💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰آبان

فلسفه ها تکمیل میشوند،گاها تغییر میکنند.مبارزه هم از همان دسته ها بود.فکر میکردم تغییر نکند.اما تکمیل شد.

مبارزه، میشود هرگونه فشاری که به چهارچوب درونت وارد میکنی تا یک واقعیت یا ضدواقعیت را از خودت دور کنی.شایدهم به قصد کشت فحش َش دهی،بزنی اش و پرتش کنی گوشه مغزت.

وقتی زمان میگذرد و بزرگتر میشوی،نگرشت بهتر که میشود میفهمی قوانین زندگی نه آنقدر سخت اند که نتوانی انجامشان دهی،نه آنقدر آسان.یه تناقض دلپذیر که زندگی را شبیه مهیج ترین بازی های ممکن میکنند.وقتی به قانونی ایمان آوری،به رشته اتفاق هایی ایمان می اوری که میتوانند راه تاخت و تاز زندگیت را تغییر دهند،یا شاید لذت بخش ترش کنند.

سرم درد میکند.روزهاست که درد میکند.چهارروز پیش که چهار قرص عصبانی استامینوفن را خوردم برای سکوت درد بی امان مزخرف،این داستان مبارزه شروع شد.مبارزه ای که نمیدانم فلسفه ی موفقیت در آن را هر چقدر به کار میبندم ضعیف تر میشوم.

زندگی پر از طناب های رنگی ایت.طناب های رنگی احساسات.یکی از چیز هایی که کشف کردم این است که این طناب ها را برای مدت کوتاهی مثلا چند ثانیه بکشی،بعد ولشان کنی.

از کسی متنفری، طنابش را میکشی،بعد ولش میکنی....تو برنده ای.اما نکته همین جاست.این طنابها سمی اند.وقتی می گیری شان،خواه ناخواه سم ش جذب بدن میشود و تو خواهان ان طناب میشوی.مبارزه در زندگی این ایت...کمی بکشی طناب را،یا خیلی بکشی در زمان کوتاهی،سپس رها کنی.

رها کنی که رها شوی...آنقدر اثر این قانون را در زندگی دیده ام که عاشقش شده ام.خیلی خوب است.

با سردردم چنین کردم.کشیدمش بعد ولش کردم.اجازه دادم هرچقدر خواست از پا درم بیاورد.اما،کارهای مهمی که دارم انرژی و آگاهی میخواهند.سردرد میدزدتشان.

پس قرصی خوردم از جنس مسکن، قوی.دراز. و با عذاب وجدان.

میدانید،الان به خاطر بدنم این پست را گذاشتم که بهش بگویم خیلی برایم مهم است.از ان چیزهایی ست که نادیده اش میگیرند وقتی میگویند "چیزی برای از دست دادن ندارم".

خدایا. شکر.

Donya Bani
۲۷آبان

در جهانی موازی جهان خودم هانا را به دنیا می اورم. بزرگش میکنم تربیتش میکنم.میشود یک رویایی که نمیخواهم حتی خوابم باشد،فقط سایه سیاهی است از نداشته هایم.

شاید پدرش از نژادی دیگر.... 

هانا،دخترک کوچکم.یادت باشد،همیشه مراقب آدمها باشی،انها هیچ وقت کسی را دوست نخواهند داست مگر بچه هایشان را.

هانا دخترم،خوشحالم که دارمت.میدانی چرا اسمت هانا است میخواهم سایه ی مرا با اسمی به دوش بکشی که درخشان ترت میکند.مانند طلا.

هانا،تو باید محکم باشی،اگر مُردم،باید روی پای خودت بایستی.کاری کنی نگاه ها چنان که به تو خیره میشوند به این فکر کنند که میتوان آنقدر هم خوب بود.هانا...دخترم

بدان عشق اصلا وجود ندارد.این را بنویس. صدها بار.و بدان ان عشقی که ما میان زن و مرد می بینیم هرگز عشق نیست.عشق فقط در خداست..عشق. همان دوست داشتن پاک است.میان زن و مرد جستجویش نکن.برای نوشتن شعر هرگز به دنبال احساستی نرو که از بودن با یک مرد تجربه میکنی.ان احساسات قدرتمند جاها ی دیگری هم هستند.این که کجایند را یه خودت میسپارم.

هانا دخترم.هیچ وقت نشین وقتی میتوانی راه بروی.و هیچ وقت راه نرو وقتی میتوانی بدوی.

دوستدارت.

مادرت.

دنیا.

Donya Bani
۲۷آبان

فراموشش کردم.خواب آن اسب را فراموش کردم.خودم را سرزنش نمیکنم.میدانم در ناخودآگاهم آنقدر مهم نبوده که برایش وقت بگذارم.

فقط یادم می آید یک اسب قهوه ای و طلایی سفید بود.ازین نوع اسب ها که بهشان میگویند ابلق.

هنوز یاد نگرفته ام تمام صفت هایشان را.

یادم نمی اید چه کردم و اسب چه کرد.جاده ای را به خاطر می اورم که انگار بارانی بود اگر اشتباه نکنم.و به یاد می اورم که انگار اسب عاشق من شده بود و من خیلی دوستش داشتم.به یاد می اورم یکباره با من خیلی مهربان شد.چشمانش مخصوصا.چشمانش خیلی عجیب بودند.فهمیدم به من علاقه مند شده.

دوستش داشتم اسب را.و به خاطر دارم که در آغوشش گرفتم.البته نه خیلی سخت و پیشانی اش را ارام نوازش کردم.رنگ های طلایی اش را عجیب یادم است.از همه چیز واضح تر رنگ های طلایی اش است.که به طرز جادویی در خواب طبیعی و دوست داشتنی حسش کردم.

جمعی اسب بودند که من خیلی اسب های زیبایی دیدم.یادم نمی اید چرا برگزیدمش ولی یادم است یک اسب حنایی خیلی قشنگ هم بود.و یادم است پدرم برایم خرید.که من تعجب کردم اسبی به این زیبایی چقدر گران است و پدر نمیوتاند از پس مخارجش بر بیاید.ولی من دلباخته اش شده بودم و همه دنیایم اسب شده بود.

بعد از ان خواب،صبحش یعنی، حس عجیبی داشتم.من وقتی حس کنم کسی دوستم دارد خیلی میترسم.و این حس عجیب و گنگ دوست داشتن ان صبح در من بود و تا چند روز که اصلا یادم نمی اید ادامه داشت.

دلم میخواست یادم میماند که چه دیدم.

امروز تعبیرش را جستجو کردم.و در اخر به این رسیدم شاید حکمتی است...چه میتوان کرد.نمیتوان مغز، زمان و نا خوداگاه خود خرافه پندار را زیر گیوتین برد که.باید بهشان ارامش داد و گفت.ایرادی ندارد بدن مهربان من،میدانم باز هم خوابش را میبینم.معمولا خواب هایی که احساس عجیبی تا چند روز بعدشان را دارم،تا چند بار میبینم.

تا انجایی که یادم است تعبیر خوب بود.دقیقا ارزویم بود.خدایا. تشکر 

اشک هایم هنوز جاری میشوند وقتی یاد مهربانی ات میفتم.

اسب قهوه ای جان، 

منتظرتم

Donya Bani
۲۰آبان

داستان های عجیب توکیو...

کتاب خوبی هم بود،هم نبود.

در داستان دومش،خیلی خوب جس کردم شغل نویسندگی،چقدر فرق دارد و چقدر منزلت دارد.وباید بشوی انسانی که ببیند و ببیند و ببیند و قضاوت نابخردانه ای نکند...باید بشوی هنرمند.نه مثل یک گرفایست، مشغول پوستر تبلیغاتی تهیه کردند.نویسندگی ورای این هاست.داستان دوم هاروکی این ها را خوب به من آموخت.اینکه نویسنده ای می نشیند تا شاید الهامی بشود برایش، یا اینکه تخیل میکند.و به نشد ها فکر میکند که یه شدن را بخوبی توصیف کند.دوست دارم نوشتن را.ولی یک... تو... میخواهد که استرس کنکور نداشته باش.دالبته. خیلی هم استرس ندارم.


داستان اولش القا میکرد که چقدر اقوام مختلف فرق دارند.چقثر متفاوتند.ژاپنی بیخیالی که از هموطنانش در برابر یک امریکایی اعزامی به کشور های در حال جنگ دفاع میکند.فقط قسمت کوچکی که بسیار به چشمم امد

داستان سوم را که بخوانی.میفهمی این نویسندگی در مقام شغلش بوده.نه به عنوان یک عمل تعریف شده در جایگاه خاص...همانطور که بخش سومش یادت میداد رگه هایی از زندگی یک نویسنده را،بخش چهارمش نمود کاملی از کار یک نویسنده در مقام یک شاغلی بوده که بنویسد.دوستش نداشتم.باید طوری مینوشت که تجلی زیبایی را به قول خودش در خلال زندگی روزمره نشان میداد.شده بود مثل داستان هایی که بچه های شش هفت ساله برایت میگویند.از هاروکی تعجب کردم.البته این بدین معنا نیست که درونمایه ضعیفی داشت.میتوان مشت هایی از درس عبرت و زندگی را ان برداشت کرد.اما انقدر ژرف نبود که پایانش حس کنی سوار یک کشتی، در هوای طوفانی شده بودی و اکنون با ساحل افتابی رسیده ای...

بگذریم

زندگی جریان دارد.


Donya Bani
۱۷آبان

شروع میکنم با کتابی که تازه خوندم ،

نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد.

از اغاز تا پایان من اوریانا بودم.اما ذهن من اوریانا نبود.اوریانا پس میزد و من او را پس میزدم.او با افکاری احاطه شده بود که آزادی را به طرز اغراق شده و ناموجودی فریاد میزد.دوست نداشتم افکاری که گویا عقده داشتند.عقده حرکت.و این نگاه اول من به کتاب بود....تعبیرات را چرا باید پیچاند و قورت داد.باید آنها را دید و از آنها آفرید.چیز سختی نیست. .اوریانا همواره در مبارزه بود...گاه سعی میکرد به خود بقبولاند که واقعیت را پذیرفته.اما او رگه هایی از خشمی داشت که با رسیدن به ایده آل ترین ها ، باز هم وجود داشت.

انسان هایی که به دنبال آزادی اند، عجیب اند.مثل این است که فرمول خاصی را بدانی و هی سعی کنی تغییرش بدهی، در صدد هر راهی بر می آیند.خیلی از دانشمند ها بودند که در بدترین شرایط، نظریه های فوق العاده ای دادند.

اخبار از روحانی میگه، وبلاگ ها و سایت ها موضع گیری های خاصی کردند. و من نگاه میکنم.همینطور نگاه میکنم.خب که چه؟موضع برای که می گیرید.همیشه همینه.ما دمدمی هستیم.هیچ چهارسالی نمیتونه خوب سپری بشه ، مگه اینکه اما زمان ظهور کنه.و ما این واقعیت رو نمیپذیریم...

به ژاپن فکر میکنم.به اینکه چطور اینجاست.مردمش مثل مردم ما هی نمی نالند.هی بهم متلک نمی اندازند(. وقتی برای هم نظر میگذارند ، کار به جایی نمیکشد که فرد بفهمد طرف مقابلش بی ظرفیت است.برایم پیش امد.هر روز صبح را میگذرانم با سردرد ها و فریاد ها...خوب میشوم.امروز آمده بودم از اوریانا بنویسم.و خشکم زد که چرا آدمهایی هستند که دل برایشان میسوزانی و میشوند طلبکار؟...نمیدانم.از ذهنم خارج میشوند.در این چند وقت انقدر انسان هایی دیده ام ، عجیب .. که حتی حوصله ندارم به این فکر کنم که چرا و چگونه اینطورند..لذت بخش نیست.)

در مورد ژاپن بود.دیروز به این نتیجه رسیدم که چرا آنها اینقدر در همه جنبه ها موفق تر از خیلی از تمدن های دیگر هستند.فکر کردن به این چیز ها لذت بخش است.

آنها فکر میکنند ، برنامه میریزند، عمل میکنند تا پای جان.... و بهترین ها را دارند.

چون می پذیرند...پذیرفتن خیلی مهم است.حتی اگر ظاهری باشد.و انها این را میدانند.

مثلا می پذیرند که امریکا در جنگ جهانی دوم بر آنها غالب بوده...به هر دلیل ، این اتفاق افتاده. و آنها باید برای بقای خود ، تمدن و کشورشان به چیز های دیگر فکر کنند.به پیشرفت فکر کنند.آنها پذیرفتند که آمریکا نفوذ کرد.و فکر کردند که باید باشند.باید ژاپن باشد.پس تلاش کردند.غر نزدند(آنها هم مثل همه غر میزنند ولی بیرونش نمیریزند.میگذارند درونشان باشد.به جای انرژی ای که صرف بیرون ریختنش بکنند، می نشینند فکر میکنند چطور بیشتر لذت ببرند و عالی شوند)...غر نزدند، تلاش کردند.فرمول ها را ادامه دادند.گاه خود فرمولی طرح کردند(هیتلر میگفت:اگه از قانونی خوشت نمیاد با همون قانون به جای بالایی برسید، بعد تغییرش دهید)...فرمولی طرح کردند... و رشد کردند و رشد کردند. و ژاپن فعلی شدند.

حتی حالا هم آمریکا در کشورشان فضولی های مزخرفش را دارد.اما انها پذیرفته اند.اشتباه نشود.پذیرش آنها خیلی با تسلیم شدن فرق دارد.خیلی مهم است که آمریکا کشوری که خیلی نسبت به مساخت خودش کوچکتر است را به عنوان یک قدرت بزرگ در نظر بگیرد.ژاپن هم پذیرفته که از لحاظ موقعیت و جغرافیا ، در جایگاه مناسبی قرار ندارد.

باید باز ترش کنم.

اگر ما بودیم، یا اگر این اتفاق در کشور ما میفتاد ، شورش میشد ، جنگ میشد.و دوباره باید ده ها سال عقب گرد میکردیم.اما تمدن سامورایی فکر کرد...فکر کرد که بهتر است قدرتی باشد...بهتر است با سیاست باشد.بهتر است خیلی فریاد نزند...بهتر است محور زندگی اش را خودش بچرخاند.بهتر است دیگر مثل قبل فکر نکند...


و باز هم به این نتیجه میرسم که چه میتوان کرد در دنیایی که کرنای خوب بودن در آن سر میدهند و به هر گونه بد میشوند و سو استفاده میکنند.کرنای این سر میدهند که نظم مهم است، تفکر مهم است ولی باز هیچ عملی نمی شود...در این دنیایی که ادعا زیاد است.میدانیم که "تقلب" سراسر زندگی انسان را فرا گرفته .ما از همان اول به تقلب عادت داشتیم..حتی با آن لذت میبردیم.گاها با تقلب های همدیگر کاری نداشتیم...فکر نمی کردیم در انتخاب های بزرگ مملکتمان تقلب بشود همان شوخی دوران جوانی یا کودکی یا نوجوانی...فکر نمیکردیم شوخی ها انقدر بزرگ شوند. و می نالیم که "مملکت های دیگر بهترند.موفق ترند.تقلب هایشان شوخی و جدی ، گونه ی دیگری است.انقدر مزخرف نیست." می نالیم" زندگی در ایران جهنم است." نمی گوییم " از کشور هایی هستیم که چهار فصل را دارد...برای خودش امنیت بزرگی دارد.وسیع است.نفت دارد.و خدا را دارد.مردم باهوش دارد.و به می گوییم" به درک...خارج بهتر است"

ما این هستیم ، افرادی که نمی دانیم بهتر است ++اکثر اوقات++ نظر هایمان، خشم هایمان، خوشحالی هایمان حتی ، را نگه داریم برای خودمان... نگوییمش.و عمل کنیم.

دنیا در جنگ است.انسان در حنگ با خودش است.همه ما میجنگیم.بهتر نیست جنگ هایمان در یک راستا باشد؟بهتر نیست فکر کنیم که اصلا جنگ برای چه؟


به هم احترام بگذاریم...

خیلی مهم است.حتی خوب هم را هم نخواهیم .فقط احترام کافی است.احترامی که از بین می رود و شاید روزی به یک افسانه تبدیل شود ، میتواند خیلی ها را نجات دهد.میتواند ثانیه به ثانیه اش ،جلوگیری کند از جنگ هایی که به سالها به طول می انجامد.ازثانیه هایی که باعث میشوند تصمیمت برای پیشرفت عوض شود و در صدد این باشی که تلافی کنی.


می گویند کتاب غذای روح است.

پست هایم تغییر میکنند...شاید غنی تر میشوند...

کتاب میخوانم این روزها...میخواهم حس کنم...لحظه هایی اوریانا باشم...لحظه هایی ریوی یر(پرواز شبانه اگزوپری)،لحظه هایی فابی ین،....هیچ ایرادی ندارد برای همیشه خودم نباشم.از درونم خارج میشوم . میشوم یک نفر دیگر ، از بیرون خودم را می نگرم. و می فهمم کجاهای شخصت من احتیاج به تعمیر، اصلاح و تکامل دارد


از بچه چه توقعیست که بتواند دنیا را همه جنبه هایش ببیند.ما همه بچه ایم.بچه هایی که سرشان به کار . درس و گوشی و خانه و دوستانش گرم است...وقتی نداریم نگاه کنیم ..بیندیشیم...و 


     و " بشویم"


آدم بزرگ، انسان، جوینده دانش، ورزشکار....هرچه اصلا

Donya Bani
۱۶آبان

سایت مورد علاقه ام را فیلتر کردند.و آن فرد با اراده و تلاشگر،دیگر منتظر من نمی ماند که با او در ارتباط باشم.اشکالی ندارد.برایش آرزوی موفقیت میکنم.

زری جون،امروز تهران بود.با لبخند ها و شوخی های گاها بی تربیتانه اش میخندیدیم.برایم خنده دار نبودند.ولی عجیب است.بازیگر فوق العاده ای شده ام و کارهایی میکنم برخلاف انچه واقعا درونم فریاد میزنند.میخندم،سکوت میکنم،میگذرم،تحمل میکنم...و این ها ویژگی های من نیستند...اینکه بازی کنم.اینکه یکی دیگر باشم.نمیدانم چرا.ولی دیگر مهم نیست.مهم این است به کسی برنخورد.مهم این است،حرمت ها را به خاطر خدا نگه دارم.چون تنها اوست که با من است.

زری جون گاها حرفهای بوداری میزند.حس میکنم که میداند آنقدر ها که ظاهرم میگوید، بی تفاوت نیستم.و برعکس ظاهر ساده ام،زیرکی مخصوص به خودم را دارم.حرف هایش در مورد پسرش مرا آزار میدهد.حواسم به نگاه ها بود.نگاه هایی که ممکن بود به زری بگویند.بس ایت.میفهمد.

پسر زری جون،انسان شر و بی تربیتی است.ازانجایی که در ده ها سال پیش به یادش دارم،اویک منحرف ستاره دار دوران خودش بود.پسردایی حرفی زد که شک من کم کم ممکن است به یقین تبدیل شود.این که یقین شود اصلا مهم نیست.چون سزاوار آن هستم که خود میپندارمش.اینکه پسرش از من خوشش بیاید مهم نیست.چون دیگر زندگی برایم مهم نیست.دیگر نباید مهم باشد که قبیله هایی که دور و برم هستند و اسمشان جامعه هست چگونه هستند...همه عوض شدند.همه چیز ظاهری است دیگر.دیگر کسی را نمی یابی از درون عاشق باشد.بنگرد به زندگی و چیزی را جز شهوت و مقام ببیند.چیزی غیرممکن شده انسانیت در این عصر...

نه آنقدر محکم و فرسوده مثل بعضی انسان هایی که اصلا حوصله انتخاب کردن صفت برایشان ندارم.نه انقدر باز و سست و آلوده که باز هم حوصله ای برایش نیست.

اصلا نمیدانم چرا هر وقت من تمرکز میکنم همسایه،خانواده و حتی گربه های محله یادشان میفتد مه باید سر و صدا کنند و تمرکز مرا از بین ببرند.باکی نیست.این کار را بکنید.

پرواز شبانه نامه ای به یک گروگان آنتوان دوسنت اگزوپری را خواندم.و به این نتیجه رسیدم که عالی است.پرواز شبانه اش فوق العاده است.باید کوله بارت را زمین بگذاری، بنشینی و خودت را تک تک شخصیت ها تصور کنی.و می یابی لازمه زندگی این است حداقل دو بار این داستان را بخوانی و یک بار خلاصه اش را به کمدت بچسبانی.

امروز رفتیم با زری جون و اهل خانواده دنبال یک مانتو.اما نتیجه ای نداشت.برای من که داشت.برای خیلی ها خسته کننده و ملال آور بود.درعین حال برای من درس زندگی.به آدمها نگاه میکردم.گاهی میفهمیدند و نگاهم را پاسخ میدادند.گاهی هم اصلا.سعی میکردم بفهمم هرکدامشان چه حسی دارند.وازینکه موفق بودم لبخند میزدم.وخیلی ها لبخند مرا دیدند.و آرزو کردم که انها هم لبخند برنند و عاشق زندگی شوند وبدانند زندگی میدان جنگ نیست.زندگی مهمانی ای نیست که هرکس یاری بیابد و با او برقصد.شاید بهتر است خدایمان را یک حط مستقیم با فردی دیگر نکنیم.شاید بهتر است تنها در زندگی برقصیم.حتی اگر هم رقصی در کار باشد. و اینگونه لذت بخش تر ایت که با لذت و با نوا و ریتم موزیک برقصی و لذت ببری.نه این که برقصی تا کسی بیاید و با او لذت ببری

در این عادت تازه، افرادی را دیدم و سعی کردم آنگونه که هستند جای شان بیندیشم.موفق بودم.اما بدتر از همه شان.یک زوج بود.زوجی که شاید پنج یا بیشتر ساله.مرد به هیکل یک دختر خوش اندامی که داشت رد میشد زل زد.و زن ناذاحت به او می نگریست و مرد همچنان زل زده بود.حس کردم زن در ذهنش گفت،چگونه میتوانم راضی نگهش دارم.دیگر چه کنم که اون اینگونه زل نزند.زن زیبا بود.صورتش کاملا مناسب بود.اجزای صورتش زیبا بودند و با آرایشی نه خیلی غلیظ بیشتر کرده بودند این زیبایی را.و من با خودم گفتم..این اشتباهی که تکرار میشود...و بدتر و سخت تر میشود تلاش برای خراب نکردن رابطه ها در عصر ها و سال های پیش رو.و گفتم شاید اگر من روزی ازدواج کردم باید با طرفم یک قراردادی ببندم که بعد از چند سال جدا شویم.که من هی نیایم خودم را عالی و عالی تر کنم که مرد زل بزند به یک دخترکی که در ذهنش ممکن است هر چیزی باشد.او مرا خواسته..

و این فکر مستاصل کننده ترین و مزخرف ترین نتیجه روز بود


خاله چه ساده مسخره میکرد و به خودم گفتم.یعنی اگر من روزی سی و پنج سالم رد بشود اینگونه میشوم که یک سری کارهایی که الان به نظرم خاله زنکی است را انجام میدهم؟اگر این گونه است،دو راه بیشتر نیست..نه سه راه.یک این که قبل از سی سالگی بمیرم.دو این که در یک روستا زندگی کنم.یا در قم.سه بروم خارج و با انسان ها زندگی کنم.نه با یک قبیله فرد ظاهر بین.

بعد سی سالگی ما زنها،حس میکنم چیزهایی سراغمان میاید که از شهوت رانی مرد ها مزخرف تر و روی مخ تر است.مثل اینکه جدی میگیریم یک سری چیز ها را و میرویم دنبال انتقام.یا اینکه برایمان مهم میشود بهتر از دیگری بودن.یا اینکه برایمان مهم میشود دختر برادر شوهر از دختر من بهتر است.یا اینکه یاد فرزندمان نمیدهیم که انسانیت خیلی خیلی مهم تر از سگ دو های مسخره ایست که گاهی میزنیم.یا اینکه اگر همه اوپن باشند و رک باشند دوستان زیادی دارند و چون تو آرایش صد کیلویی روی صورتت نداری جزو افراد فقیر به حساب میایی..یا اینکه های زیادی هست..که هر کدارم میخی است در دل من.که بعضی هاشان هم به یاد ندارم.

خدایا.من نمیخواهم خاله زنک بشوم.من میخواهم یک انسان شریف، قانع،دانا،و خوب بشوم.انسانی که عاشق توست و حداقل چیزش این است که کمی به افراد برگزیده ات شباهت دارد.

خدایا.خیلی دوستت دارم

غرور، فساد،خودبینی را ازمن بگیر.

و این که ریحانه را به راهی هدایت کن که اینگونه که هست نباشد.نگوید عوضی شدن لذتبخش ایت.خدای عاشق ترم کن.

دوستت دارم.

دوستم داشته باش.


Donya Bani
۰۷آبان

یه زمانایی هست که وقتی داری فکر میکنی یهو پلی بک گذشته میاد جلوی چشمات،خیلی اتفاقی...و به این فکر میکنی که چرا خدا خواسته تو از یه چیزی که برای خودت بهتر بود به چیزی تبدیل بشی که برای خودت بهتر نیست،در واقع یه حالت افول بد.چرا؟دیروز خیلی اتفاقی یه چیزی رو از تلویزیون همیشه روشن خونه شنیدم که تا چند دقیقه منو توی فکر فرو برد.من قبل از اون اتفاق مزخرف زندگیم ادم به شدت لجبازی بودم.به شدت پررو.و به شدت پرانرژی و یهو همه چی عوض شد.ورق برگشت...اون صدای تلویزیون میگفت،بالاتر از تصمیمات و تقدیر و این حرفا خواست خداست که از همه چی قدرتمندتره.خدا هم مثه من نیست که کسی اذیتش کنه،یادش بمونه و بهش با بدی جواب بده...پس یه حکمت مثبتی بوده توی این اتفاق،توی این افول...ولی هرچی میگردم هیچی پیدا نمیکنم.جز اینکه به انسانیت احترام بیشتری میذارم نسبت به اون زمان.کمتر کسی رو مسخره میکنم.یا اصلا نمیکنم.یا اینکه خیلی آرومتر شدم.خیلی فرق کردم.بیشتر صعود درونی داشتم تا صعود جسمی و یا صعودی که نمودِ فیزیکی داشته باشه.این تغییرای کوچیک من،هیچ تغییری تو کمتر کردن فاصله ام با رویام نداره.

امروز حس میکنم آرزومو گم کردم.انگاری غیب شده.انگاری من کور شدم. پیداش میکنم...فرصت کمی برای زندگی کردن باقیه.فرصت خیلی کمی.

خوشحالم که بارون میاد.البته خیلی نیست ولی خوبه.اگه تنها برم ولیعصر اینا از شدت دپرسدی،داغون میشم.درس خوندن خیلی بهتره.

چقدر ترسو شدم.شبا میترسم و میرم زیرپتو قایم میشم.از آدما میترسم.از جایی که سالها پیش براش نقشه میکشیدم میترسم.نمیدونم. اون زمان اصلا و ابدا ازونجا نمیترسیدم.عاشق این بودم که برم.ترس بهم غلبه کرده و کاری که توی مکان دوم چک لیستم قرار میگیره.غلبه بر ترسمه.باید حلش کنم.باید یه دور دیگه زندگی و هدفمو مرور کنم.

خیلی بده هر چند وقت یکبار به این نقطه خلا زندگی میرسم.و هی مجبورم همه چیو از اول مرور کنم.خودمو.رویامو.راه رسیدن به رویامو.قسمتی از جریانِ فعلی زندگیو....و همه ی اینا خیلی مهمه.

مرور کردن زندگی،معلول اینه که به خودت میگی،من باید باشم.من باید جایی از تاریخ رو پر کنم.من باید آرامش بزرگ رو پیدا کنم.


دندون عقلم داره درمیاد.دوسش دارم.و گهگاهی حس بچگی بهم دست میده...البته درد هم داره:(

Donya Bani
۰۶آبان

میل زیادی به تخلیه خودم نداشتم.مخصوصا بعد از ساعت شیش.قبلش مشغول کارای خودم بودم.

امروز به این فکر افتادم که پلیس بشم.نه بخاطر هیجانش، چرا بخاطر هیجانشم هست.به خاطر اینکه هر لحظه ای که مشغول کاری ایمان داشته باشی که حتی هدرْرفتِ زمانت صفره.و اینکه هر لحظه بهت یادآوری میشه که برای ارضای تمایلاتت زندگی نمیکنی،درست مثل یک حیوون نیستی.من این تصورو دارم که اگه پلیس شم هیچوقت پشیمون نمیشم.پشیمون نمیشم که عرق ریختم.حتی اگه بمیرم هم پشیمون نمیشم.میدونی بیرون از خونه ادمایی هستن که من نمیشناسمشون،ولی ادمای خیلی خوبو مهربون و در یک کلمه انسانس ان.و تو به خاطر اونا نهایت تلاشتو میکنی

یادمه سالها پیش،یه کارتونی بود از سری کارتونای باربی،به نام شهر پریا که یه پری بود که اسمش ازورا بود.این پری یه مهمون داشت،وقتی مهمونش داخل خونش شد تعجب کرد.چون میز صرف نهار،برای چندین نفر آماده شده بود درحالیکه ازورا فقط یه مهمون داشت.و ازورا پاسخ کنجکاوی پری رو اینطور داد...

برای دوستایی که هنوز ندیدمشون...


برای من خیلی سنگین بود این جمله.و خیلی دوسداشتنی.


____

اینکه پلیس شم خیلی جالبه.چون دیگه مهم نیست من به عنوان یه دختر دهه هفتادی چطور دیده شم.این مهمه که زندگی یه عده زیادی از انسانها به کار من گره خورده.و این لذت بخش و مسئولیت اوره... دوست دارم اینجور زندگی کنم...

من نمیخوام معتاد تلویزیون شم.ولی وقتی درس دارم،مضحک ترین پیام بازرگانی هم برام جذاب میشه.جز تبلیغ قلمچی.که هر دفعه باعث میشه به خاندان اقای قلمچی توهین کنم.

دوس دارم زندگیم تپش داشته باشه.دوست دارم مهم زندگی کنم.

و چقدر رویا داشتن خوبه.خوبه که وقتی به بقیه میگم از دانشگام بدم میاد،میگن اشکالی نداره.سر کن...(نمیدونن من میخوام چیکار کنم)..و من تو ذهنم بهشون میگم...واقعا فکر کردین من حاضرم بشینم و نصیحت ها و رحم شما ها رو نسبت به خودم ببینم؟واقعا فکر کردین من مطلق فکر میکنم که جایگاهم در همین حده؟واقعا فکر کردین دیگه تموم شده و من حاضرم چهارسالمو به بدترین نوعش بگذرونم؟اونم فقط واسه اینکه اسم دانشجو روم باشه.اسمی که تازگیا حالم ازش بهم میخوره؟؟

و به خودت میگی،چه جالب...خیلیا هستن که زندگی میکنن که یه مهری تو یه دوره مشخصی بخوره رو پیشونیشون...یه لِیبِل...انگار منتظرن بگن ما بهتریم..همه میخوان همینو بگن.بگن ما بهتریم.حتی اگه بهشون بگی که من سرتا پام قبول داره که تو بهتر از منی راضی نمیشن .ولی من زندگی فعلیمو خیلی دوست دارم.زندگی رویاییمو خیلی دوست دارم.دوست ندارم مثه تو واسه اینکه برند گوچی ام حی و حاضر باشه دیت به هر کاری بزنم.و اینو به خودم میگم مه بهتره کسی رو منع نکنی وگرنه سرت میاد.زندگی کن..و از عمق ثانیه ها خوشبختی رو بیرون بکش.و لذت ببر....

ازین به بعد بهتره در برابر خیلیا،برتریشونو ثابت کنم..اما انگار ازین هم راضی نمیشن..از ینکه برتر هستن راضی نمیشن...راضی هم نمیشن که نباشی و مرده باشی...این ادما دقیقا با چی راضی میشن؟این ادما خیلی جالبن.و خداروشکر که هستن.


میخواستم پست نذارم ولی عادتیه که شده.هرروز میخوام بنویسم.


از زندگیم راضیم...درست مثه مادربزرگا...

چن وقت پیش خواب دیدم اتفاقای بدی قراره اخر هفته بیفته.اصن این چن وخ خوابای زیادی دیدم که رگه هایی از واقعیت پیدا کردن.


بدترین خوابی که بارها پ بارها برای من تکرار شده،سقوط هواپیماست.بارها این خواب رو دیدم.به نحوه های مختلف.مطمئنم بیشتر از بیست بار شده...موقعی که هواپیمایی نزدیک خودمون سقوط میکنه یا موقعی که هواپیمایی که من توش هستم رو به سقوطه.عجیبه.هربار نمی میرم.فقط تا مرز سقوط و مرز مرگ میرم.

ولی به وضوح ترس از سقوط رو توی خواب حس میکنم.به تناسخ ایمان ندارم.وگرنه مثل همیشه یه چیزی رو نسبت میدادم به این خوابا...

چند وقتیه حس میکنم قراره اتفاق بد و بزرگی بیفته.چند وقتیه به طرز عجیبی، عجیب و اروم شدم...

نمیدونم.

سکوت این چن وقت توی زندگیم خیلی مرموزه...شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه...یه سکوت محض یه دوره ای زندگیتونو به طرز خفقان آوری  پر کنه...یه تنهایی مطلق..

ویتی به دوستام زنگ میزنم جواب منو نمیدن.یا اینکه کلا دارم حس میکنم نامرئی میشم.حتی از سمت خونواده ام.

من اگه قراره بمیرم خوشحالم.یادمه صدرا پسرعموم میپرسید از مردن نمیترسی؟من گفتم نه...موقعی میترسم که کسی نباشه.میترسم زمانی بمیرم که تنها باشم.

از خیلی وقت پیشا دلم میخواست وقتی همه زنده ان و من جوونم بمیرم...


موضوع خوبی برای فکر کردن نیست.

امروز تهران بارون اومد.انگار اسمون داشت یه چیزی رو زمزمه میکرد در گوش زمین.اون چی بود؟


حالت امروزم؛

یک بیدارِ خواب...یک بیدارِ خواب...


|[چشماتو ببند دختر من،برو تو دنیای خیالاتت...و


بی مرز، پرواز کن]]

Donya Bani
۰۵آبان

نمیدونم چه حالتیه...که سه روزه قبل از اینکه خورشید طلوع کنه بلند میشم.به طور کاملا خودکار...در صورتی که من میخوام بیشتر بخوابم...

چند روزه این عادت عجیب یهویی توی من ظاهر شده.آیا نشانه ای برای اینه که،دنیا،بلند شو و نماز صبحت رو بخون؟؟

که من حدس میزنم همین باشه.

من هنوزم خوابم میاد...خیلی:(

Donya Bani
۰۴آبان

با مداد می نوشتم و از خودم امتحان گرفتم،با خودکار قرمز اشتباهاتم رو تصحیح کردم به خودم نمره دادم.17.5

نمره بدی نبود.احساس خوبیه وقتی به خودت نمره می دی.یه نوستالژی با دوز پایینه.

با مداد های دوست نداشتنیم می نویسم.و با اتود دوست داشتنی جدیدم تمرین ریاضی و فیزیک و شیمی و زیستم رو انجام میدم.و هیچی بدتر ازین نیست که منتظر باشی مداد مزخرف به مرحله ای برسه که بخوای بتراشیش.تراشیدن مداد خیلی لذت بخشه.خیلی.

و من فکر میکنم که چقدر سطحی فکر میکنم که میپندارم انتظار برای تراشیدن کار سختیه.اصن انتظار سخته.

سخته.اما امروز به یه عرفان جدید رسیدم.اینکه روزهام با کم و کیف بالا و پایین میگذره.و فلسفه برام میمونه و تحلیل رفتن والدینم برام میمونه.اینکه فکر میکنم بعد از اینکه رفتن چقدر تنها میشم.تنها تر از حالام که منو دوست ندارن.تنها تر از حالام که خواهرم بچه است و پیش ما.اونموقع کی مرده کی زنده.و فکر میکنم که تشکیل خانواده به دور از فکر"مانع بودن،تکرار بودن،بد بودن،بی فلسفه بودن،منتهای تهی بودن،"،چیز خوبیه برای اینکه تنها نمونی.برای اینکه پاییزو زمستونو توی یه خونه تنها نگذرونی.و مثل مانتیس توی فیلم پاندای کنگفو کار به مرحله ای نرسی که سرعت طلوعو غروب خورشید از تو بیشتر شه.

امروز به همین فلسفه مانتیس رسیدم.اینکه چقدر زمان داره زود میگذره.میگذره...و من فکر میکنم به غروبی که مدتها پیش توی اتوبان تهران کرج دیده بودم.وبه این فکر کردم که اتفاق میفته روزهایی که من حس تنهایی و سرما رو توی پاییز آزاردهنده ترین لحظه بدونم.

اینکه تنها نمونم و با حس عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن بازی کنم،فکر قلقلک دهنده ایه.....خیلی زیاد.

اینکه به فرمول آدمها پی میبری و میتونی باهاشون کنار بیای.

توی اون چند روزی که قم بودم،صدرا، به خاطر قد بلندش،جای خالی یه برادر رو پر کرد،نه خیلی دقیق.ولی تا حدودی.برادری که باهاش میری بیرون و از هیچی نگران نیستی.برادری که برات هی حرف میزنه.و تو توی فکر خودت میگی،من آدم متفاوتیم یا اینکه برادرم هنوز بچه است؟

بهش میگفتم دلم یه برادر بزرگتر میخواد.انگار قبل از اینکه برم قم انقدر احساس تنهایی نمیکردم....

شاید وجود صدرا باعث شده که این حس رو داشته باشم.حس دوست داشته شدن.حس بدیه.حس خیلی بدیه.


به این فکر میکنم که چرا باید خز باشه که یه بچه سیزده ساله نتونه ازدواج کنه.در حالیکه داره مسیرای لغزنده ای رو طی میکنه.چقدر خوب میشد که حسی که داره توش زبونه میکشه رو آروم کنه.و برسه به اینکه حیوانیت واقعا جزیی از ادما نیست.و وقتی حدود سی سالش شد،از خیلی چیزا پشیمون میشه..و خیلی چیزا رو میخواد...اما به خاطر خودش نمیتونه.بخاطر راههایی که در گذشته طی کرده.

من چقدر حرف دارم واسه زدن..


وقتی ازم تعریف میکرد خیلی حس خوبی بهم میداد،انگار بهت نبض دوباره ای بدن.تو کل مدتی که به خودم اومدم کم شده انقدر تاثیرگذار ازم تعریف کنن.اشتباه نشه.ما ادما دوست داریم ازمون تعریف کنن.چه اشکالی داره اینو بیرون بریزیم،حتی اگه واقعا بد باشه.وقتی خاله مامانم چند بار ازم تعریف کرد باورم شد،و بازم باورم شد چند باری که صدرا و پدرش ازم تعریف کردن...از دستپختم،از خودم،کارام...نمیرم تو فاز بد...فقط خیلی لذت بردم.چی میشد هرچند وقت یکی بود بهت یادآوری کنه چقدر خوبی...و من الان به خودم میگم..(بخند،همزمان گریه کن،تو تنهایی،تنهایی رو جدی نگیر،به موقش میتونی از حس دوست داشته شدن لذت ببری..حتی اگه هیچ وقت نرسه هم میتونی لذت ببری...میتونی تنهایی بری یه کافه توی ولیعصر، بشینی روی یه صندلی و زل بزنی به هوای قشنگ پاییز و به خودت بگی من چقدر خوشبختم که میتونم لذت ببرم.

(میتونم لذت ببرم وقتی موبایلم رو حالت هات اسپاته و ازش دزدی میکنن...شیش گیگابایت و نیم میدزدن... میتونم لذت ببرم.جایی برای نگرانی نیست.چون وقتی رفتم کافه ای جایی به اندازه شیش گیگابایت مصرفمو به جا میارم و عذاب وجدانمو کم میکنم...هم دزدی نکردم،هم به اینترنتم رسیدم.)

...

امروز مغزم جریان شدیدی برای ادامه دادن نداره،اشتیاقی که توش گم میشم برای نوشتنو...

مهم نیست.میدونم چطور باید بدستش بیارم.و درحال حاضر مسخره ترین نگرانیم اینه که چرا شبا نمیتونم درس بخونم...شاید میترسم ازینکه درسمو نصفه رها کنم،یا اینکه اونقدر خسته شم که فقط کمیتی درس بخونم.و این بده....





در آخر....

دم عمو سعید توی فیلم"من یک مادر هستم"گرم...

قانون سنگینی رو یاد آوری کرد و اون

قانون طلایی به درک بود...


بیاید چشمامونو ببندیم،لبخند بزنیم و بگیم...

         به درک....

و. بازم بگیم...

خدایا،شکرت...امروز هم روز خوبی بود..دوست دارم واسه ی همه داده هات و همه نداده هات



Donya Bani