⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

لپ تاپ شایدهم بد تاپ

بخواهم دو ملیون و اندی خرج یک ضمانت نه چندان محکم بکنم؟

ترجیح میدم لقمه ای را سه بار دور دهنم بچرخانم تا ابنکه با قوطی حلبی غذا بپزم.

به دنبال لپ تاپ بودیم،

هم اکنون بدون خرج ریالی باید جایگزین دستگاه بیابیم تا

 1)اموزش ببینیم وتمرین کنیم./این جایگزین ندارد.

2)فیلم ببینیم./خب با تبلت هم میشود

3)اینترنت گردی کنیم./با موبایل و تبلت میشود 


گفتم که کتابهای راهنمای زندگیم را جا گذاشته ام.همانهایی که هنگام خواندنشان نتیجه گرفتم،برای مردن هم پول میخواهم. و اولویت اول میباشد بر پول.


خانوم چشم سبز مرا یاد دبیر شیمی ام می اندازد،همانکه پسرش آلمان درس میخواند انهم مهندسی هوا فضا.داشت از پسرش میگفت راستی،گفتم بیخیالَش،اگر بپرسم،میپندارد شاید هوس عروس شدن کرده ام.

با این حال برایندم از خانه،عمرا اگر به فکر مزدوج شدن بیفتم تا که ناگه زمان ارزشمندم را برای موجود احمق دیگری هدر دهم.مام فکر میکند به فکرش هستم.آخر یکی بگوید شما الگوی ما،ما نمی خواهیم اشتباه شما را تکرار کنیم.از خدا میخواهیم مثل این بزرگ ریاضی ما را در چهل سالگی از دنیا ببراند.

#لعل لبت، ای تنهایی

۲ نظر
Donya Bani

بیوه سیاه اگه جفت نداشت خودشو میخورد واسه بچه هاش:|

بعد از یک روز بحرانی پدر برام بلیطی گرفت و با غوشی باز راهی چند صد کیلومتر سفرم کرد.نمیدونم چیشد که حس کردم دارم خفه میشم از این حجم بغض.این حجم خستگی.این حجم ناامیدی.موقع گریه، انگار بغضم با فریاد زدن هم خالی نمیشد.بیخیال گریه شدم و سعی کردم گرگ عصبانی وجودم رو تغذیه کنم.عصبانی شدم،با اشکی نم نم،وسایلمو جمع کردم و مصمم شدم که برم.حداقل تنهایی بهتر از بودن در جایی است که عملا بی خانمان شدم.تنهایی در جایی که هیچ کس مرا یادش نیست.شاید حتی درسهایم رو بتونم بخونم،برای همین کتابهای نه چندان سبکم رو همراه خودم کردم.معشوق های ساکتم رو.فکر کردم شاید اینجا کلاس بروم، شاید از حالت "توقف"در تهرانم خارج شوم.نمیدانم چه مرگم شده.حس میکنم حتی الان هم یادم نمیاید چرا امدم.گریه کنان به خود میگفتم که گریه نکن،همین سلولهای بیچاره مغزت که باهزار بدبختی به دنیا امده اند،(!)دوباره از بین میروند.تو میمانی و یک نگاه "وات!؟؟" هنگامیکه بقیه خاطره میگویند.


کتابهایم را جا گذاشته ام.پدر گفت دوشنبه هفته دیگر باید بروم جای دیگری،چون که قرار است یک نفر دیگر بیاید.مخصوصا دو نوع کتاب حیاتی فیزیک و ریاضی ام را.نمیدانم چه مرگم شده.


تنهایی برایم شرابی نایاب شده.در سواری زن حرف میزد و من مسکور سکوتم بودم.نمیدانم چه مرگم شده است.

نمیدانم پنج ساعت پیش چرا امدم.گاها میدانم.

میدانم باید عشق بازی کنم با تنهایی م، فکر کنم چه مرگم شده و چگونه بدون اینکه از چاله در چاه بیفتم این بحران روحی مزخرفم را بگذرانم. 

خدایا....


عنوان هم مشخص کننده است.

دلم میخواهد بدون نگرانی از طومار کارهام از روزم بنویسم.

این یک هدفه

Donya Bani

مغز جان خاموش شو

وقتی فکر میکنم و میبینم که منظورش ازین کارا اینه که من از خونه برم و

 جای خودشو سبکتر کنه ... حس بدی میگیرم.جای خودشو که با سبکتر کردنش هیچ تغییری پیدا نمیکنه...

ترجیح میدم مغزم نتیجه گیری نکنه دیگه.مغز جان لطفا طوری فکر نکن که من به این نتیجه برسم بقیه گرگن.

سنگینه برام...حداقل همون حداقل خوبی هایی که کردم و فکر کردم وظیفمه ، تبدیل میشن به حماقت!

خدایا، میشه کاری کنی آخرش بفهمم منظورش این نبوده؟

۱ نظر
Donya Bani

روز اساطیری تموم شد

روز تیز و برنده ای بود.ساعت پنج صبح پاشدم و سعی کردم مثل قهرمانا به نظر بیام وعمل کنم.مثل موقع هایی که یه ابرایی دور وبر سرشون ایجاد میشه و بعد طبق اونا کارشونو انجام میدن.

همه چی اماده بود جز ساعت.که باعث گریه سر جلسه ام شد.خودمو جم و جور کردم و زور زدم تا جاهای دیگه جبران کنم.اما واقعا طاقت فرسا بود.طوری که بعد از ازمون سردرد شدیدی گرفتم.

معده ام دوباره سوخت و برگشتم خونه تا قطره معده بخورم وبرم دانشگاه تهران...خلاصه تا دانشگاه خوب بود و بعد حدود یک ساعت وقت هدر رفت و بعد از ازمون زبان طبق قراری که با پدر داشتیم رفتیم بستنی گولدن خوردیم.خواهر جان بستنی زغال ی خورد و من بستنی کآفریگا چی چی که توش اسپرسو بود.برای خوردن این بستنی ماهها نقشه کشیده بودم و لذتشو بارها جایزه قراردادم تا روزگار شیرین شه برام.اما اونقدر پاهام از نشستن درد میکرد و اونقدر خسته بودم که به اندازه تصوراتم لذت نبردم.

با خاهر جان آشتی کردم و بعد از بی احتیاطی رژیمی آب کرفس خوردم:\

اومدم خونه و رفتم پیاده روی.موزیک در گوش خستگی درمیکردم و سعی میکردم با آهنگای کره ایم لذت ببرم.خوب بود.عرق کردن همیشه خوبه.آدم فرش میشه.اما میخواستم برم استخر.اما حسش نبود که برم.قبل از اینکه چیچی گاتو اسپرسو بخورم واقعا گرمم شده بود.آفتاب به سختی میخواست خودشو بهم تحمیل کنه.میدونس دوسش دارم ولی زیاده روی بود.البته زیاد یه جا وایسادم.اصولا توی افتاب باید راه رفت تا گرمت نشه.

قسمت رمانتیک عصر دانشکده فنی تهران بود...شاید عشق به پوسته یه محلی که یه عده ادم میرن توش درس میخونن احمقانه باشه اما جاهایی مثه امیرکبیر شریف دانشکده فنی  از دور برام رمانتیکه.دیوونه شدم؟کاش میشد ...

آرامش خونم با این چن تا تامین میشه.باید یه فکری بکنم دوزشو ببرم بالا.

چرا آخه؟


۱ نظر
Donya Bani

مغزخرف

آدم در حد کپک مخاطی مغز نداشته باشه که وقتی یکی داره درس میخونه هی بیاد بپره پابرهنه وسط درساش.

خیلی خوبه ادم))یکم((  فکر کنه و خودخواه نباشه.

مگه نه مارچینه؟

مارچینه:همون کپک مخاطی

___

#وای ببین انقدر قاطی کردم یهو فوش نوشتم: حالیم نشد:|

گنجیدن این همه احساسای متناقض و متناقش... محاله،محاله.مخصوصا که کارتمو پرینت گرفتم:|دوباره همون جای همیشگی£ اه خب چرا اونجا،خب شریف چشه؟چرا نیفتادم اونجا،اخه اون دستشویی بوگندو هم شد حوزه؟؟؟

دارم به زندگیم شک میکنم،الان دختره داره رشته مورد علاقه منو میخونه،زده به سرش میخواد بره پزشکی.چرا؟پزشکی چی داره؟چرا همه دوسش دارن جز من؟چرا من مثه اونا نیستم؟

یک حس لعنتی ِ پوچی بهم برخورد کرده،حالمو از زندگی بهم زده.

نمیدونم چیو دوست داشته باشم،نمیدونم از چی بدم میاد.

جمعه پروندش بسته میشه یکم باد میخوره به سرم.حس میکنم یه تن آجر تو جمجمه امو دارم این ور اونور میبرم.یاد این سریال امریکایی میفتم که ریتینگشون زیر هفته.

گرته زندگیم چی بود اصن :|

خزعبلات امدحان:3


۳ نظر
Donya Bani

مثل زندانی

مثل یه زندانی شدم که هفدهم آزادیش میاد.

ایران وطنم،

گند زدی به تنم:|

درستت میکنم به قول هانی

۲ نظر
Donya Bani

نکنه اینطوره

حس میکنم علم رو به سخره گرفتم و همه ی ساعی هاشو.

حس میکنم این جور یادگرفتن، به کارم نمیاد.

حس میکنم دارم اشتباه میرم.

اما یه حس متناقض دیگه ای هم هست،

کار نیکو کردن از پر کردن است،

اما پر کردن یه  دریا قشنگتر از پر کردنه حوض با عمق ده سانتی متره.

دیگه از الان اونطوری نمیخونم.میخوام یاد بگیرم."درس" رو نه."علم" رو.

__

بیکاری و بطالت یعنی دوازده شب به زور بخوابی، به امید اینکه فردا و پس فردا بیاد،،، تا روز موعود.

این زندگی کردن نیست:(

تازه کلاس زبان رو هم ثبت نام نکردم هنوز.با این اوصاف اگه هر 4 جلسه رو غیبت کنم، می افتم.

اگه برم،ازین حالت بی حالی، بی حال تر میشم و مضطرب تر.

اگه نرم،خیلی میخوره تو ذوقم.

تازه من و مامان الان تنهاییم.و تنهایی با اون خیلی حوصله سر بره.

بخدا اگه حرفمون بکشه به مزدوج شدن من، کوله مو جمع میکنم، یه دعوا راه میندازم پا میشم از خونه میرم تا چهاردهمم نمیام.

من حالم خیلی خوبه.روحیه ام عالیه.هدفهام پیش روم ن.

فقط نمیدونم چی رو باید فدا کنم.کیفیت رو فدای کمیت،یا کمیت رو فدای کیفیت؟

چند روزی هم هست که هی سرم گیج میره در شرف غش کردن قرار میگیرم.بعد به خودم میگم،غلط میکنی ضعیف بازی در آری، انلاین بمون.

قربون خودم برم.همینطور پیش برم مرد میشم.

۲ نظر
Donya Bani

میگن

میگن یا به اندازه ارزوهات تلاش کن یا به اندازه تلاشت ارزو...

دیرتلاش کردن هم جواب نمیده.

چهارساله از سن قانونی دانشگاه رفتنم گذشته،عاقل شدم...خیلی شدید.

اما بادبادکهای هیجانی ارزوهام تو دستم شل تر شد،دوستامو از دست دادم،افراد دشمن دوست نما رو شناختم،عشقو فراموش کردم،بقیه رو بی ارزش کردم،...خدایا جز یه سری از موهبات بین منو خودت، دیگه چی بدست اوردم؟

نمیشد اون شب از سر مامانم بندازی که برای من توطئه نچینه؟نمیشد درک اینو براش میذاشتی که من کنکور دارم؟خدایا چرا نکردی؟چرا گذاشتی هرکاری خواست با من بکنه؟چرا حس های مادرانه رو تو وجودش نذاشتی؟اصلا چرا کاری کردی این دوتا طلاق نگیرن؟

ها؟

این حقم نیست...((ر)) شد دوازده کنکور و من...

میدونی ته دلم شکر میکنم.اما میخوام بدونم چرا.میدونم یه دلیلی هس.

اما دلم میخواست همون سال برم اصفهان...همون سالم میتونستم...

چه چیزا که نخواستم...

چه قدر که این زخمو مخفی کردم...

همون روز که از شدت ناراحتی دفتر خاطراتمو انداختم دور...

Donya Bani

هدفم اینه

از هدفهام اینه که تنها زندگی کنم

...

معتاد تنهایی ام...

Donya Bani