💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

حـــُب

خیلی درگیر نفرت زیادی بودم و هستم که توی سفرم بهم القا شد یا نمیدونم بوجود اومد.قبل از اینکه برم خیلی حس خوبی داشتم،کلا به همه چی عشق می ورزیدم...

راه حلش اینه که یه مدت کلا با هیچ کس ارتباطی نداشته باشم و همش احساسای خوبُ تجربه کنم.نشست و برخاست با فامیل اکیدا تعطیل.. باید بیشتر به طبیعت فکر کنم. به عشقم فکر کنم.به اینکه همه چی خوبه.:-) 

خطم خیلی رُنده.با عشق خریدمش.دلم نمیاد عوضش کنم....حیف :| 

____

+ تیلور سوییفت تور جهانیشو خیلی وقته شروع کرده.چقد دلم میخاست حداقل یه بار برم کنسرتش:-( 

+مامانم کتاب 504 essential رو برداشته.:| 

و احتمالا ترجمه دستورالعمل هم برداشته بروز نمیده.

مامان من از دست تو چیکار کنم؟

میکشی منو.میدونی!؟؟؟میکشــــــــــــی...


۴ نظر
Donya Bani

یهویی دلم خواس

یهویی دلم خواست یه افطاری بزرگ بدم.میتونما.از مهمونداری هم خوشم میاد.ولی قضیه پول و مکان و افراده.الان که فکر میکنم میبینم همون شهر پدریم جای خوبیه.منتها اگه بخوام تو مسجد اینکارو بکنم ممکنه سخت شه.نه؟میتونم نون و پنیر و خرما یا یه خوردنی خوشمزه دیگه همراه با چای آماده کنم بعد با مسوولاش صحبت کنم که امکانشو فراهم کنن،و بعد از نماز مغرب و عشا، پخشش کنن.یا اینکه خودم بعد از نماز برم تو خیابونی جایی پخش کنم.تنهایی میترسم.نه خیلی جذاب و دلربام:| میدزدنم.آخ خوشگلی چقد دردسر داره واقعــــــن:-)) 

الویه یکم گرون درمیاد،نون و پنیر و خرما یا سبزی یکم سادس،ولی ارزونتر درمیاد،منم بودجه ام میرسه.کاش پولدار بودم.غصه این چیزا رو نمیخوردم.:| 

داشتم کتاب میخوندم،همش چن نفر تو مخیلاتم میچرخیدن،یکی محدثه با زبون تندش هی برام تداعی میشد،یکی هم عمو ممد که خیلی خودشیفته اس...کلافه ام میکنه.ولی دلم خنک شد بهش گفتم شبیه احسان علیخانی ای،ازش بدم میاد.خیلی کیف داد...

هاهاها ته دلم انگار قند اسیاب میکنن از بس من کیف میکنم بابت این موضوع،و البته خیلی اعصابم خورد میشه ک ب تندی های محدثه فک میکنم.به نوع شخصیتیش...چقد اخلاق بدی دارم من،هرکسی که کوچکترین خلافی ازش سر بزنه رو از زندگیم میکَنـــــَـــم میندازم دور.خیلی بده اصن.

Donya Bani

دغدغه های امروزم

دلم میخواد اول از دیشب بنویسم...

داشتم طبق معمول توی یه اَپ ِ ep نامی سوال میکردم و جواب 

میدادم.دو نفر که یکیشون هندی و اونیکی احتمالا آمریکایی بود،

مسج دادن به من...حین صحبت با اون غیر هندیه|:،  یهو بی دلیل

بلاک شدم.نمیدونم یارو فک کرد لابد داعشی، چیزی ام..بدبخت!

اون یکی هم که هی سوال میپرسید منم واسه تفنن جواب میدادم

دیگه کشید به عکس دادن و اینا.وقتی دیدمش خیلی نا امید شدم

😁😁😁😁😁 ظاهربین هم خودتی !

دیگه امروز بهش مسِج دادم که "مامانم نذاشت با تو در ارتباط باشم

"... هم یه جوری راست،هم یه تصمیم درست بود.خلاصه اونم گف

اوکی،به خوبی و خوشی تموم شد.

امروز ششمین روزی میشه که روزه میگیرم(تو ماه رمضون).در نتیجه

هر خوراکی خوشمزه ای توی تلویزیون تبدیل میشه به یه رویای 

خوشمزه که بعد فکر کردن بهش، به خودم میگم" من چقد بدبختم😒

"نشستم سریال دیدم و به فرق نیمه گمشده که یه سری جاها ازش به 

عنوان soulmate یاد شده، و عشق، فکر کردم...

خب عشق،  به نظر شخصِ من، یه نوع تبادل انرژی یا شایدم اختلال 

هورمونیه که میتونه بین همه رخ بده...مثلا یه یارویی مثه "زَکـ افران"

ممکنه از من خوشش بیاد.البته در شرایطی که هیچ دختر دیگه ای

وجود نداشته باشه...اونم رو کره ی زمین.

کجا بودیم؟

سریال..بعضی وقتا میبینم زن و شوهرای افسانه ای از هم جدا میشن

بعد با خودم میگم،خیلی خرَن که اصن رابطه قبل از ازدواجشونو 

ادامه دادن.چرا ازدواج کردن که جدا شن.

یه چیز به شدت خلاف عرف و البته از لحاظ حیوانی به شدت 

منطقی،توی ژاپن اتفاق میفته.اینکه دونفر با آگاهی سمت هم میرن

، بعدش با آگاهی "اشتباه" میکنن،بعدش با آگاهی جدا میشن...بعد

میگن" من دختر/پسر ـم.. خب نیاز طبیعیمه.به فکرشم"

خب توی این شرایط معیار عوض میشه، تعریف ها عوض میشه..

عشق هم عوض میشه...ولی جاش چیو میگیره؟؟

..بیخیال😒

بعد از سریال واقعا باید یه دستی به سر و روی اتاقم میکشیدم.

سه تا شال گردن،یه خروار لباس زمستونی که ازشون چندشم 

میشه ،ازین روفرشیای پشمی که مزخرفن،یه عالمه کیف دست دومی

که عمه "جونم" انقد دوسم داشته ،اصل تاناکوراشو فرستاده برا من،

یه عالمه شلوار(مردم تازه یادشون افتاده من چقد شلوارم کمه،طوری

برا من شلوار تهیه نمودن تا پنج سال آینده تامین ام."😒

و یه سری خرت و پرت مزخرف  دیگه هم حین تمیز کردن اتاقم دیدم

که همشون عین ارتش انگلستان الان رو مخم رژه میرن.نمیدونم ـم 

چطوری بندازمشون دور که بعدا مامانم نفهمه بگه، میذاشتی برا 

فلانی.الان وضیتش خوب نیس..خب اون فلانی خودش بفکر خودش

باشه.من تا کی مایه اعصاب خوردیمو بذارم جلو چشَم؟؟؟

اوایل شهریور عروسی عمه اس.من اواخر مرداد میرم خرید.

اما وقتی از خودشون پرسیدم گفتن، نه الان برو بخر😑 ای خدا 

منو نجات بده از این قوم خود ای کیو سان پندار...نه واقعا راه 

نداره ی جوری کنده شم ازین بشرااا؟؟

الان که تصور میکنم، پنجشنبه میریم، تا غروبش .... میشه 

به اعصاب من.صب جمعه تا غروبش باید وایسم یه مشت ادم

خودشیفته رو در حال بزک دوزک کردن خودشون ببینم.صدرا

هم هی شر و ور بگه، سلاله هم هی فیس بده، تسنیم خودشو 

پخش کنه، محدثه هم رو مخم یورتمه بره ،مایده ک همیشه 

اوکیه.مبینا هم اون وسط نخودی ...منم میشه لَــــلـــِه ی یه مشت

خل و چل.😱😱😲😵

یه فکر خوبی که دارم اینه که پوشیه ای رو که تازه خریدم بندازم

تا اون هیزززززای لوووس چشم نکن منو...😊

فک کنم گمش کردم😒


۲ نظر
Donya Bani

فاز بد- اصن قاطی2 :/

خدایا معجزه میخوام.ازون معجزه های تایمِ نوزادیم!!داری؟

نداری هم خیالی نیس.فقط حرفامو گوش کن..کافیه.

خب از کجا شروع کنیم؟اصن دلم نمیخواد بنویسم که چه دخترعمه

تخس و نچسب و لوسی دارم که دلم میخواد ببندمش به یه درخت 

تا میخوره بزنمش،بعدش یکم استراحت کنم، بعدش با تیر دارت 

سوراخ سوراخش کنم،بعدش با چاقوی تیز آشپز خونه قیمه قیمه اش

کنم.😻😻😻😻✖چه حالی داره تصورش...بعدش کبابش کنم!!!!

باید صورتمو با ی روسری بپوشونم که بوی گندش کلافه ام نکنه...

بعدش نوبت کیه؟؟

با ع.مـهـ  موافقی؟؟بلی من موافقم.

اونو بیهوش میکنم ،بعد از یه درخت آویزونش میکنم با شمشیری که 

خیلی هم تیز نیس، انقد میزنمش که یه عالمه خون زیرش جمع شه.

بعد ولش میکنم و میرم.

نفر بعد دخترعمومه!!!!

اونم سر و ته آویزونش میکنم.البته دست و پاشم بسته اس.با یه 

چوب تا میخوره میزنمش ..😁😁😁😂😂😂😸😸😸😸


اصن خالی شــــــدم!😊


عمو ممـد َ م ، اممم، دست و پاشو میبندم.بعد با شلاق میزنمش.

محکمااا.خیلی محکم...

بعدش خسته میشم.میرم خونمون....

چه حس خوبی داره این تخیلات...

۲ نظر
Donya Bani

فاز ِ بد... اصن قاطی:|

خوشحال بودم که برمیگردم.از دروغ های شاخدار اونا خسته بودم.از حرفهای مزخرفی که اون نیمچه آدم تحویلم میداد.از نگاههای اصن خیلی مزخرفِ ع.م... از نگاه های هیز ِ س... از گیر دادن برای چادر سر کردن...از حرف های طعنه آمیز عمه ها و م....ازینکه خیلی فوضولن. ازینکه خواهر خرَم خیلی خرِ..ازینکه اون هیولا رو تحمل کنم...از دروغ، از دروغ، از دروغ...
از بی انصافی، حسادت یه سری آدم که نمیدونم واقعا،ینی نمیدونم، به چی من حسودی میکنن؟؟؟؟؟؟؟....
______

فاز منفی برداشتن اصن خوب نیس..بیا تمومش کنیم....


     everything is fine... Everything has a solution... 


____میشه وظیفه ی مثبت بودنو الان به جا نیارم؟
فرض میگیرم توی خواننده گفتی آره.



Donya Bani

دهـــــُــــم

وقتی دو تا تفکر به طرز اشتباهی میکـس میشـه، و بچه ای

به دنیا میاد که میخواد تلخـی های پیش روشو به روش 

خودش شیرین کنـه، اشتباه میکنه،اشتباه میکنه،اشتبـاه 

میکنه، کُـــر ِ استعدادشو نادیده میگیره،چشماشو میدوزه 

به ستاره های مصنوعی،حتی حاضـر میشه سختی هایی

راهی ـو تحمل کنه که بهـش تعلق نداره.... 

نه تنها برای خودش سنگین میشــه بلکه برای دستهایی که 

اونو گرفتن هم، زندگی سخت میشه....

(داستان من و اون نیمچـه آدم)

.....

"من" یادش میاد وقتی خیلی کوچیک بود،  خدا نجاتش

داد...نتیجه میگیره،  هیچی سخت نیســ...

تنــهای تنها،  دست به کارای عجیبی میزنه،

        تنهـــا،  تنهــای تنهایــ تنهـــــــــــا

باید...  همه چیزو درست کنـــه...

از اشتباه "اون دو نفر" تا 

       تا اشتباه "....  یه ارتش فکر "


Donya Bani

Hozier

1/کانتری
2/فک کنم خیلی خوابش میـاد
3/احتمالا موقع نوشتن آهنگاش مست میکنه
4/صداش بد نیسـ
5/محتوا ـهاش قوی نیس 

در نتیجه... سبک جدیدیه و ◀لازمـــه
Donya Bani

نتیجه تاروت من

الان در مورد خودتان چه احساسی دارید؟

قدری احساس پریشانی می کنی و شاید می ترسی چون حس کردی یا می دانی که کسی یا چیزی است که باید رابطه ات را قطع کنی تا اینکه بتوانی تغییری در زندگی داشه باشی. این فداکاری های همیشه واضح نیست، ممکن است حتی ندانی که با چه کسی یا چیزی باید رابطه ات را قطع کنی. الان زمان عبور از یک مرحله به مرحله دیگر زندگی است و آن مرد اعدام شده می تواند نشانه بهبود روحی باشد. شاید نیاز داری از دیدگاه دیگری به امور زندگی نگاه کنی.

در این لحظه بیشتر از همه چه چیزی می‌خواهید؟

کارت ها می گویند که آن چیزی که الان بیش از همه می خواهی یک نوع کمال خواهی است. چرا باید رابطه ات را با چیزی یا کسی قطع کنی، شاید حس می کنی که طعمه قرار گرفته ای و کارهایت همان طور که برنامه ریزی کرده ای پیش نرفته. اطمینان داشته باش که الان زمان عبوراز یک مرحله زندگی به مرحله دیگر است. چنانچه مطمئن نیستی که با چه چیزی یا چه کسی باید رابطه ات را قطع کنی، مطمئن باش که چیزی که قرار است اتفاق بیفتد، اتفاق می افتد و در نهایت به نفع تو خواهد بود.

ترس‌های شما؟

از آزاد بودن، ترس داری! الان زمان بلاتکلیفی و عدم تصمیم گیری نیست. آیا مورد تهدید و باج خواهی قرار گرفته ای که نمی خواهی اینطور شود. خودت را طعمه دیگران قرار نده، بعضی مواقع مجبوریم که قدرت آزاد بودن را داشته باشیم تا موقعیت های جدیدی در زندگی مان بوجود آوریم.

برای شما چه اتفاقی خواهد افتاد؟

با صبوری و گذشت زمان، دوره بلاتکلیفی و بی تصمیمی تمام خواهد شد. پی خواهی برد که چه تصمیمی درست است، چه کسی یا چه چیزی را باید تغییر بدهی. برای هرچه ایثار کنی، احساس خواهید کرد که شخص بهتر و قوی تری برای آن ایثار هستی.

چه چیزی بر علیه شما اتفاق خواهد افتاد؟

به خودت اجازه می دهی که قربانی دیگران شوی و توسط دیگران تهدید شوی یا نقش یک قربانی یا شهید شدن برای اغراض دیگران شوی. بیش از اندازه مادی گرا نباش یا سعی نکن کسی یا چیزی را به هزاران دلیل معطل کنی، کسی که می خواهد برود یا چیزی که می خواهد انجام شود، باید این توانایی را بدست آوری که اجازه انجام شدن آن کار و یا آزاد نمودن آن فرد را بدهی، نگران نباش، وضعیت بهتری برایت بوجود خواهد آمد.

نتیجه:

در زمان خود خواهی خواهی فهمید که چه تصمیمی برای چه شخصی درست است و چه تصمیمی نباید گرفته شود. الان زمان عبور از یک مرحله زندگی به مرحله دیگر است. ممکن است انتخاب سختی در پیش داشته باشی و ایثار کردن هرگز ساده نیست، اما تو به دنبال حقیقت و کمال هستی و زیاد به مال دنیا دل نبند یا مردم را به هر دلیل معطل خودت نگذار، همه چیز به دلخواه شما در خواهد آمد.


-----
میخواستم یکی از این اپلیکیشن های ارتباطی رو نصب کنم
که این برام اومد.
منم به عنوان نه تعبیرش میکنم.

۳ نظر
Donya Bani

پنج

اوفیش. بعد از سه روز امروز اولین روزیه که حس خوبی دارم.اون

سردرد مزخرف و بعلاوه حس مزخرف خیلی خیلی کمرنگ شده تو 

من.البته اینو مدیون عرق کردن دیروزمم.ماجرا ازین قرار بود که 

تصمیم گرفتم بجای اینکه منتظر خوب شدن بشم،عرق بریزم؛کاری

که اکثر اوقات برای خلاصی از شر استرس یا ناراحتیم میکردم.البته 

قبل از اینکه این راه حلُ تو زندگیـمـ پیاده کنم،میخوابیدم...که کم کم

اونم تاثیرشو از دست داد.و بعد تصمیم گرفتم برای راحت شدن از

هر انرژی منفی، عرق بریزم...یه جا یه دوستی گفت،

   برای موفقیت، یا باید قبلش عرق بریزی،یا بعدش گریه کنی

 خودش اینطوری تعبیرکرد که باید یه جوری یه آبی از پوستت

خارج شه.و تعبیر من یه ضمیمه بهش بود،اونم اینکه نوعی انرژی

همراه اون آب،یا واسطه ارت خارج میشه.چون بدنت نیاز به تعادل 

داره.راستش بدن ما خیلی چیز باحالیه.اگه بتونی انرژیاتو کنترل کنی

به یه قدرت به شدت بزرگی دست پیدا میکنی...خب سخنرانی کافیه!

----

+وبلاگ عزیزم امروزم دیرتر از ساعت نه بلندشدم.بیا برای من آرزوی

موفقیت توی زود بلند شدن بکنیم...😓

----

لـــازمه####😇😇

وان یکاد الذین کفروا لیزقونک بابصارهم.... 

Donya Bani

استراحت مطلق

خب دیروز هم گذشت ولی چیزی که هنوز نگذشته سردرد منه.

یه تصمیم جدی گرفتم.و البته خیلی مهم.اونم اینکه تا چند روز

،تا میتونم بخوابم.چون با اینهمه فشار فکر کردنِ درست تقریبا

غیرممکنه.و احتمال اشتباهم زیاده.

-----

+ در مورد عروسی عمه ام، به هیچ وجه من الوجوه دوست ندارم برم.

اما فقط کافیه همچین کاریو بکنم تا هرکس یه چیزی اونم سنگین 

نثار من بکنه.واقعا من چقد تحت فشارم:| 

اگه خدا بخواد یه لباس مشکی خیلی خیلی خیلی سنگین میخرمو سر

تا پا سیاه تو عروسی عمه حاضر میشم...

سیــــــاه خیلی به من میاد😁😁😁😁😁😁😁😁

خدا فامیل بد نصیب آدم نکنه ینی😒

----

د.د.ب.و؛

وبلاگ عزیزم، اعصابم خیلی خورده.آخه من چطوری به اینا بگم، 

که بهشون هیچ ربطی نداره که من دارم چی کار میکنم یا اینکه 

در آینده میخوام چه کاری بکنم.همینه دیگه.انقد حسودن آدمو 

میگرنی میکنن،اونم از فرسخ ها دور...

وبلاگم، هیچ کاری نکردم عملا.بیست و دو تیر شد...

کاش.... 

بقول مامان کاش رو کاشتند هیچی سبز نشد...

به خوابِ لذتبخشم ادامه میدم...

Donya Bani