⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

لازمه

گاهی لازمه بقیه رو ببخشی تا خودت آروم بگیری.

خیلی خوبه حسش.

دیگه با خواهر خوانومی لج نیستم



باز زمستون شد من دپرسد شدم.

دَم.


تصمیم دارم اوشونو ببینم و باهاش تا هشتادسالگیم زندگی کنم.اون اون موقع  پنجاه سالشه.


دَدَر نرفتن عذابه.

هوای آلوده هم.

بیخیال یه قهوه میزنیم،

میریم آسمونا

_____

مدت زیادیه که هر روز پوسته ی نمازو به جا میارم.

امروز آف دادم ب خودم.

باید مثه اولا ک شروع کردم بفهمم """چرا""

نه اینکه وسطش فکر صغری و کبری و ننه عذرا باشم.(یعنی فکرم مشغول باشه،اصولا من کسی یا کسانی رو با این اسم در اطرافیان ندارم:|)

______

حس های خوب اومدن.

درسته یه قهوه ایش ب نام ترامپ اومده.

اما اون به طور عجیبی مهم نیس.

احتمالا زورم بکنن که برم یو اس،از حرص یه کاری میکنم.دیپورت نمیشم ولی اذیت چرا.

میدیدم خواب لعنتیشو.نمیگم خوشحال کننده نیس.اتفاقا ته دلت پارتی داری.اما واقعیت اینه که جایی که فرهنگ وجود نداره،بهشت نیست.چون بهشت اصن پول توش نیس.تازه اصن هنوز آخرت نشده که بخواد بهشتی باشه.:|دری وری میگم باز

بیخیال

_____

خدا به کسایی کمک میکنه که به خودشون کمک کنن.

امروز پای چوپان پختم.

خوب بود، یعنی خیلی سربلندانه بود 

اما 

نباید گوشت گوسفند باشه توش.

با این شپرد هست:|

_____

یعنی کی سال دیگه میشه؟؟



۱ نظر
Donya Bani

اگه بدونی ظرف زندگیت کیه

زندگی فولی نداشتی،آدمای دور و برت نخاله ان

هیچکدوم باعث نمیشه امیدتو از دست بدی.

امید به بیست درصد از هشتاد درصد.

امید به لحظاتی که خوب میگذرن اما هنوز نیومدن.

درد داره که میدونی یه چیزی توی بدنت جاخوش کرده.

البته مرحله اول انکاره.بعدش میپذیری.

بعدش میتونی تصمیم بگیری باهاش دوست شی.

اما اگه این یه راهی واسه پایان زندگیم باشه که حس قوی ای میگه نیست.

دلم میخواد اینطوری نمیرم.

دلم میخواد یهو بمیرم نه آروم آروم 

دلم میخواد تلافی همه چیو سر بقیه درارم

تلافی لش بازی های بیشعورُ

آدم ازین مزخرف تر؟

تلافی کمبود های عمهامو.تلافی همه ی نبود هارو.

نمیخوامبمیرم.پس ناامید نمیمونم..

فقط واسه یه مدت کوتاه.

اما خودمونیم.

از خدا بخوایم ما رو با درد بقیه و خودمون آزمایش نکنه.

))))بعدا نوشت((((

حالم خوبه.کوکوس باکتری داشتم الان خوبم:)



.

۱ نظر
Donya Bani

اعصابم:)

خدا رحمتت کنه.

اما همینکه صدای تار غمگین از هال میاد تو اتاق دیگه منو نابود میکنه.


من از بیکاری میمیرم.

کلاس خدایا...کلاس.

مشکل اینجاس تنها نمیتونم کلاس برم.

میتونم یعنی.اما سخته.یکی باید باهام باشه:\


۲ نظر
Donya Bani

به نام دیوانگی

یا دیوانه باش، 

یا عاشق،

یا نا امید..


که عشق دیوانگی است،

دیوانگی زندگی.


امشب اگر دیوانه ای نا امید گشتم،

چون فقط واسه یه شبه.

چون یه شب دارم گند میزنم.

چون دیوانه نیستم.



دیوانه شو.

بخواه.

که دیوانگی یعنی خلوص خواستن.


بدین ترتیب من تورا میخواهم.

ای چشمانت اقیانوس.


بدین ترتیب من تورا میخواهم

تنهاییت بی انتها.


من تو را میخواهم.

گو هزار هزار سنگ ببارد از آسمان 

دارند میخوانند م

۱ نظر
Donya Bani

فکر کن چی کمه

در آرامشی.دیگه مثل قبل نیستی.اما هر دفعه حس میکنی یه چیزی کمه. ازخودت از نوع کار کشیدن از مغزت یا از استیل زندگیت.

خیلی کم دارم.توی زندگیم. توی رفتارکردن با مغزم. توی حریمی که برای خودم  و بقیه ایجاد کردم.توی محکم خواستن خواسته هام.

زندگیمو بار ها و بارها عوض کردم.یه جاهایی به جا عوض شد و یه جاهایی تریک بود.
سعی نکردم چاله چوله هارو پر کنم تاراهم هموار شه. 
سعی کردم یاد بگیرم خودمو نگاه کنم.
خوب یاد گرفتم انصافا.
حالا نوبت چاله چوله هاس:

\رو مخ ترینش .فغونس/
مهم ترینش. برین ترکشن
اولویت ."برنامه" توی زندگیم(این یه مورد تا موقعی که من آدم بی رگی نشم حل نمیشه.ازونجایی که اکثرا به احساسات بقیه بیشتر اهمیت میدم.در نتیجه برنامه های خودمو قربانی میکنم.پس میشه " تعریفی از اهم بودن بقیه توی زندگیم"
+من توی سنی هستم متاسفانه .که الانم به خودم تبریک میگم شمع بیست و یک رسمی و بیست و شش علمی رو فوت کردم.....که متاسفانه اگه کانکشن نداشته باشم خل میشم.البته اگه هم داشته باشم وقت نازنین رو به هدر میدم.و اگر هم بخوایم در نظر بگیریم که فقط با یکی دو تا فرند بچرخم یه احتمال بی پایه اس چرا که بنده اصلا اهل با یکی چرخیدن نیستم.ماشالا گذشته انقدر برام دوست گذاشته  وقت کم میارم بخوام برای همه بذارمش.
پس یه نتیجه ای میگیرم.باید یه گروه 3 نفره کاملا اوکی باشیم که نقطه اشتراکشون خودم باشم.نگین خوبه.اخلاقا شبیه همیم و اینکه دوست دارم حمایتش کنم.اما خودش دایورت کرده منو.کاش عمو محمد راحت در دسترس بود.
نیست.نبود.احتمالا هم نخواهد بود.......نگین هم نیست.ریحانه هم نیست...شقایق هست.دوره...ولی همه ی اینا بعد از موعوده.
مغزم منفجر میشه وقتی این همه میبافم.


یعنی واقعا جهانی موازی وجود داره که من دیگری درش وجود داره؟اون چطوری زندگی میکنه؟
یعنی فضایی ها واقعا وجود دارن؟حس خیلی غریبی میگه...هیس.درموردشون فک نکن.
 

دارم از زیر صفر جون میکنم به صد برسم.صدی که هیچ وقت نمیرسم مگه اینکه خدارو و خودمو بشناسم.
هنوز به سفر نرسیدم.
هنوز راه طولانی ای دارم.هنوز ...


۱ نظر
Donya Bani

بیست و هفت

آی لاو دیس نامبر.

دسامبر،دی یا کاپریکورن رسید.چند روز دیگه تولدمه.خب از لحاظ روحی خیلی وقته که هر ماه دارم به دنیا میام.

+پدرجان،برایمان یک موبایل بگیر.تایپ کردن با این بسیار سخته.

خب داشتم فکر میکردم برای تولد چیکار کنم.اما ازونجایی که تولد بنده یادآور خاطرات انتخابات ریاست جمهوری هشتادوهشته،بیشتر مایه مسخره شدنه.علت سنگین تر مسخرگی،تولد خواهر محترمه دقیقا روز حماسه سازی ملت هستش.

حالا همه فک میکردن من قرار یه گند گنده بزنم تا خواهرخانومی بیاد جمعش کنه.

تولد جرد فرداس.

نمی دونم چرا انقدر چشمای آبی شو دوس دارم.(علامت غش و ضعف و بیحالی)

دوسش دارم.چون دیوونه اس.چون چشماش ابیه.خوشگلی دلیل کمی نیس برای دوست داشتن.


چند روز پیش یه مشاور رفتم،یه چیزایی گفت.

یه چیزایی هم تاکید کرد.

گفت خودت بشو پدر و مادر خودت،

خودت به خودت عبورز.دستاتو نوازش کن بگو افرین قشنگ من.

اخرای مشاوره اصلا نمیفهمیدمحرفاشو.ولی حس کردم حالش بهتر شده.فک کنم قبل از من با یه زوج وقت مشاوره داشت.فک کنم برلش حال خوبی رو بردم.

باید توی زندگی اچیو کنم و برم براش تعریف کنم.باید تکنیک هایی که بهم یاد دادو انجام بدم و براش تعریف کنم و خوشحالش کنم.باید کاری کنم که حس کنه چقدر منو بالا کشونده.البته نمیدونم چی شد بعد یه مدت دیگه بالا نرفتم، اما.. یه روزی میفهمم. دلم میخواست ببینم کسی برام دعایی نوشته بوده یا نه.بیخیال

+ویبره گوشی در حال تایپ اعتماد به نفس میده بهت،چون میفهمی گوشی جان واکنش میده که چی داری بهش میگی انجام بده.

با همه حرفاش کناراومدم.جز امریکا رفتنه.

آخه انقدر که ازین کشور بدم میاد از سوسک بدم نمیاد.

نمیدونم چطور عملیش کنم:|

من اشتباه کردم.به دفعات زیاد.و بزرگترین دفعه اش بی حواسی سر مشاوره بود.نمیدونم چرا مخم یهو وسط یه مکالمه بیش از یه ساعت رد میده.

بهم گفت بنویسم چند سال بعدمو و هرروز نگاهش کنم.

من باید یه خونه کبوتر بسازم برای کبوترایی که عادت کردن بیان دم پنجره باهم بق بق بقو کنیم.

من باید برای سوده نامه بنویسم.

باید منظم باشم اما نه مثل  ماشین


یکی بیاد به من حالی کنه آمریکا کشور خوبیه.


هوای الوده ای بود.

خیلی



Donya Bani

شب خوب

ساپورتمو اماده کردم،پالتومو پوشیدم و به خونه عمه رفتم.منتظر بود که عمه فاطمه بیاد تا هندونه رو ببرن پیش آرزو تا تزیینش کنه،بهش پیشنهاد کردم که من ببرم.قبول کرد اخر.با یه چاقو منو فرستاد به خونه اونا.ازونجایی که خونه هاشون نزدیک بود یه ربعه رسیدم هندونه ی سنگینی بود،اما رسیدم.یه ساعت طول کشید درستش کنه.بچه ها خواب بودن.عمو رسید و مثلا داشت بازار گرمی میکرد که من یخم باز شه.منم که باهاشون خیلی اوکی نیستم.بعدشم دخی محترمه بیدار شد و مامانش کارو تموم کرد.زنگ زدن عمه مریم،خوش بش و حرف زدن در مورد عمو ها تموم شد ماساژ کمر آرزو توسط حسین هم تموم شد تا رسیدیم خونه عمه اینا.مژگان و صدرا و سعید بودن خیلی گرم باهاشون احوالپرسی کردم.صدرا همون نگاه مخصوص خودشو داشت و ازونجایی که من بزرگترین م و هیچی نمیگم و همه رو دوس دارم مثلا جدی نمیگیرم بی ادبیاشو.جمع شدیم و عکس گرفتیم. قبلش من شوک زده بودم که چه کیک فشنگی اونجاست و کرم کاراملی که هنوز نگرفته خودشو و شربتشم تلخ میزنه.خوشحال بودم.به عمه گفتم زنگ بزنه آمنه، ایمو بودیم یه عالم حرف زدیم و آرزو طبل زد و رقصیدن و حافظ گرفت برای آمنه. بعدم هزارتا جون کندم تا بشه با لپ تاپ تصویری صحبت کنیم با امنه.خیلی طول کشید،ازوصل شدن به نت بگیر تا اکانت درست کردن توی اسکایپ. هرجوری بود درستش کردم.بقیه ایمان نداشتن که میشه درستش کرد.اما وقتی تموم شد،خیلی خوشحال شدم و روی همه رو تا در کم کردم که الان که فکر میکنم میبینم مهمترین نکته برام اون لحظه این بود که من تونستم. نه اینکه رو کم کنی شد.خیلی راحتتر صحبت کردیم،اهنگ گذاشتیم رقصیدیم عین دیوانه ها.عمو ها رفتن اون اتاق.

صدراموند.عمه امنه ازونر دنیا پشت لپ تاپ داشت با ما می رقصید و من یه دفه فکر کردم که ما ادمها پشت اسکرین هم بازهم زنده ایم و خوشحالی میکنیم.

رقصیدیم و من یه ورژن شیطونی ازخودم به نمایشگذاشتم.خیلی ها تعحب کرده بودن.خودمم فک میکردم... بیخیال.

صدرا کرم میریخت و بالاخره یه سریا ساعت نه و نیم رضایت دادن که برنخونه.رفتن خونه ...

وخواهرمو و من و. بابام بودیم که اونا رفتن،من موندم کمک عمه اینا.

راستی آمنه خیلی قربون صدقه ام رفت.ازونجایی که من تعارف کردنو قربون صدقه رفتنو دارم میذارم کنار.البته دارم خیلی سعی میکنم چون یه سری جاها نمیشه.یکم توی ری اکشن ضعیف بودم.عمه هی آرزوی فلان و فلان میکرد برای من از اونور دنیا منم فقط مرسی مرسی و اینا میکردم.اما بازم اوکیه چون جاش خالیه 

شب خوبی بود.

اس ام اس دادم به عمو: تیکه هاتون کمتر از حالت عادی بود.

اولین باری بود که مستقیما میگفتمازشون ناراحتم.چون امشب خوشحالی کنارشونو دوس داشتم.درسته ناخواسته تیکه میندازه و تحقیر میکنه،اما نمیخوام توی دلم بمونه که نتونم و یا باعث شه نتونم بقیه رو ببینم.

شب خوبی بود.

خوب رقصیدیم

بابا و عمو داغون میرقصیدن و من همراهی میکردمشون.

به امید عروسی یکی ک ما رو دعوت کنه مردیم از بی جشنی.

۱ نظر
Donya Bani