💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

خسته ام

چرا حوصله ندارم بنویسم این چند روز چه اتفاقایی افتاد؟
۱ نظر
Donya Bani

و تاریخ ختم میشود به "مردود"من

"مـــــــــــــــــردود"

من دختر پر ایرادی  َـم باشم،لجوجـم.دهنت سرویسه زندگی:)
دانشجوی زیست سلولی دانشگاه آزاد واحد علوم دارو هستم.
بدجور دلم و همه چیم شکسته.مرسی ژاله.بهم گفتی تو شیطونکی.هرچی محکم تر میخوری زمین بالاتر میای!!

تا همین دیروز اصن نفهمیدم این حرفش منظورش من بودم.

sorry the old Donya can't come to phone right now!
why?
Oh ,cause she is busy revenging.


من نمی میرم.فقط ادیت میشم.

ساعت چهار صبح خوابیدم و ده دقیقه به نه پا شدم.  از نیمه شب تا ساعت دو سه در چند نوبت گریه کردم.الانم چشمم قرمزه.

ولی حالم خوبه و حاضرم زندگی رو به ف بدم....من بد دهن نیستم اما ازین به بعد میشم!

فراموش نمیکنم...

از همه چی ویدیو گرفتم.از زحماتم تا شکستهــام.

حال امروزم غریب بود.

خواسته هام عریب بود.


خوابگاه میگیرم اطراف قلهک.خیلی لاغــرتر میشم.امسـال مدرکمو میگیرم.کار میکنم.

گریه میکنم میشکنم اما شکسته باقی نمی مونم...

نمی مونم....


۱ نظر
Donya Bani

عمه جان ، ای عمه جان

برم شمال الان؟

الان عمه اونجاس.نمیدونم قراره با شلوغی های عمه اذیت شم یا با آرامش کوه و آسمونش ، آروم؟


راستی اینا رم میخواستم بگم.

اینجا رو ول نمیکنم شده ماهی یه بار هم پست بذارم .

از همه ی اونایی که هستن و وبم رو نخونده یا خونده ن، و دانسته یا نادانسته به ذهن و قلبم چسبیده ن  ممنونم.

برام لحظاتی ساختید که گاهی ناخوداگاه بهش فک میکنم و لبخند میزنم.یا حس میکنم زنده بودم.


زندگی یعنی نور خورشید ، لبخند ، نقس ، آرامش...


حتی اگه لبخندمو تو دانشگاه از دست بدم.قول میدم تو نگاهم نگهش دارم...کار سختیه.راضی بودن رو میگم

۱ نظر
Donya Bani

یک دوم زندگیم مشحص شد

تهران.واحد علوم دارویی.رشته فلان!

قبول شدم!خب کاری نداشت.اما دلم میخواست واحد تهران پزشکیشو قبول میشدم.بازم اشکال نداره.چاش ازونجا خیلی بهتره:)))

احتمالا سراسری هم در بدترین حالت "مردود" میشم.میخوام به موهام نگیرم.به درک!!!

من زحمتو کشیدم.حالا 99 پرسنت نه 80 اینا.ولی بسه.اینجا ایرانه.باید با توجه به محلی که هستم زحمت بکشم.کشورمه.ای ..میشه گف دوسش دارم

ولی ارزش نداره زحمت خیلی زیادی اینجا بکشم.بهتره به جایی جز ایران فکر کنم.


لپ تاپ اچ پی لپ تاپ بدی نیست.ولی این حسو الفا میکنه بهم که" الان میشکنم.الان خراب میشم" .شاید ایسوس بهتر بود.اما با دو میلیونی که دستم 

بود همین هم از سرم زیادیه....ته دلم واقعا میگه "خاک تو سرت که نرفتی پاساژ ،لپ تاپ بگیری" راست هم میگه.صد تومن گرونتر گرفتم از دیجی کالا

شاید با همین بودجه میرفتم اون مدلی که عمه گفته بود رو از پاساژ میگرفتم الان به خودم فحش نمیدادم.میشه یکم بهم بگین.مدلی که گرفتی خوبه و اینا؟

بابام که عین یزید هیچ وقت دلداریم نمیده.حتی وقتی بهش گفتم قبول شدم صداشم از پشت تلفن پوکر بود.باز مامان با اینکه با هم قهریم سعی کرد نگاه 

افتخار آمیزی بهم بکنه...

مدل لپ تاپ g4 probook ـه.بازی سیمز 3 رو هنوز نتونستم بریزم توش. و خیلی بازیای دیگه . که احتمال میدم سیستم سخت افزاریش فقظ با نرم افزارا

ی اورجینال جور باشه.تا الان هرچی بازاری گرفتم ، اذیت کرده.هم منو هم پاکارد رو.نمی دونم دوستش دارم یا نه.اما سعی میکنم دوستش بدارم.شما 

هم نظرتونو بگید در بارش.


با صدرا اینا چن روز موندیم شمال.میتونم بگم اگه صدرا نبود شاید خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت.اما پر از درس بود اون روزا.خوب موفعی هم بود.قبل 

از آفیشال دانشگاه رفتنم یه سری درسایی رو حتما باید یاد میگرفتم.اما الان حس میکنم احتیاج دارم که یه سفر به شمال برم تا از ته مغز استخونم 

آروم باشمو نفس بکشم.


این ترم هم پاس شدم.نمیدونم چرا زورکی دارن به آدم آ میدن.خودم دیدم غلط دارم...بابا میگه با توجه به نمره بقیه اس.اولا که کلا این ترم من تعطیل بودم.صرفا سر کلاس" وجود داشتم" .از طرفی حس میکنم که face expression م خیلی ایده ال نیست.بی اعتماد به نفس میزنم...کارای زیادی هست که باید برای راحت بودن انجام بدم.باید خودم باشم.یه خود با اعتماد به نفس، یه خود امیدوار...


مراغه هم زدم.بدم نمیاد اونجا قبول شم.کلا هیچان زده ام برای یه زندگی جدید با ادمای جدید.یه فرصت دوباره به خودم برای اینکه آپگرید شم:)

حتی اگه واحد علوم دارو باشه...یه خوابگاه همونورا میگیرم ، و خیلی از لباسامو باید بریزم دور.(اگه همونورا نشد میرم انقلاب.خوبیش اینه روبه روی متروعه) و خیلی کلاسا باید برم.و اگه بتونم یه کار پاره وقت پیدا کنم.این همه زور زدم فقط چند تا کار تایپی انجام دادم.ضد حال بود.


خدایا میشه کمک کنی همه اون چیزی که میخوان قبول شن توی سراسری .منم اونجا ها؟!


شاید بعد یه ترم موهامو کوتاه کردم...یادم میاد صدرا میگف از دخترایی که موی کوتاه دارن بدش میاد...منم از دخترایی که بخاطر پسرایی که از موی کوتاه

بدشون میاد موهاشونو کوتاه نمیکنن بدم میاد...نمیدونم شاید یه طرفمو ماشین زدم.


شخضیت آروم من توی سفر عصبی تر شد.چقدر که سعی کردم تحت کنترل درآرمش.الان ازون لجظه هاس که حس میکنم تحت کنترله.کلا تنهایی روی من اثری داره که داوینچی روی اثر هاش.


کیک پختم.خوب بود! اما

1- مشکل از بیکین پودر داشت پف نکرد"|

2-اندازه ها دقیق نبود.و صد البته بخاطر قندش ، شکر کم ریختم از مزه افتاد:|

3- فر رو دقیق تنظیم نکرده بودم.یکم سوخت!کناراش:|

نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدم که خوب بود...فکر کنم چون ایندفه سعی کردم حس قاطیش کنم.

یادش بخیر یه زمانی دست پختم خیلی خوب بود .البته اون موقع ها اعتماد بنفسم بالاتر بود بهتر میپختم.

در هر صورت باید بهتر شم .مگه اینکه بدونم فردا روز مرگمه.

خوشحالم.و آگاه.

دعاتون میکنم دعام کنید:)

Donya Bani