⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دویست و چهل و چهار

از یه جایی به  بعد میفهمم که زندگی ارضا شدن با بالا و پایین و دغدغه ها و چالش ها و وظیفه ها نیست.اینجور جلو رفتن فرسود و پیرم میکنه،تعالی نمیبخشه.

خودخواه شدم.

ماشین شدم.

از خودم، خدام دیگه هیچی عمیق حالیم نیس.


یه شوک میخوام.

یه عرفان میخوام،نگاه میخوام.

:راه حل-----> باید زیاد بخوابم

Donya Bani

اوج خستگی‌ناپذیری

ما ها شدیم هر نقطه ای از یه تابع بدون ضابطه.

من این وسط هنوز شکل نگرفتم.

دیشب رفتیم بیرون و من و آرمی تنها موندیم تا خونشون باهاش رفتم سوار آژانس شدم و رسیدم خونه.

پسره که توآژانس منتظر مشتری بود سوارم کرد،ظاهرا خوب بود.اما دلم میخواست یکی دیگه باشه.شاید وقتی ما رو از پنجره دید تصمیم گرفت خودش برسونتم یا شایدم فکر کردن با اون ظاهر بهتره یه پسری که عادت کرده به اوضاع منو بیاره خونه که اذیت نشه.

چرا الان این مهمه برام.

چرا همه فک میکردن علت خودداری من از اومدنم خجالت از گند زدن زندگیم با مقوله ای بنام بوی باشه.


شده بودیم دخترهای دبیرستانی که شب دارن الافی میکنن توی خیابونای دانشگاه 

فک نمیکردم انقدر بهم خوش بگذره که تصمیم بگیرم هرازچندگاهی در اینده شبا برم طرفای ولیعصر با دوستام خل بازی.


از پا درنیام خوبه.

 یه حس حسرت دارم.شاید از ولگردی نکردنه،شایدم از تنهایی


این روزها خواب تمایل داره به من نزدیک شه و من تمایل دارم به خدا

خسته ام. فَتیگ درونم غلغل میکنه.اما ادامه میدم

وقتی راه میرم و هندزفری توی گوشمه، خستگی تمام زورشو میزنه منو از پا دربیاره

به این فکر میکنم که باید از منفی برسم به صفر و چقدر خوب تونستم قسمتیش  رو انجام بدم.

حالا باید پرواز و تمرین کنم

اما فکر میکردم پایانم چیه.

مرگ تنها و با مریضی 

کشته شدن

یا مردنی در تصادف 

کدوم رو بیشتر دوست دارم.

کشته شدن رو.


اسمون بزرگه اما دلیل نمیشه تصمیم بگیری ازش صرف نظر کنی.

شب بخیر


Donya Bani

امروز شونزده ام

زندگی قشنگه.


زندگی حد لذتِ


زندگی همچیِ و هیچی


دلتنگتم عمو.


Donya Bani

دویست و چهل و یک

یعنی وقتی منم خواستم برم این مشتاق هستم که دوستای قدیمی م رو ببینم ؟؟؟

خوشبحالت آرمی

زودتر از همه ما داری میری.


چیه این فاز ناراحتی که برداشتم به خاطر اینکه دوستامو نمیبینم.

من ..یه آدم دیگه ای ام.

باید راه خودمو برم.

Donya Bani

یعنی دوباره همه چی داره عوض میشه؟

آرمیتا زنگ زد بهم.گفت که میخواد بره باکو.گفت که میخواد همه بچه های ثامن رو با هم یه جا ببینه.

دلم براش تنگ شده.اما نمیخوام دوستای قدیمیم رو ببینم.

همه شون بلا استثنا وجه مشترکاشون محو شده.چیز مشترکی بینمون نمیبینم جز گذشته.

دلم براش خیلی تنگ شده.

حس خوبی ندارم که داره میره و من ممکنه دیگه نبینمش.

حس خوبی ندارم که پاشم با دوستام برم بیرون و ..نمیدونم بقیش چی میشه.

فک کنم یه سال یا بیشتر هست که دوستی رو از نزدیک حس نکردم و برام واژه دوستی غریبه شده.

بیرون رفتن گپ زدن با دوستام...عادت ندارم به اینا.

اصلا شبیه هم نیستیم.من چادری ..خجالتی .. weirdo به قولی...


نمیرم.

حسرت یه خاطره شاید خوب بهتر از به جا موندن یه خاطره تلخه


این روزا هم تموم میشه.

no pain no gain



Donya Bani

اومدی به وطن عزیزش

فک کنم بهتره تا سال دیگه نبینمت

همون کاری که تو با من کردی ...


گوگل هم مجید دلبندمیه واسه خودش:)


خوشحالم ... 


من دیگه غذا نمیخورم.


زندگی عالیه.


دوباره میرم دویچ


فغونس رو چیکار کنم:/


استاد بهم یه شال آبی نفتی فروخت.

پشیمونم. کاش قرمز یا صورتی بود.



۳ نظر
Donya Bani

چ وات !!دری وری نخونید

خب آره.

گذشته ها شاید داره الان خودشو نشون میده

خب نمیرم به زنش بگم.بالاخره یه خدایی هست.بالاخره من نبخشیدمش و نمی بخشمش

فقط امیدوارم سرطان نشه.

البته بودنش کاری کرده که با زندگی لج بیشتری داشته باشم


من اچ ای وی مثبت هم باشم هنوزم قد و یه دنده ام برای آرزوم!!!

تو که ..

فک کنم روی بد کسی دست گذاشتی گل من!

ــــــــــــ


فیلم لوسی رو ببینید.عالیه

عالی

ــــــــــ

و همانا ما بهتر ازونیم که فکر میکنیم

ــــــــــ

مغرور نشیم

ــــــــــ

imagination governs

_____

با مامانم آشتی کردم.خب اره ایراد میراد زیاد داریم.اما بهتر از ین که مرگ منو ترجیح بده بر بودنم

تصمیم گرفتم حقمو از همه بگیرم و با همه رک باشم.

ولی فقط دل مامان و بابا رو نشکونم

ــــــــــ

مراقب خواسته ها باشیم. واقعی میشن

ـــــــ

مراقب باشیم توی آلودگی بدن ضعیف میشه

ــــــ

بالای لبم زخم شده.روانی کننده اس!


امشب همه دعوت بودن خونه عمه اینا. البته ما و عمو سعید نرفتیم.بخاطر اون آرزوی گند دماااااااااااااااااااغ ایکبیری.

البته بابام گفت معده اش فلانه بیسانه

منم دیدمشون میگم "از ارزو خوشم نمیاد واسه همین نیومدم=)

اوندفه که داشت میرفت بیرون و دید براش بلند نشدم خشکش زده بود.

یادم نمیره چقدر ابرومو برد و جلوی همه تحقیرم کرد و خندید.

تلافی نمیکنما ..فقط نمیذارم دوباره تکرار کنه

امشب قوم ابابیل بهشون خوش بگذره.

حالا یه فکری برای خوراکیهاش میکنم:(

بعدم که دارم تپل میشم از بس یه جا نشستم.چرا؟:\

ــــــــــــــــــــــ

نمیخوام دکتر برم واسش

حالا هرچی

بهش نباید فکر کنم.


۲ نظر
Donya Bani

کی میگه ناامیدم

من خوشحال ترین 

ملکه ترین

و خوش بین ترین

و خوش شانس ترین

روی زمینم


ی ع ی 

:)))))

Donya Bani

دوباره فصل افسردگیم

 عالمه ای تفکر از داخل میترکانتت(به دلایلی این شکلی نوشتم)

و می بینی باید قرص اسپیلوژیر رو بخوری.چون با این وضع خرخونی و عدم تحرک ممکنه هر لحظه ...اهم.بیخیال

از تنهایی میترسی.از تنهایی فرار میکنی به ..هرچی

صدای یه کره ای بلعل عل برات آرامبخش میشه.

باکتری هیلوپیلو به ماکسیمم میرسه توی معده ات

به سرطان مشکوک میشی ..بالا و پایین.

واو.


کلا با خیلی ها بهم زدی.

خیلی ها هم زندگیتو بهم زدن.

اما هنوز میمونی و ارزو داری.

اما دوست داری بجنگی.


همینجوری بمون.

میدونم سخته .

اما نذار نبود کسی وادارت کنه ترحم بخری.


باش 

مشغول


دوست دارم

خودم

Donya Bani