338

یک سری حرفا هست به دلایلی نمی شود در توییتر گفتشان.

مثلاً اینکه برایم خیلی سخت بود ایستگاه انقلاب پیاده نشوم تا پارسا را ببینم.

خیلی مزخرف است جای اولویت ها عوض شود.اصلا این دختری که دلش برای پارسا تنگ شده را دوست ندارم.

و اینکه خیلی سخت است نروم لباس گرم مورد علاقه ام را بخرم یا اینکه خیلی سخت تر برایم این است در این هوای بارانی کمیاب نروم انقلاب کتابی که چند وقت است دارد وسوسه ام میکند بخرمش و در یک کافه تا صفحه هفتاد یا هشتاد بخوانمش.

می‌دانستم دانشگاه که شروع شود همین دغدغه های مزخرف و بچگانه هم شروع میشود و تمام روزهایی که با سختی سعی کردم بسازمشان را تکه تکه میکند.

مثلاً الان میدانم برای آینده ام هیچ فایده ای ندارد که بروم و غروب را در میدان با یک لیوان نسکافه بگذرانم ولی مگر میتوانید تصور کنید این وسوسه چگونه دارد با زبانه هایش مغزم را می شکافد؟

شاید اگر اینقدر کیفم سنگین نبود امروز را خاطره ای می‌کردم با وجود تمام بیفایدگی هایش برای آینده ام.

از آن زمان هایی ست که هم خوب است،هم خوب نیست.پر از شک.پر از جنگی میان دل و عقل.از آن زمان هاییست که دل خواسته های بسیار منطقی اش به نیات شاید ظالمانه مغز نمی چربد ...

  • Donya Bani
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

337


-بازپرس:تو آدم تنهایی هستـی!


سمت مقصـد می روم،کتاب فروشـی مرا وسوسـه می کند.با پالتوی قدیمی ام که خیلی دوست
ش ندارم داخل می شوم.کتاب هارا با نگاهم می بلعم و آرزو می کنم کاش میلیـاردها پول داشتم،
یک ماشین ، یک قهوه لایت می خریدم و تا نیمه های شب می خواندم، خسته که شدم به یک 
هتل می رفتم.... { یادم باشد مهریه ام را بینهایت جلد کتاب باشد.برای پرداختش باید برنامه ریزی
کنم}

از قهوه فرانسـه چای سبز با لیمو می گیرم تا گلویم از این همه سرفه ، دمی آرام گیرد. استرس 
همیشگی می آید به سراغم و دوبار به او سلام می کنم.با لبخندی پوزناک جواب می دهد.خنده
ام می گیرد.چای را می گیرم.سردرگمی دوم پشت خط عابر است ، سبز است و من ایستاده ام.بـه
سمـت مقصـد می روم.
مینا همراهم میاید و من  شنبه را برایش تعریف می کنم.چند پسر با ظاهری بسیجی پشتمان راه
می روند...برایم مهم نبود..مینا گفت بروم پارسا را ببینم.گفـت برو و حواسـم به تو هست.چند قدمی 
رفتم ، برگشـتم و نگاه کردم.مینا نبود، برگشتـم به راه قبل.فردا امتحان دارم و نمی خواهم حواسم
پرت شود.
هیچ نخوانده ام.هیچ ! نگران نیسـتم.دانشگاه را دوست ندارم،اما دیگر مقاومت نمی کنـم.کاری را
خواهم کرد که دوست دارم.بخواهـد از آسمان سنگ ببارد یا نه.مرز ها را باید محو کرد.باید طوری 
ساخت که هنگام حملـه به هیچ و همه چیز در پوششـی از مه ِ ابهام برسـند...

همانقدر که وادی های امنم را باز می یابم،
همانقـدر که می دانم نقاط ضعفِ من همان نقاط قوتم هستـند،
عشق و احساسی همانقدر مرا لطیف و ضعیف می کند ، هزاران برابر قوی ترم می کند،
از تفاوتم لذتم می برم.
از خاطره هایی که سالها در قالب های این روزها ساختـه ام.امسـال به این
 خاطرات اضافه می کنم:احساس غرور از ماندنـم،از ادامه دادنم.این احساسات را در قدم به قدم
انقلاب تا ولیعصر ،می کارم...
ترکیبی از سرسختی و لطافت در لباس های رنگی پاییزی با لبخندی با رژ قرمز از زیباترین ترکیبات
است که یادشان رفت یادمان بدهند.

- آقای بازپرس،من تنها نیستـم.فقط دوستـانم از جنس انسان نیستند:)

2018/11/11
  • Donya Bani
  • يكشنبه ۲۰ آبان ۹۷

336

شاید اشتبـاه بود سفر رفتنم.سه شنبـه ، کلاس زبان عزیزم را رهانده و رهسپار شدیم سوی منزل

 عمو در شهرستان (ق).می دانسـتم با اتفاق این هفته باید ذهنم را معطوف کنم به مسائل جزیی

 تر از زندگی.از قضا عمه ها و پسرعموی بسیاربسیار بچه - ی من هم همسفر شدند.با تمامی

 حرفای تند زنعـمو _ بعلـت سطح سواد ایشان و عدم حضور در مجمعی با محیط فرهنگی ، و تماما

 در منزل حضور داشتن و قران خواندن و تلویزیون دیدن_ و بی محلی های جدید عمو _ به علت بر

چسب خوردن اینجانب به عنوان یک دانشجوی دانشگاه آزاد و تبعا فاحشه پنداشتن من_ توانستـم 

تا حدی زیاد تندی و تلخی اتفاقات اول هفتـه ام را فراموش کنم.اصولا یک خوبی خود را جای دیگری 

گذاشـتن قضاوت نکردن رفتارهایی است که عمیقا آزرده خاطرت می کند.|هیچ کس از یک نوزاد توقع

 حرف زدن ندارد.مغز به این موضوع شناخـت دارد، بارزترین علت هم اندازه یک آدمیزاد تازه متولد شده 

است که آنرا از یک انسان بالغ متمایز میکند.اما ما از یک فرد با قد یک متر و بالای پنجاه سانتی متر ، 

بطور ناخوداگاه توقع یک انسان کامل و بی نقص را داریم.چرا که ناخوداگاه مغز بشدت مخلوق عجیبی

 است و در هر شرایطی می خواهد کامل ببیند.مغز برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای دارد_ می توان

 مثالی از تجربه های کودکیمان را بزنیم، شاهزاده سوار بر اسب سفید_ و  به طرز عجیب تمایل به کمال 

را در بطن بطن ِ خواسته های ذهن می گنجاند.حال ما تمام انسان ها را موجوداتی کامل، مهربان، عاقل

 و خلاصتـــا کامل می خواهیـم.نمی خواهیـم اشتباه کنند ، نمی خواهیم سوتی بدهند.چون ما آنها

 نیستیم و آنها ما نیسـتند و همین نبودن ها ، انسان را واداشت به رفتار خودرا جای دیگری گذاشتن.

این رفتار با نگاه زیستی باعث می شود بقای انسان امکان پذیر شود.چرا که از نگاه روانشناسی ،

 امکان حمله و درگیری بین افراد جمعیت انسان به حدقل و حتی صفر(!) می رسد.اما این رفتار نیاز به

 خوداگاه انسان دارد.و این خوداگاه زمانی فعال می شود که احساس نیازآغازگر تمرین به اکتسابـش 

باشد....فراتر که برویم در مذهب هم این موضوع به گوشمان خورده است...|

می رسم به مذهب، مذهب برایم دغدغـه شده.مخصـوصا این هفتـه.برایم سوال شده که داعیـــــان

 این شریعـــت بسیارمدرن برای چه انقدر ناهوشمندند؟برای چه پرچمـداران بر حق فعـلی اش ، قدرت

 اجرای حقیقتش را بردست نمی گیرند.غصـه ام گرفـته بود.مخصوصـا هنگامی که حرم بودم.میخواستم 

از سیل جمعیت بگذرم تا به ضریح برسم و دست در دست فلز ، از صاحبش بپرسـم (چرا اینگونه می کنند؟)

 ، بخواهم ( بروم).ولی از گذر نکردم، عمه ها نخواستنــد و من هم آنقدر دلگیر بودم که توان اصرار نداشتـم..

..گذشت و نمی خواهم از تلخی ها بگویم.اکنون کتاب بیوشیمی که مدیر گروهش با خودخواهی تمام مهر 

تایید بر منبع امتحانی بودنش زده را نگاه می کنم.یک نگاه اسفبار.پوزخند می زنم. خودش می داند چه می

 شود دیگر.لازم نیست حرصش را بخورم.می گذرد بالــاخره.امروز از پنجره بیرون را که می نگریستم، یاد روز

هایی زنده می شود که در خــــآنه ی خودمان، دو سال قبل و قبلترش ، به امید رفتن شروع میکردم به تصــور.

تصور روزهای ابری ام در جایی به جز ایران.تصــور دغدغه های با مراحل بالاتر از دغدغه های فعلی ام.و 

دوباره جان می گیرند تصوراتم.دوباره طپش قلبم محکم تر می شود.ریحـان می گویدم ، برو.نمیدانم قضیه را

 چگونه به عمه بگویم که برایم دعوتنـامه بفرستد.فکر می کنم من میخواهم مگر به دیار "مرگ برش" بروم؟  

یادم می اید 92 را.عشق به ژنتیک اصفهـان را.که مسببش دالی، عمو و توافقنامه بین دانشگاه اصفهـان و چین 

بود.چه نادانی بودم !چگونه میخواستم دل از ولیعصر بکنم؟

برمیگردم به حال.6:08 دقیقه لپ تاپ را روشن کردم و اکنون می گویم این روزگاری که سخت مرا بزرگ کرده ، 

این داستان،به زیبایی هرچه تمامتر ،پایان میدهم.خدایا مثل همیشه به دستانت نیاز دارم.و 6:47 دقیقه این متن 

به پایان می رسد.


  • Donya Bani
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

335

تاسر حد مرگ ترساندند مـرا...قصدشان همیـن بود.نمیدانم میخواندندم یا نه.نمی دانم قرار است مرا بکشند یا نه

.ولی انگار کارشـان نتیجه داشتـه.دیگـر نمی توانم حرف بـزنم.ذهـنم پر میـشود ، در مقام نصیـحت باشـم سد 

ذهنم می گوید"نادان را نمیتوان دانا کرد مگر با تجـربـه"...در مقـام ابراز بیان باشـم آن اتاق جلوی چشمم تداعـی

 می شود....در مقام پرسش باشـم ،از آن نگـاه هایی که هنوز هم بازپرس لعنتـی بر من انداخت.ولی آن لعنتی

 ها اعتیاد خوبی به جانم انداخته اند، و آن بی رحم بودن است ، آن هیولایی است که سعی میکنی با اخلاقیات

تیر خلاصی بر سرش بزنی و هر دفعه باز زنده می شود.میدانم قدم هایم را می بینند، ولی میخواهم

 آزاد باشــم.می خواهم این بی رحمـی را همانگونه که یادم دادند انجامـش دهم.البته دادم ، امروز تا

 می توانستم به آدمهای کند سر راهم تنه زدم و لذت می بردم.

رضایتی از مرگ خود را با نارضایتی امضـا کردم.که دیـگر سخن نگویـم.

و خوانده هایم از شریعـتی به زنده ترین حالت ممکـن تبدیل شده اند.واژگان جان گرفتـند و من در کتاب تپش دار ، می زی ام.

می دانـم کافی ست کلمـه ای دیگر برانـم تا آرزوی هایم سوزانده نشـده خاکستـر شوند.

بغضـم می گیرد،تریبون آزاد هم حکم اسارت دارد برایم.بغضم می گیرد نمی توانم به ریحانه بگویم تهدیدم کرده اند حرف نزنم.

زل می زنم به درختان پشت دانشجوی در حال صحبت ، یاد آن  نگاه غصبناک،آن کتش، آن حرفها می افتم و نفسم باز می ایستد

نهیب می زنم برگردم به حال.به حالی که یکی حتمـا دارد مرا نگاه میکند تا دوباره احضارم کنند و ایندفعـه ...

دیگـران نمی دانند پشت این چشمها آن دیروزی نیست، آن هفته پیش نیسـت.ترسـم دیگر باکره نیست..

و امروز خوش سیما را دیدم و از او دیده برگرفتـم.این برگرفتـن از خود ترسی که آنها خواندند برگرفتـه شد.

امروز سعـی داشـتم فراموش کنم.امروز داشتم فرار می کردم.ولی موفق نبودم.ترس همراهم بود.

من از مرگ آرزوهایم می ترسم ، نه از مرگ.


خدایا می شود حالشان را بگیری؟می دانی اشکـهایم هنوز بالقوه می خواهند بزنند به دل صورتم؟

  • Donya Bani
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

334

اپراتور صدامو میشنوی؟شایدم واژگانم رو میخونی؟

خدا در این نزدیکی است.منتظر طوفانی که با اشکهایم ساختید باشید.

اپراتور به دوستانت برسان

ژندانی برتر:)

۸/۱۲

متاسفانه بد انتخابی کردید.در کار خدا دست بردید

میدانم میخواهید بازی کنید.من اهل بازی نیستم:)

من اهل عشقم.چه فنایش باشد،چه بدایش.با عشق بازی نکنید.بدون بازی برنده منم


حیف .

حاضرم شرط ببندم که روزی یک صفحه هم کتاب نمیخوانید:)

عمق درد را بفهمید،پسش بگیرید آنوقت ببخش به شما روی می‌آورد.


  • Donya Bani
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷

333

باران سکوت تقریبی کرده.البته آرام تر سخن می گوید. و من بعد از بلاگ خوانی، دوباره می نویسم.بوی نم می آید.نم مغزی.

می خواهم از سطح زندگی بگویم.اما سطح هیچ وقت نمی ماند،حتی سطح قربانی می شود برای عمق.

چگونه سطح را قربانی کنیم؟باید در عمق نفس بکشیم.نه اینکه نفس بگیریم و دوباره سر به ژرف ببریم.باید ژرف شش هایمان را زنده کنیم.اما ژرف از چه پر شده؟باید در چه نفس کشید؟در غم؟در حیرت؟در خلأ؟اما هرچه هست ، لبخند نیست.خنده در جمع نیست.

وقتی در عمق نفس میکشیدم ، عمق نیز در من نفس می‌کشید آنقدر سنگین می شدیم که والدینم از بودن با من اشباع شده بودند و من باید پیوند یگانه ام را با ژرف قطع کرده ، به پیوندی کم انرژی تر (دوگانه) تبدیل میکردم.آنموقع شد که تحرکاتم کم گشت.پیوندم از عمق سست گشت و دیگر جامد نبودم...

حالش خوب نیست.انگار میدانمش چه شده است.و در دل می گویم«مقاومت نکن.تو هم کم می‌آوری.بگذار خودش خوب شود.» و حتی به جوان و مبارز بودن روح و جسمش حسودی می کنم.

...

  • Donya Bani
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

332

اینجا تهران نیست.باران می بارد ، و من میخواهم -همین الان- زمان بایستد.

ساعت ده شب؛ دلم میخواهد زیر همین باران،با کفش های خیسم تا کافه ای بروم، قهوه ای قوی بنوشم و برگردم.اگر سیگاری بودم چند نخ سیگار میکشیدم و به زمزمه های باران که چگونه ساده سخن میگویند از عظمت گوش می‌سپردم

و فکر میکنم،این دختر اینگونه اندیش کجا و زیست کجا!پوزخند میزنم به خودم،صدای گربه ولگرد و هاپوی ناز همسایه با صدای باران گره میخورد،انگار ته دلم برای منی که قرار است برگردد تهران میسوزد،انگار تمام سلولهای معده و قلبم به هم می پیچد،و مغز آنرا به خالی شدن تعبیر می کند.نفس عمیقی می کشم.خبری از دود و ذرات معلق میلی گرمی نیست.ریه هایم سر به سجده می گذارند،چشمانم هم، مغزم هم. یاد ابرهای امروز عصر می افتام ،که چگونه امروز ژست گرفته بودند تا خورشید بر آنها بتابد سپس قدرت نمایی کنند؛تا می توانستند باریدند.میدانم دلم تنگ می شود.می دانم بارها خواهم گفت «کاش می ماندی » ، اما نیز می دانم آنقدر گذرانده ام که دلم رویش را از این همه زیبایی برمیگرداند و به راهی می نگرد که جسم و عقلم باید بدود. دلم تربیت شده.می داند این همه زیبایی هم می شود برایم عادت.دلم برای ضمیرم می سوزد ، که چقدر زندانی است؛ حصر این دنیاست.

آن موقع ها که حالم عرفانی تر بود، از ژرفایم حس میکردم ،آنقدر که بی حس میشدم.رهاتر بودم.آنقدر رها که برای تنیدن از جسم و جستن در ابد شوق داشتم.اما اکنون می دانم که نبودن عاقلانه تر و لذت بخش تر است، اما باید باشم.باشم تا تغییر . اما حتی الان هم شک ورود میکند به منطق هایم.دست به سینه می ایستد و می گوید مسأله حل شده را دوبار حل میکنی؟آنهم مسأله ای که خیر کل ،تمامش را تدوین کرده.

کلاین می گوید،پوچی اگزیستانسیالیستی.من می گویم ثقل رهایی.فقط نیاز به امضای تایید دارد.

اصلا چه شد رسیدیم به پرواز؟!داشتم از ریشه هایم میگفتم که با صدای باران، رنگ سبز درختان کوهها، آبی دریا دوانده می شود به سمت بی نهایت.

خریدار همه ی این حس هایم می شوم...از مطلق طلق.




  • Donya Bani
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

331

دلم میخواهدهمین الان بروم چهار زانو بشینم روی زمین، زیر باران و بگری م به امید اینکه قطره های باران از صفحه بازی قمار محکوم کنند.حالم از بازی های مسخره ام بهم میخورد.پیشرفت...کدام پیشرفت لعنتی؟ من عمق میخواهم.لحظات ارضایت نکنند مرده ای.من مرده ام.روزهای قبلم را میخواهم.

.

می‌گویمش نمیدانم مرا چه شده پناه می برم به غم، مرا ناخودآگاه میکشد سوی لبخند و وقتی نیست می گویم چه بیهوده هلال می شود لبهایم وقتی می توانست کامل باشد.


»»» دلم می خواهد بگویمش ، آدرست را بده ، بروم. در را باز کند و بپرم بغلش و بگویم «آرام بگیر.آدمها ارزش ندارند غصه شأن را بخوری.غرق شو در هیچ ،آرامش همان جاست...»اصلا برویم دوتایی بنشینیم زیر باران شاید دیوانه مادی و عاقل معنوی گشتیم...شاید شست بوی گند انسان بودنمان را


جای این جرات لعنتی خالیست 

یکبار مرز نیست را بپیمایم خوب می شوم...لعنتی دیگر بر اعتیاد.اعتیاد به دیدن آدم ها


  • Donya Bani
  • جمعه ۴ آبان ۹۷

329

خداوندا ناظر و حامی باش،

 تغییرم بر واحد روز را



  • Donya Bani
  • چهارشنبه ۲ آبان ۹۷

328

عنوان باشــد ((پس از بوسیـدن روی ماه پنیـری ـَم وسـط خیابان انقلـاب ساعت هفده وسی و اندی  و

 در حسـرت indila Turnes dans la vide روی سکوهـای سردردانشگاه تهران))


_یک دنیا وسط پاریـس کنار میله های رودخـانه ســن با دستانـی در جیبهای پالتویش با چکمه های مشکی اش در حال قدم زدن است و آنقدر نور زرد کافه های اطرافش را می بیند که دیگر خاموش خاموش راه می رود.دستانـش را باز می کــند و می چرخـــد_




رقص نور را می بینم بین سبز و قهوه ای های مورد علاقه ام،

ماننــــد خوابهــایم.

فعلـآ دلم  نمی خواهـــد به مشکلــات فکر کنــم، وقت هسـت برایـشان.

اکنون دلـم میخواهـــد حــس کنم، آنقــدر که ارضا شــوم...


پنجـره را باز میکنــم


ایـــن پخش میشــود


هشتگ : پذیرفـتم خوابـم برده

  • Donya Bani
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷