرکت ایستادم و شوکه شدم و دلم بهم ریخت و دسشویی و اینا....و البته خبر خوب بعدش که تعطیلی بود یکم آرومم کرد.


راستی با ریحان آشتی شدیم.اما خب خیلی تیتیش تر شده من بدم میاد.اصن گاهی ازین دخترا (:|) بدم میاد....بخدا  یه موقعایی واقعا حال بهم زن ترین موجودات زمین میشن...

و در اخر بگم که ناهار سه تا دونه فلافل با نیم کاسه گوشت و عدس پلو به همراه یه کم نون سنگک خوردم که دعا کنید گوشت نشه به تنم .البته خیلی گشنم بود.اشکال نداره میسوزونمش.


خلاصه مردم از تنهایی!

Donya Bani
۱۶اسفند

ای ولدمورت تو را چه شده به حنجره های من چنگ می اندازی و دام اسارت بر ازادی افکار من پهن میکنی.اینا کارای اسراعیله!:| درود بر صلح(هشتگ:نه_به_مرگ بر{راستی اون خوانندهه اقای حامد نمیدونم چی باید بره ز خدا بترسه آهنگ " مرگ بر" رو خونده.بریم تو صفحه ش ، ابراز اظهار تغییر کنیم.}

و اینجانب از بوی بهار سرمست گردیده و قلم را در هوا چرخانده و قری بر ذهن خویش می دهم باشد تا رستگار ازینی که هستم شوم و باده را شادتر بر بدن وارد کنم.شاید دوزی از ین حجم بی امان نادرستی های وارده بر کشورم را فراموش کنم چندی و به سوی شادکامی ملی پیش روم.

و این رویداد مبارک بر من حرام گشت توسط آنها که نمیدانم و خدا ازتان بگذرد و شما را وارد وادی علم خالص بگرداند که جای منو تو دانشگاه مورد علاقم گرفتین!


خداروشکر که فردا صبح کلاس ندارم.بخدا ظلمه .من باید 5 صب پاشم تا به مترو برسم تا سر ساعت دانشگاه باشم.بعد یه سری نورچشمی ها بزنن تو برجک صلح ، هر کِی خواستن بیان.

خدا داند که چقدر حرف در این کله به زحمت نیم متر مربعی گنجیده ولی_ نمیدونم ینی میدونم ولی حسش نیست_ چطوری بیان شه.

برم تا ددی آشپزخونه رو به توبره نکشیده.:{

Donya Bani
۱۱اسفند

شدم مثل این کاست پلیر قدیمیا.چند بار باید دکمه پلی شون رو بزنی تا بالاخره از یه جا درست پلی بشن.

از شهرستان برگشتم تهران، انقد منتظر نتایج موندم کپک زدم.آخر سر هم قلهک آزاد قبول شدم.میخواستم بنویسم حس هیچ کاری نیس.اما رکود آدمی یه پدیده ی مقطعیه.این که حس کاری یا چیزی نداشته باشی.

انتخاب واحدهای مذکور این طور میگن که سه روز در هفته کلاس دارم.از صبح تا عصر که نحس (یعنی یه ذره سخت شایدم خاطره ساز)ترینشون افتاده پنجشنبه.بین دو تا درس چهارساعت تایم خالی دارم که نمیدونم چیکار کنم.فاصله خونه تا یونی یک ساعت و نیمه حدودا که با محاسبات اینجانب اگر هم بخوام برم خونه کل اون 4 ساعت رو تو راه باید باشم اونم تو مترو!:|

خدایشان نیامرزد آخه.این چی بود!؟؟؟؟

شایدم اون چندساعتو پاشدم رفتم باشگا انقلاب( YEAH) 

خدابا توروخدا بگو تا هفت چطوری دووم بیارم؟

بنده اصلا این موضوع رو قبول ندارم دانشجو باید عین خــــــــر بشینه سر کلاس.اونم 5شنبه ای که روبه تعطیلیه!!!شاید بعد از 7 با رفقا پاشدیم رفتیم بگردیم و اینا.بعد من یه سوال دارم یعنی دانشجو جماعت شکمش کار نمیکنه؟کجا باید بره تخلیه؟دستشویی های معطر به بوهای افضله؟و دریافت شد که دغدغه های ذهن اینجانب به کجاهاآ میره!:|



Donya Bani
۱۹بهمن

یه موقع هایی هم هست که میخوام بنویسم.به خودم میگم: 

اصلا ممکنه زندگی من برای تو نوعی خوشایند باشه؟

یا 

اینهمه بنویسم آخرشم خواننده م عضو بازنشسته سیا باشه؟

یا

شاید بهتره الان ننویسم چون حالم خوب نیس، دپ َم ،اوضاع زندگیم "زنگی" ــه.نه رنــگی!


اما الان فکر میکنم چقدر به خودم بی اهمیتی نشون دادم که نگفتم، ننوشتم، 

ریخــتم تو خودم چون که مخاطب ندارم ، یا " به بقیه چه؟" یا " خیلی جالیه مثلا؟" یا هر چی!


چقدر به نام مدرن شدن بزدل شدیم!


________

دوست نانزدیک م، پارتی دعوت کرده ملت گرام رو.برم؟ نرم؟

جایگاه رفیعی برام نداره که بخوام برم.:) نمیرم.

                                                                *

از موقعی که چادر رو برداشتم یه سری چیزا نامیزون شده!:(

اغلام میکنم "فعلا" اون پتانسیل رو ندارم که شخصیت عمق خودمو به همراه چادر در ایرانم نشون بدم!

                                                                *

المی که تازگیا تو ذهتم "الی " صداش میکنم خیلی راس میگه:

"و متاسفانه تر اینکه اسم این گوشه گیری رو پختگی میذارن و اون شادابی قدیمو بچگی...


     
اسم؟ دنیام
پیشه؟بی پیشه ام  قصدت از کپی برداری؟! یه حرفی زدی دیدم خیلی راس داری میگی :}


                                                               *
خونه آمادس، اتاقم هم آمادس.هفته دیگه رسما جای نشین میشم و ازین خانه به دوشی درمیام.جای قشنگیه.مبلامون مخصوصا .که هر وقت می بینمش یاد داستان 
به سوی باستانی ش می افتم.

ازونجایی که بودجه کافی برای مبل های خیلی دسته نو نداشتیم، رفتیم امام تا دسته دو جاتش رو ببینیم و خریداری کنیم.چشمم به یه مغازه افتاد که مبلای فانتزی 
طور داشت.با بابا رفتیم توش.فروشنده ش { یاد فیلم ش افتادم که ندیدم!:| } یه پسره موبور قد بلند خوشتیپ خوش صدا  (:|) بود.
مارشملو به دست وارد مغازه شدم.گاز آخرم بود(گرسنه بودم).تموم شد. داشتم قیمت ها رو برانداز میکردم و توی زیبایی فانتزی طور مبل ها اسیر شده بود.با نگاه مشکوک و مملو به پسره و بدون اینکه بهش خیلی اهمیت بدم به عنوان boss مغازه ،همینطوری میشستم رو مبلا و قیمت های بالاتر از انتظار خودمون و پایین تر از بازار مبل واقعی رو میدیدم و با دهن باز سراغ مبل بعدی می رفتم.بعد به عصبانیت منتقل شده به چشمام(به علت گرونی دلار و وضعیت داغون بازار) رفتم به پدر گفتم " بریم!"
بعد از گشتن های متعدد و قیمت های فیها لا عدل! گفتم " بریم همون فروشگاه فانتزیه!" چون حس میکردم مبل هاش با جاهای دیگه خیلی فرق داره.دوباره یه مارشملو برداشتم( آخریش بود!) طبق سناریوی قبلی : "گاز آخر" - پسره با یه نگاه کلیشه ای که دفه قبلم داشت نگام میکرد! سراغ ارزون ترین مبلو میگرفتم.بابام داشت دو تا مدل رو مقایسه میکرد و من هم در حال کنکاش در قیمت ها بودم یهو اقاهه کنارم سبز شد و من نفهمیدم ، فکر کردم باباس داشتم باهاش بحث میکردم! به روی خودم نیوردم و رفتم پیشش ، از یه مدل خوشش اومده بود.مدلهای اون مغازه بی برو برگشت همه ش قشنگ بود.منهم موافق.
بابا اومد باهاش چونه بزنه و دویستا ارزون تر رو اوکی کرد.من که ندیده بودم تا حالا بابام انقد " چونه بازی" دربیاره خنده م گرفت و سرم رو برگردوندم. و ازقضا ....یارو نظرش عوض شد و صد تومن بیشتر تخفیف نداد. :|
خدا میدونه چه حالی داشتم.تقصیر من شد.حالا نمیدونم بابا فهمید یا نه.پسره به خاطر نیشخند من یا هرچی یهو قیمتو برگردوند.
یهو بابام موافق شد. بعد حالا هی چونه میزد و یهو قبول کرد.پسره گفت" چه بابای خوبی دارید.کاش بابای منم اینطوری بود". و اینجور راحت بودنا شروع شد.اواخر حس میکردم داره نخ میده ، یا اینکه نه.میخواد خودشو تو دل من جا کنه که من به بابا اصرار کنم ازش خرید کنه.که هنوزم احتمال میدم قصدش این بوده.قرار بر این شد مبل ها رو با وانت بفرسته ، و گفت بریم فاکتور های خریدمون رو بیاریم و بهش بدیم تا کل خرید ها رو برامون بفرسته.اینکار رو کردیم.بابا گفتش که تو وایسا تو مغازه تا من برم فاکتور ها رو به پسره بدم.گفتم وایسه باهم بریم.نه به خاطر پسره.به همون دلایل فلسفی زیاد تو فکر نخ دادن و گرفتن به کسی یا از کسی نبودم.البته نه اینکه ازش خوشم نیومده باشه.رفتیم.دو بار رفتیم.برگشتیم.و این بار آخر بود.پسره ایندفه خیلی یه طوری نخ داد.در حضور بابا البته.
" حتما بهم زنگ بزن!!"
_  :|
قبل از فرستادن بار...

بابا داشت مارو نظاره میکرد.باید خیالش از من ناراحت شده باشه.چون تو راه یکم سکوت کرده بود.و من هیجان زده بودم که تصور میکردم پسری به این پرفکتی از من خوشش اومده.اما تو چند روز بعد خیالشو ازین موضوع راحت کردم که  هیچ کس برام مهم نیست.میترسم ازش حرفی بزنم و فکر کنه خبریه.یا خبری بوده.
یه هیجان مربوط به جوونیه که بعدا یا حسرتشو میخورم یا نه ، به خودم آفرین میگم.
بابای من ازین مدلاس که می بینه که وقتی با پسری راحتم ناراحت میشه و سکوت میکنه.ازین مدلا که تو خودش میریزه.باید بعدا این موضوع رو براش روشن کنم که این کار خیلی درست نیست. و به جای نگاه های عجیب بهتره /حرف/ بزنه.

من هنوز با هدف و آرمان های زندگی و هدفا و آرمان های خودم جاست فرندم....چطور میخوام با پسری بیش از این حد باشم.
اصلا واسه ی چی زنده ایم؟
همینطوری زندگی کنیم و چند تا لیبل که شاید باعث شن تو کار خوبی پیدا کنی و مثلا خیلی کول به نظر برسی ، بهت بخوره و بمیری؟
خیلی خیلی مسخره س.


++++++++++++++++++++++++++++++++ حتما وبلاگهای عزیزامو میخونم.این چند وفت خیلی درگیر خونه جدید بوده ایم


Donya Bani
۲۳آذر

اصلا با این قالب فعلی جور نیستم.امروز هم نمیخوام وقت بذارم توضیحات بیان رو برای ویرایش بخونم.احتیاج به حضور ذهن داره ، که ذهن من فعلا توی سفرچه ام به ده نمکه.

فکر اینکه امشب قراره شهاب بارون ببینم ، به وجدم میاره.لباسامو آماده کردم، شکلات و پرتقال هم.فلاسک هم که خونه مامانم ایناس، اینجا نیست.نمیدونم دیگه چی ببرم و نثار معده جان بکنم که " حس لذت " بهم دست بده.از یه طرف هم میخوام برم توی مود فیت بودنم که خب سعی میکنم خورد و خوراکم کنترل شده تر شه و چیزایی که میدونم قرار نیست سوخت شن رو از منوی غذایی م حذف کنم و سالم بخورم.

لباس گرم 

چند لقمه نون و پنیر   و خرما - به علت سردی هوا -

فلاسک چای

لبوان ( توی وب آقای سر به هوا چای رو توی استکان شیشه ای دیدم و به شدت وسوسه شدم که اینکارو بکنم، دیدن رنگ چای مزه شو هم تغییر میده!)

شکلات ها و گز های مورد علاقه م

پاستیل

آب معدنی

پتوچه

اسنک هم درست میکنم

دفترچه و خودکار(البته ریکورد گوشیمو ترجیح میدم)

یه ذهن فعال

و همین کافیه.

امشب ساعت 8 حرکت میکنیم و دو شب برمیگردیم.مطمئنم بهم خوش میگذره.عکس ها رو حتما آپلود میکنم.

فکر کنم نبات هم ببرم بد نباشه.

Donya Bani