💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۳فروردين

فکر کنم سالها بود این احساس رو نداشتم...اگه بزنم زیر گریه تو کافه خیلی لوسه .نه؟

خب ، این کار خیلی دخترونه س.

Donya Bani
۲۲فروردين

بهترین حالت تنبیه خودم منتظر شدن برای یه چهارشنبه دیگه س.الان دیگه جفتمون باید پا می‌شدیم می رفتیم.نمیدونم اونم مثه من منتظر هست واسه چهارشنبه دیگه یا نه.اصلا نمی‌دونم امروز اومد اونجا یا نه.

این داستان؛علاقه ! ‌:|

.

.

.

شده تا حالا حضور یکی براتون یه حس عجیبی ایجاد کنه.یه حس وابستگی مثلا؟یا مثلا بین n نفر آدم ،حضور فقط یکی براتون متفاوت باشه؟

الان برای من اینطور شده.بعد از قرار مصاحبه یادم رفت که ...آره خداییش ،یادم رفت برم انقلاب.قرار بود شیش و نیم اونجا باشم.که اگه اومد آنقدر نگاهش میکنم تا خودش بیاد،اگه هم نیومد دیگه نمیام...

.

.

‌نمیدونم چهارشنبه هفته پیش چی شد من ناگهان تو فکر یه لباس سفید رفتم.داشت با دوستش نمی‌دونم چی میخورد و بلند بلند حرف میزد.احتمالا هم دانشجو بود.اما خیلی اوضاع فرق میکرد،کتاب جلوی من باز بود و داشتم میخوندم، که یهو اومدن نشستن میز رو به رویی.حالا اکیپ اون دخترا هم بلند بلند داشتن حرف میزدن،من هم خیلی سعی کردم بفهمم دارم چی میخونم.حس میکردم نگاهش روی من قفله.سرمو آوردم بالا و عصبانیت و انزجار تو چشاش نگاه کردم.چشاشو گرفت از من و به کار خودش مشغول شد.منتظر بودم اول اون با دوستش بره،بعد من...نمی‌دونم چرا بعد از رفتن اون و رفتن خودم از کافه ,یهو انقدر جاش مهم شد.چطور انقد دلم خواست باهاش حرف بزنم،در صورتی که از همون اول که اومدن از بالاسر من رد شدن و فوضولی کردن که من اواخر حضورشون حس کردم ازشون بدم اومد.ولی...

ایندفعه اگه دیدمش ،حالا چه اتفاقی چه غیراتفاقی ،باید ببینم هنوزم همون حس رو دارم یا نه.اگر نه،خیلی عالی.اگر آره...حل میشه.قطعا من انقد شونگول نیستم از یه فقط دانشجو خوشم بیاد.نمیدونم.اصلا شاید دارم اشتباه میکنم.اما اونقدر ضعیف نیست این حس من که با گفتن((ولش کن)) به خودم ،واقعا دور شه.حتی الان هم کلیدم رو اینکه برم ببینم واقعا هست یا نه.چون اگه هفته دیگه من برم اون نباشه...نه خب انقدر هم بچه نیستم...

ای خدا:| 

کیه الان با من بیاد انقلاب آخه؟:))

Donya Bani
۲۱فروردين

درست شد . چرخ دنده ها در حال کارند.لپ تاپ هم داره کوزت بازی درمیاره :| بخاطر فیلتر کش هست. هووی (havoo) ی جدید وبلاگم(۱).راستی تعودور زاییده.(۲)

(۱)

هوو

(۲)

تعودور

Donya Bani
۲۱فروردين
دوست دارم وقتی می‌نویسم حال خودمو بقیه رو خوب کنم،
ولی در حال حاضر کمی دمقم.یکم از بی اعتمادی های روزانه.

اشتباه میکردم که فقط روی این دنیام داشتم برنامه ریزی میکردم.بعد های دیگه ای هم هست...
احتمالا دیدن دارم سمت شنگولیت میرم دعا کردن برام به راه راست هدایت شم.وگرنه در حال سواری گرفتن از شیاطین رجیم بودم.:))
نمی‌دونم ...اگه منواز نزدیک بشناسید میفهمید اینهمه نوسانات من چه علتایی داره.درون من همیشه جنگ بین دو بعدیه که موازین شون به سختی و با توانایی های بالا بر هم منطبق میشه....
Ay kheda
از درد نمی‌خوام فرار کنم.

دعا کن یکی بیاد ،یا حداقل خودم این معادله های عجیب بی اعتمادی و بی +(پلاس) همه چی رو باهم بزنه....

چقدر هم که بچه های دانشگاه خیلی غیر دوستن واقعا
این مطلب به زودی پاک میشه
Donya Bani