💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۹بهمن

یه موقع هایی هم هست که میخوام بنویسم.به خودم میگم: 

اصلا ممکنه زندگی من برای تو نوعی خوشایند باشه؟

یا 

اینهمه بنویسم آخرشم خواننده م عضو بازنشسته سیا باشه؟

یا

شاید بهتره الان ننویسم چون حالم خوب نیس، دپ َم ،اوضاع زندگیم "زنگی" ــه.نه رنــگی!


اما الان فکر میکنم چقدر به خودم بی اهمیتی نشون دادم که نگفتم، ننوشتم، 

ریخــتم تو خودم چون که مخاطب ندارم ، یا " به بقیه چه؟" یا " خیلی جالیه مثلا؟" یا هر چی!


چقدر به نام مدرن شدن بزدل شدیم!


________

دوست نانزدیک م، پارتی دعوت کرده ملت گرام رو.برم؟ نرم؟

جایگاه رفیعی برام نداره که بخوام برم.:) نمیرم.

                                                                *

از موقعی که چادر رو برداشتم یه سری چیزا نامیزون شده!:(

اغلام میکنم "فعلا" اون پتانسیل رو ندارم که شخصیت عمق خودمو به همراه چادر در ایرانم نشون بدم!

                                                                *

المی که تازگیا تو ذهتم "الی " صداش میکنم خیلی راس میگه:

"و متاسفانه تر اینکه اسم این گوشه گیری رو پختگی میذارن و اون شادابی قدیمو بچگی...


     
اسم؟ دنیام
پیشه؟بی پیشه ام  قصدت از کپی برداری؟! یه حرفی زدی دیدم خیلی راس داری میگی :}


                                                               *
خونه آمادس، اتاقم هم آمادس.هفته دیگه رسما جای نشین میشم و ازین خانه به دوشی درمیام.جای قشنگیه.مبلامون مخصوصا .که هر وقت می بینمش یاد داستان 
به سوی باستانی ش می افتم.

ازونجایی که بودجه کافی برای مبل های خیلی دسته نو نداشتیم، رفتیم امام تا دسته دو جاتش رو ببینیم و خریداری کنیم.چشمم به یه مغازه افتاد که مبلای فانتزی 
طور داشت.با بابا رفتیم توش.فروشنده ش { یاد فیلم ش افتادم که ندیدم!:| } یه پسره موبور قد بلند خوشتیپ خوش صدا  (:|) بود.
مارشملو به دست وارد مغازه شدم.گاز آخرم بود(گرسنه بودم).تموم شد. داشتم قیمت ها رو برانداز میکردم و توی زیبایی فانتزی طور مبل ها اسیر شده بود.با نگاه مشکوک و مملو به پسره و بدون اینکه بهش خیلی اهمیت بدم به عنوان boss مغازه ،همینطوری میشستم رو مبلا و قیمت های بالاتر از انتظار خودمون و پایین تر از بازار مبل واقعی رو میدیدم و با دهن باز سراغ مبل بعدی می رفتم.بعد به عصبانیت منتقل شده به چشمام(به علت گرونی دلار و وضعیت داغون بازار) رفتم به پدر گفتم " بریم!"
بعد از گشتن های متعدد و قیمت های فیها لا عدل! گفتم " بریم همون فروشگاه فانتزیه!" چون حس میکردم مبل هاش با جاهای دیگه خیلی فرق داره.دوباره یه مارشملو برداشتم( آخریش بود!) طبق سناریوی قبلی : "گاز آخر" - پسره با یه نگاه کلیشه ای که دفه قبلم داشت نگام میکرد! سراغ ارزون ترین مبلو میگرفتم.بابام داشت دو تا مدل رو مقایسه میکرد و من هم در حال کنکاش در قیمت ها بودم یهو اقاهه کنارم سبز شد و من نفهمیدم ، فکر کردم باباس داشتم باهاش بحث میکردم! به روی خودم نیوردم و رفتم پیشش ، از یه مدل خوشش اومده بود.مدلهای اون مغازه بی برو برگشت همه ش قشنگ بود.منهم موافق.
بابا اومد باهاش چونه بزنه و دویستا ارزون تر رو اوکی کرد.من که ندیده بودم تا حالا بابام انقد " چونه بازی" دربیاره خنده م گرفت و سرم رو برگردوندم. و ازقضا ....یارو نظرش عوض شد و صد تومن بیشتر تخفیف نداد. :|
خدا میدونه چه حالی داشتم.تقصیر من شد.حالا نمیدونم بابا فهمید یا نه.پسره به خاطر نیشخند من یا هرچی یهو قیمتو برگردوند.
یهو بابام موافق شد. بعد حالا هی چونه میزد و یهو قبول کرد.پسره گفت" چه بابای خوبی دارید.کاش بابای منم اینطوری بود". و اینجور راحت بودنا شروع شد.اواخر حس میکردم داره نخ میده ، یا اینکه نه.میخواد خودشو تو دل من جا کنه که من به بابا اصرار کنم ازش خرید کنه.که هنوزم احتمال میدم قصدش این بوده.قرار بر این شد مبل ها رو با وانت بفرسته ، و گفت بریم فاکتور های خریدمون رو بیاریم و بهش بدیم تا کل خرید ها رو برامون بفرسته.اینکار رو کردیم.بابا گفتش که تو وایسا تو مغازه تا من برم فاکتور ها رو به پسره بدم.گفتم وایسه باهم بریم.نه به خاطر پسره.به همون دلایل فلسفی زیاد تو فکر نخ دادن و گرفتن به کسی یا از کسی نبودم.البته نه اینکه ازش خوشم نیومده باشه.رفتیم.دو بار رفتیم.برگشتیم.و این بار آخر بود.پسره ایندفه خیلی یه طوری نخ داد.در حضور بابا البته.
" حتما بهم زنگ بزن!!"
_  :|
قبل از فرستادن بار...

بابا داشت مارو نظاره میکرد.باید خیالش از من ناراحت شده باشه.چون تو راه یکم سکوت کرده بود.و من هیجان زده بودم که تصور میکردم پسری به این پرفکتی از من خوشش اومده.اما تو چند روز بعد خیالشو ازین موضوع راحت کردم که  هیچ کس برام مهم نیست.میترسم ازش حرفی بزنم و فکر کنه خبریه.یا خبری بوده.
یه هیجان مربوط به جوونیه که بعدا یا حسرتشو میخورم یا نه ، به خودم آفرین میگم.
بابای من ازین مدلاس که می بینه که وقتی با پسری راحتم ناراحت میشه و سکوت میکنه.ازین مدلا که تو خودش میریزه.باید بعدا این موضوع رو براش روشن کنم که این کار خیلی درست نیست. و به جای نگاه های عجیب بهتره /حرف/ بزنه.

من هنوز با هدف و آرمان های زندگی و هدفا و آرمان های خودم جاست فرندم....چطور میخوام با پسری بیش از این حد باشم.
اصلا واسه ی چی زنده ایم؟
همینطوری زندگی کنیم و چند تا لیبل که شاید باعث شن تو کار خوبی پیدا کنی و مثلا خیلی کول به نظر برسی ، بهت بخوره و بمیری؟
خیلی خیلی مسخره س.


++++++++++++++++++++++++++++++++ حتما وبلاگهای عزیزامو میخونم.این چند وفت خیلی درگیر خونه جدید بوده ایم


Donya Bani