💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۳اسفند
دیشب با کی پاپ چهارشنبه مونو سورووندیم.و خیلی هم خوش گذشت  بیرون نرفتیم.البته بابا نبود.بابا این چن وقت اصلا نیست تو خونه. و من به خودم میگم تازگیا که کاش این نبودنا رو وقتی تحمل نکنم که هست.کاش لاقل میرفتم یه کشور دیگه که نبودنش علت خوبی داشت: ((نبودن خودم))

بگم از بچه های دانشگاه که رومونو سفید کردن یه سریاشون.البته با پسرا کاری ندارم که رفتن ، اون دختره الان عین آلرژن شده برای من. یادم میاد چه بی ادبانه واکنش نشون داد وقتی گوشیمو دادم بهش تا شمارشو وارد کنه یا اینکه وقتی صداش میکردم جواب نمیداد...حالا هم که خیلی پررو اومدن خودشو سر یه کلاس واقعا بی اهمیت توجیه کرده و مثلا آره من خیلی شاخم.نمی دونم چرا از موقعی که این یارو رو اینطوری شناختم ، دیدم نسبت به اونایی که پیروزی میشنن انقد بد شده.

بازم بگم از دانشگاه که ، وقتایی که تن بل میشم و هیج کاری ندارم تو توهمات مزخرفم برای خودم بقول الانیا " کراش" یا "فرد مورد علاقه " پیدا میکنم. این چیزا واسه وقتایی که آدما کاذبا بیکاره.امروزم که رفتم دانشگاه کتاب بخرم (حوصله انقلابو نداشتم-البته پا شو نداشتم)که فهمیدم بله دانشگاه به کل تعطیل شده.

بگم از اینکه چقد از این بادی اسپلش خوشم میاد من و چقد این ریملی که خریدم خوبه.(اینجا ببینیدش)از دور خیلی قشنگ میکنه چشامو ولی از نزدیک خیلی دیگه افکت میده انگار.حس عروسی رفتنی ، مهمونی ای چیزی میده بهم که خیلی دوس ندارم ویژوال بشه .ولی بازم هم جنسش خوبه هم تاثیرش.

بگم ازینکه هرچی فکر کردم این حرفامو به جای اینکه تو بلاگ بنویسم توی دفترم بنویسم ، به جایی نرسیدم.انگار دوس دارم دو نفر دیگه ، که منو نمی شناسن هم بدونن " من هم هستم"....می نویسم ، پس هستم :)) .... یه حس نیازیه که اینجا به مرحله "رفع" میرسه._ و اگر استنباطی مبتنی بر اینکه این کار من اشتباهه دارین، بگین ممنون میشم.بالاخره من که دانای کل نیستم:)+++اینم اضافه کنم اینجا نوشتن آرامشی میده که تو اینستا و جاهای دیگه حس نمیشه

بگم ازینکه انقلاب تا وصالو من دارم متر میکنم اونم به علت تنبلی و فرار اینجانب از یک جا نشستنه.عادتی که به کتاب خوندنم توی مترو انجامید.اگه یکی رو دیدید هر روز تو مترو بدونید منم:|..بیاید باهام حال و احوال بکنید.توی این انزوای درخواست نشده.مردم ازینکه تنها رفتم اونورا.تنهایی زیادش اصلا خوب نیس:( بچه های دانشگاهم که خیلی نمیشناسم فعلا که بخوام باهاشون برم بیرون.

تو راه دانشگاه بودم امروز فهمیدم هاوکینگ مرده.یه لحظه از حرکت ایستادم و شوکه شدم و دلم بهم ریخت و دسشویی و اینا....و البته خبر خوب بعدش که تعطیلی بود یکم آرومم کرد.


راستی با ریحان آشتی شدیم.اما خب خیلی تیتیش تر شده من بدم میاد.اصن گاهی ازین دخترا (:|) بدم میاد....بخدا  یه موقعایی واقعا حال بهم زن ترین موجودات زمین میشن...

و در اخر بگم که ناهار سه تا دونه فلافل با نیم کاسه گوشت و عدس پلو به همراه یه کم نون سنگک خوردم که دعا کنید گوشت نشه به تنم .البته خیلی گشنم بود.اشکال نداره میسوزونمش.


خلاصه مردم از تنهایی!

Donya Bani
۱۶اسفند

ای ولدمورت تو را چه شده به حنجره های من چنگ می اندازی و دام اسارت بر ازادی افکار من پهن میکنی.اینا کارای اسراعیله!:| درود بر صلح(هشتگ:نه_به_مرگ بر{راستی اون خوانندهه اقای حامد نمیدونم چی باید بره ز خدا بترسه آهنگ " مرگ بر" رو خونده.بریم تو صفحه ش ، ابراز اظهار تغییر کنیم.}

و اینجانب از بوی بهار سرمست گردیده و قلم را در هوا چرخانده و قری بر ذهن خویش می دهم باشد تا رستگار ازینی که هستم شوم و باده را شادتر بر بدن وارد کنم.شاید دوزی از ین حجم بی امان نادرستی های وارده بر کشورم را فراموش کنم چندی و به سوی شادکامی ملی پیش روم.

و این رویداد مبارک بر من حرام گشت توسط آنها که نمیدانم و خدا ازتان بگذرد و شما را وارد وادی علم خالص بگرداند که جای منو تو دانشگاه مورد علاقم گرفتین!


خداروشکر که فردا صبح کلاس ندارم.بخدا ظلمه .من باید 5 صب پاشم تا به مترو برسم تا سر ساعت دانشگاه باشم.بعد یه سری نورچشمی ها بزنن تو برجک صلح ، هر کِی خواستن بیان.

خدا داند که چقدر حرف در این کله به زحمت نیم متر مربعی گنجیده ولی_ نمیدونم ینی میدونم ولی حسش نیست_ چطوری بیان شه.

برم تا ددی آشپزخونه رو به توبره نکشیده.:{

Donya Bani
۱۱اسفند

شدم مثل این کاست پلیر قدیمیا.چند بار باید دکمه پلی شون رو بزنی تا بالاخره از یه جا درست پلی بشن.

از شهرستان برگشتم تهران، انقد منتظر نتایج موندم کپک زدم.آخر سر هم قلهک آزاد قبول شدم.میخواستم بنویسم حس هیچ کاری نیس.اما رکود آدمی یه پدیده ی مقطعیه.این که حس کاری یا چیزی نداشته باشی.

انتخاب واحدهای مذکور این طور میگن که سه روز در هفته کلاس دارم.از صبح تا عصر که نحس (یعنی یه ذره سخت شایدم خاطره ساز)ترینشون افتاده پنجشنبه.بین دو تا درس چهارساعت تایم خالی دارم که نمیدونم چیکار کنم.فاصله خونه تا یونی یک ساعت و نیمه حدودا که با محاسبات اینجانب اگر هم بخوام برم خونه کل اون 4 ساعت رو تو راه باید باشم اونم تو مترو!:|

خدایشان نیامرزد آخه.این چی بود!؟؟؟؟

شایدم اون چندساعتو پاشدم رفتم باشگا انقلاب( YEAH) 

خدابا توروخدا بگو تا هفت چطوری دووم بیارم؟

بنده اصلا این موضوع رو قبول ندارم دانشجو باید عین خــــــــر بشینه سر کلاس.اونم 5شنبه ای که روبه تعطیلیه!!!شاید بعد از 7 با رفقا پاشدیم رفتیم بگردیم و اینا.بعد من یه سوال دارم یعنی دانشجو جماعت شکمش کار نمیکنه؟کجا باید بره تخلیه؟دستشویی های معطر به بوهای افضله؟و دریافت شد که دغدغه های ذهن اینجانب به کجاهاآ میره!:|



Donya Bani