داستان های عجیب توکیو...

کتاب خوبی هم بود،هم نبود.

در داستان دومش،خیلی خوب جس کردم شغل نویسندگی،چقدر فرق دارد و چقدر منزلت دارد.وباید بشوی انسانی که ببیند و ببیند و ببیند و قضاوت نابخردانه ای نکند...باید بشوی هنرمند.نه مثل یک گرفایست، مشغول پوستر تبلیغاتی تهیه کردند.نویسندگی ورای این هاست.داستان دوم هاروکی این ها را خوب به من آموخت.اینکه نویسنده ای می نشیند تا شاید الهامی بشود برایش، یا اینکه تخیل میکند.و به نشد ها فکر میکند که یه شدن را بخوبی توصیف کند.دوست دارم نوشتن را.ولی یک... تو... میخواهد که استرس کنکور نداشته باش.دالبته. خیلی هم استرس ندارم.


داستان اولش القا میکرد که چقدر اقوام مختلف فرق دارند.چقثر متفاوتند.ژاپنی بیخیالی که از هموطنانش در برابر یک امریکایی اعزامی به کشور های در حال جنگ دفاع میکند.فقط قسمت کوچکی که بسیار به چشمم امد

داستان سوم را که بخوانی.میفهمی این نویسندگی در مقام شغلش بوده.نه به عنوان یک عمل تعریف شده در جایگاه خاص...همانطور که بخش سومش یادت میداد رگه هایی از زندگی یک نویسنده را،بخش چهارمش نمود کاملی از کار یک نویسنده در مقام یک شاغلی بوده که بنویسد.دوستش نداشتم.باید طوری مینوشت که تجلی زیبایی را به قول خودش در خلال زندگی روزمره نشان میداد.شده بود مثل داستان هایی که بچه های شش هفت ساله برایت میگویند.از هاروکی تعجب کردم.البته این بدین معنا نیست که درونمایه ضعیفی داشت.میتوان مشت هایی از درس عبرت و زندگی را ان برداشت کرد.اما انقدر ژرف نبود که پایانش حس کنی سوار یک کشتی، در هوای طوفانی شده بودی و اکنون با ساحل افتابی رسیده ای...

بگذریم

زندگی جریان دارد.