💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تفاوت های ترسناک

تفاوت ها باعث ترس می شوند.

مخصوصا وقتی نقطه ای باشی در یک صفحه...

تنهایی می توان از پس این ها برآمد؟

۱ نظر
Donya Bani

ثانیه ها

وقتی تصمیم می گیرم دیر بلند شوم،در ذهنم کلمات جالبی نقش میبندد.... ببین چرا خدا برایت اینهمه ارزش قایل میشود که تو را هنوز زنده نگه داشته،و تو در هدر دادن نعمت زمان استادی.


سرماخوردگی جالبی بود.بدترین قسمتش گلو درد و سوزشش بود.بارها خدا رو شکر کردم که این علامت بعد از روز دوم، از بین رفت.


سوسک ها، امروز احاطه ام کرده بودند،تمام شب خواب سوسک دیدن در تمام خانه خیلی منزجر کننده است.


مهمانی بعد از ماه ها،او بعد از سال ها.

کسی که اشتباهی در حقش کرده بودم را دیروز دیدم.سالهاست که هنوز وجدانم خیلی درد میکند و دیروز مثل آتشفشانی شد که فورانش را کرد.نامه ای نوشتم تا بهشان بدهم.فقط میخواهم وقتی بروم و بهشان بدهم که کسی جز او یا انها نباشند.


امروز مادر و خانواده اش میروند بیرون.ولی هنوز با مادر قهرم.دلم هم نمیخواهد اشتی کنم.پس نمی پرسم من را هم می برید؟

غرور همیشه برنده است.


باید نامه ها را بهشان بدهم.خیلی خجالت میکشم خودم بروم در خانه شان را بزنم و بهشان بدهم.اما در تصوراتم اینکار خیلی دردآور نیست.


وای به حال من که چند روز است اتاقم را تمیز نکرده ام،و در شرف دیوانه شدن به سر می برم.


وقتی عده ی زیادی از آدم ها باعث رنجش من می شوند و عمد یا غیر عمد مرا اذیت میکنند،این وسط چیزی که رشد میکند کینه ی شتری من است.الان به جرات می گویم دیگر کارش از شتر هم رد می شود و به دایناسور میرسد.تلفن که میکنند جواب نمیدهم، حرف که میزنند بی تفاوت میشوم، و بی محلی میکنم..این کارها باعث نمیشود که ناراحتی هایم از بین برود ولی حالم بهتر میشود.برنده تر میمانم.اصلا هیچ کاری نیست که باعث شود دردسر را بهبود بخشید.مخصوصا اگر حرف از روح انسان باشد.فقط می توان کاری کرد که فراموش شوند و فراموش شود و خوش گذراند.

یکبار اشتباه، دوبار اشتباه، سه بارز به بعد حماقت نیست،دیوانگی است.و من از انسان های دیوانه دوری میجویم.و دیوانه ها مثل مجنون ها نیستند.مجنون مقدس است.قابل احترام است ولی دیوانه گونه ی دیگری است برای من.

اگر دیوانه دیدمش،بیرون از زندگی ام باید انتظار بکشد، و اگر مجنون باشد،مهربانی ارزانی میکنم.

من هرچه باشم برای خودم با ارزشم و مقدس...

۱ نظر
Donya Bani

من عاشقشم

اول سال که فال گرفتیم،معنای خوبی داشت،و الان میفهمم.حدس زدن آینده من یه چیزیه که فال ها برام رو نمیکنند،حافظ ازش حرف زیادی به میون نمی اره و خودمم هم به سختی در تلاشم تا سایه شخصیتم رو اعتماد به نفس ببخشم.

هر کسی دوبخش یا بیشتر ممکنه داشته باشه.

بخشی از من سایه وجودم است،سایه ی از خودگذشتگی،زیبایی،عشق، و من داشتم ازین سایه فرار میکردم.دارم باهاش دوست میشم و یاد میگیرم چگونه باهم کنار بیاییم،و زندگی کنیم.

قوانین جدید زندگی ام را به خاطر عشقم سعی میکنم عادت کنم.

وقتی حافظ میگفت عشق بزرگی داری درک نمیکردم در چه حد بزرگ است،این چند وقت که داریم باهم عشقبازی میکنیم و همدیگر را هی می بینیم،میفهمم قدرتش چقدر است و میفهمم سایه ام نیز بسیار پر قدرت است.ما سه تا رو به روی هم قرار گرفته ایم.شاهدان دیگری نیز وجود دارند،اما به تنها کسی که میتوانم زل بزنم عشقم هست.

همین.

اسمان خیلی ابی است،خیلی زیاد با روزهای دیگر فرق دارد.دوستش دارم

۲ نظر
Donya Bani

رمانس و عشق

رمانس های شرقی می توانند دامنه تخریب بییار زیادی داشته باشند.دوز لازم افسردگی و گریه هفته را میتوان ازینگونه رمانس ها دریافت کرد.

خدانکند تنها باشی یا در آرزویت نباشی،آنوقت قلب عزیزتر از جانت،چنان میگیرد انگار تمام فراق های عشق تقصیر توست.

رمانس یاد آور این شد؛

لازم است در درد رمانس و عشق گهگاهی غرق شوی...لازم است.

یادت باشد هرگز کسی را دوست نداشته باشی.

یادت باشد زندگی کنی.

یادت باشد دوست بداری، حتی جوجه اردک زشتی را که کوک کوک زشتی دارد.


اذان است،خدایا،به دست آوردن زیبایی های دنیا آسان است...اما دردش از درد رمانس امروز خیلی مزخرف تر و عمیق تر است.

کمک کن با بزرگان شعور محشور شوم.

دوستدارت 

۱ نظر
Donya Bani

آدمهـا را جدی بگیری ، جدی می شوند

معیار و ارزش مهم است.احترام مهم است.وقتی کسی احترامت را زیر پا میگذارد بی برو بگرد در ذهنــت برایش دادگاهی تشکیل بده، تبرئه را از ذهنت بیرون کن.ادامه دادن را ادامه نده. و فقط حکم صادر کن...
من برای این افراد حکم تبعید میدهم .تبعید به مکانی دور از حیاتم....
آدمهــا را بیاندازی دور خیلی بهتر ازین است که نگهشان داری در ذهنت ، که علاوه بر زندگی خودشان ، ذهن تو را هم به گند بکشانند.
من حکمم را صادر کردم.اما از دلم میترسم.میترسم که دلم بسوزد و مهربان بشود و ببخشد.خدا میگوید ببخش خوب است.اما دیگر نمیشود بخشید.وظیفه می دانند آنوقت . علاوه بر آن کم کم خودت را ابله بی عرضه می پنداری.چرا باید بخشید و دوباره علاقه و محبت بخشید؟چرا باید هی بخشید و هیچ در عوض ندید و پی در پی عذاب کشید.
من نمی بخشم..هرگز ... اما میگذارم زمان اتفاق ها را دورکند....و همان زمان، آنهایی را رنجاندنم را برنجاند.تصمیم میگیرم اصلا هم دلم نسوزد از تلافی بی انصافی ها.

درست است.ببخش چیز خیلی خوبی است.میتوانند بگویند او یک کینه ای به تمام معنا است.ولی من ترجیح میدهم یک کینه ای بودن را به یک ابلهی که هی اجازه میدهد انسان های ناقص زندگی اش را چاشنیِ اضافه ای بدون درخواست بزنند...

۲ نظر
Donya Bani

دست های حوصله گاهی خسته میشوند

هفت روز، هفت سال،هفت نفر، هفت.. هفت..  هفت...عدد مقدسی است.دوستش دارم.
هفت عددی است که میتوان در ان زنده شد،تغییر کرد و بالید... 
هفت عددی است که دستهای حوصله ام  را می شوید.
ساعت هفت، از بهترین های روز من است.. 
هفت تمام شده و من اگر هم حوصله ام عاشق شود بازهم همان هفت ام.
میفهمی هفت عددی میمون است که به تو می فهماند هرچقدر هر ظاهر زیباست،درون را باید نگریست...شجاعت،عشق... راستی عشق را فهمیدم.عشق، یک کریستال پر انرژی است که همه ان را حمل نمی کنند.یک سری ها میگذارندش زمین،و بقیه می ایند برش میدارند.یک سری ها هم از ان خسته میشوند،یا حس میکنند سنگین شده...یاد یک استادی افتادم که مصداقی از خستگی را گفت...گفت که یک لیوان را ساعتها دستت بگیری، بالاخره میشود زمانی که خسته میشوی.حالا می بینم اشکالی ندارد فقط چند دقیقه یا خیلی لطف کنم چند ساعت، عشق را بگذاریم زمین.ولی اگر این کریستال عشق سبک بشود هیچ چاره ای نیست جز اینکه بروی پیش افرادی که بلندند عشق را ترمیم کنند...گرمش کنند و دوباره به آن معجون عشق بیفزایند.

دوستی گفت قهوه معجزه سردرد است.درسته.قهوه خیلی خوب است مخصوصا ناشتا.اما قهوه به من خیلی نمیسازد.نمی دانم چرا.بدن است دیگر.

Donya Bani