💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۳۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰مهر

دلش میخواد...  داشته باشه.

دلم میخواد جریان زندگیم همون باشه... اما برنامه ریزی میکنم و نمیتونم بهشون عمل کنم.بخصوص اگه توی یه جمع باشم.دارم اینو عوض میکنم...

دلش میخواد پولدار شه...

دلش میخواد بچه هاش بهترین شن...


اون میگه هیچی نمیشی....و من فکر میکنم که بزرگترهاشم همینو میگن 

خدا میگه...نا امید نشید

و من میون همه چی معلقم...آگاهی، آگاهی و آگاهی

Donya Bani
۲۹مهر

امید، یه بودنه.

یه چیزی که همیشه هست درونمون...حس میکنم فرمول خاصی داره.

ما همه..ینی اکثرقریب به اتفاق هدف داریم.و این خودش در گام اول یه امیده.


ما حرکت میکنیم با اون امید،و دست اندازهای ما هرچیزی هستن..مثه فوت کسی..یا از دست دادن چیز مهمی...و اینجور مواقع چیزی که ما آدما رو سرپا نگه میداره اینه که بدون فکر کردن به این که چه اتفاقی برات افتاده،یا در چه حد در شرایط بدی هستی،ادامه بدی به کار کردن و مسیری که داری طی اش میکنی...

مثه موقعی که استارت ماشین کار نمیکنه...

اون زمان ما ناامید میشیم.و استارت نمیزنیم.ولی اگه استارت بزنیم،عصبی میشیم.و اگه بدون توجه به تصور عصبانیت دوباره و دوباره استارت بزنیم،ممکنه ماشین روشن شه...


ای انسان،بهتره گاهی مثه ربات باشی،مثه گوشی بدبختت،داغ هم که میکنه،باز هم از کار کردن طفره نمیره...هرچند سرعتش کم میشه

Donya Bani
۲۹مهر

ما زندگی میکنیم که بمیریم،یا زندگی میکنیم که زنده کنیم،یا زنده می مانیم که زندگی کنیم؟؟

واقعا زندگی یعنی چی؟

زندگی یعنی از فرق سرت تا نوک انگشتای پات، اونطوری نباشن که انسانهای دهه نود میلادی بودن؟یعنی یادت بمومه هر سال لباس نو بخری تا زیبا و بهتر باشی بین این هنه تنوع رنگ؟ زندگی یعنی اولین نیازهاتو برآورده کنی و لذت ببری در لحظه؟زندگی یعنی بری سر کار،مهم نباشه چی میخونی و کجا میخونی به خاطر پول البته،که بتونی باشگاتو بری،شَنِلتو بخری،لباس، کفش،عینک،میک آپ،..شاید کتاب برای پُز...یا کلاسای جور واجور واسه اینکه بدونن..واو تو خاصی.تو آسی.تو تکی....

زندگی یعنی بین دوستات حس کنی خاصی،و یه پسری که ازش خوشت میاد بیاد طرفتو ازت درخواست کنه تا اخر عمرش باهاش باشی؟زندگی یعنی بچه دار شی، و در بعضی موارد، خودتو فراموش کنی به عنوان یه فرد،به بهانه بچه ات...و بعد ها منت بذاری بزاش...زندگی یعنی پول شوهرت و خودت کافی باشه که کم نیاری از دوستا و غیره و غیره...

چه زندگی بیهوده ای....زندگی ای که مدادم تلاش کنی دید بقیه رو بخودت به طرفی ببری که ازت سوژه نسازن جلوی خودت.من زندگی رو اینطور نمیخوام...زندگی رو مثه فیلمی میخوام،که دختری باشه که لباس گلی گلی ساده ای به تنش باشه و یه کفش ساده دخترونه ازون وسترنا،با موهای باز،توی یه مزرعه،باشی برای خودت...صبحها بری جنگل،تا میتونی چشمهاتو پر کنی از زیبایی های خدا...و غروب کنار برکه زل بزنی به خورشید و دراز بکشی روی چمنای طلایی،شبها کنار پدر و مادر و شاید برادر و خواهر،یاهاشون مرغ بریان بخوری،کتاب بخونی،وپدرت اسلحه شکاری تازشو تمیز کنه...

روزها برای خودت بری دنبال ماجراجویی،،بدون اینکه مارک های مختلفی بزنن روت...حرفتو بزنی بدون اینکه قضاوت شی برای یه عمر،و دراز بکشی روی زمین خدا،چمن،..هرچی، بدون اینکه بترسی قرار کسی بیاد و اذیتت کنه...یه کتابخونه چوبی هم توی. دهکده باشه،که گهگاهی بری اونجا و افرادی شاید مثل خودتو ببینی...


این روزا هرچی فکر میکنم.میبینم شباهت من و دوستام کم تر و کم تر میشه، و من با آغوش باز دارم رفتنشونو تماشا میکنم...دارن میرن.. سوار درشکه های بزرگ مشکی ان.بدون اینکه حتی برگردن پشت سرشونو نگاه کنن.

امسال از امام حسین یه چیزو میخوام...عشقو...نه ازین عشق هایی که بین دونفر ایجاد کیشه و به شب عروسی ختم میشه..شبی که چن ساعت بیشتر طول نمیکشه.ولی انگار خیلی از ما دخترا بدون اینکه به زبون بیاریم برای اون چن ساعت و روزای بعدش خودمونو به سختی اماده میکنیم.

ارزو دارم توی یه روستا زندگی کنم.یه روستای سبز. شاید توی گیلان شاید مازندران.ولی تنها خیلی میترسم.شاید با یه دختر شهرنشین و همفکر خودم که فکر نکنم مثل خودمو جایی پیدا کنم...و این نهایت تنهاییه.تو این مدت فکر میکردم تنها نیستم.دوستام،نگین،راضی،ریحانه هستن.ولی فقط دوستای آدما زمانی خوبن که یا از پشت نلفن صداتو بشنون،یا رو در رو باهات صحبت کنن تو کافی شاپ.یا باهام بیرون رفته باشن.یا اتفاقی براشون افتاده باشه و احتیاج به صحبت داشته باشن.یه دسوت با کعرفت دارم.اما چون خودم نمیتونم مثه اون باشم،خجالت میکشم باهاش دوست باشم.مسخره اس...

دلم یه دهکده جهانی پر از عشق میخواد...دلم عشق تورو میخواد خدا...که توی همه مردم باشه

Donya Bani
۲۷مهر

داشتم آپدیت اینستاگراممو میخوندم.خواهرم میگه چرا پیج های خنده دارو فالو نمیکنی؟بهش نگفتم ولی یه سری پیج ها فش ایی توش.داره،هرچند هم مد و به روز و هرچی،من نمیپسندم.دوست ندارم این فش ا بیفته تو دهنم و دوستای دخترمو با فش صدا کنم.خیلی جاها خوندم چقد قربون صدقه رفتن یا عشقم عشقم گفتن حال بهم زنه..اونموقع نمیدونستم انقد مزخرفه اینکار.ویه سری کلمه ها هستن که یه سری افراد خاصن که ارزششو نگه میدارن.چرا که نه؟چرا من ازون افراد نباشم؟مگه حتما باید شاخ و دم داشته باشم؟

اینکه ریحان به دوستای دخترش میگه خواهرم...یا با فش صداشون میکنه.مهم هست ولی میخام تو اولویتای پایین ترم قرار بگیره.


رمان دختری در قطار رو تموم کردم.خیلی وقته حساسیتم نسبت به یه سری اخلاقای اروپایی کم شده.اخلاقایی که دقت کردم تازگیها توی چاپای زیادی از کتابا دیده میشن...باهاشون حال نمیکنم.ولی میتونم جزیی از واقعیات نامربوط خودم در نظر بگیرمشون،نقدشون کنم،قضاوتشون کنم.اما توی ذهنم.هیچ کسی هم خبردار نمیشه.و اینکار لذت بخشه.

توی اینستاگرامم از این رمان تعریف شده بود،و من هم که به خواهر محترم گفتم بخون،به من بگو داستانش چی بود.و گفت خوشم نمیاد ازش.و من گفتم اگه خوشت نمیاد برای چی خریدیش.گفت برای تو.و اینم از معضل عوارض ناخوشایند تکنولوژی و تنبل شدن ما ادما.میخواستم بنویسم گشاد.نمیدونم ولی حس میکنم اگه درجه ادب کلماتو پایین بیارم انگار نوعی انرژی خاص و با مقدار زیاد از روحم خارج میکنم که ته دلمو قلقلک میده و خوشحالم میکنه.هه.فک کنم همه اینطورن.و حیلی مزخرفه اینطور بودن.

توی این رمان دختری هست که خیلی ضعیفه.خیلی... که با بچه دار نشدنش به سمت الکل میره.(به این فکر کردم که اگه تو ایران هم الکل مثل نقل نبات زیاد بود،حدود نود درصد ما الکی بودیم..و این خیلی امیدوارکننده اس ک اینطور نیستیم.و این امیدوار کننده اس که من این داستانو خوندم و فهمیدم ایرانی بودن در این عصر،یکی از مزیتاش اینه که تا تقی به توقی خورد..تا کسی تریش قباتو لکه دار کرد،لازم نیست بری الکی شی.و زندگیت دو سال با هدر دادنش بگذرونی.ما ها اگه هم غرق شیم تو غصه،خیلی چیزا یاد میگیرم.یاد گرفتن وقتی الکی باشی اصلا اتفاق نمیفته...فقط فرو میری و فرو میری...توی نا آگاهی..انگار یه دستگاهی که خراب باشه و اهنگو از یه جایی دیگه پخش کنه و سر همون یه قسمت بمونه.

امروز خیلی روز رو به صعودی نبود...برای هوشیار موندنم کتاب خوندم.خوندم و خوندم...هنوز قضاوت کلی مثل دیدن فیلمی ازش ندارم...نمیتونم بگم خوب بود یا بد...احتمالا دفعه های بعد بتونم تشخیص بدم.چون هدفم خوندن و غرق شدن نبود.هدفم جریان بود.هدفم فراموشی خستگیم بود...

مثل فیلم استراحت مطلق..خیلی لایه هاشو درک نکردم.جز یه قسمتیش که ترانه با داداشش یه دیالوگی داره که اخر فیلم به همون اشاره میشه...مغزم خسته اس...:| 

و سریال آمین...که از ناچاری فرار از درس،گاهی میبینم...شاهرخ خیلی خوشتیپ و جذابه...اما به علت یادگرفتن یکی از درسهایی که خودم از زندگیم یاد گرفتم،  نمیخوام مثه دوران شونزده سالگیم برم تو نخش...خیلی جذاب،صدای عالی،قیافه خوب...به قول مامانم خدا نگهش داره برای مامان و زنش.

و چیزی که لبخند ژگوندی روی لبای من جا داد،سانسور احساسی سریال بود.مثه اینکه اون موبوره عاشق آشا محرابی بود و یه جا شاهرخ یه اشاره ای میکنه که حواست باشه هوا دیه گو رو برنداره یا یه همچین چیزی...خیلی لبخونی شاهرخو متوجه نشدم.اما تو قسمتی که آشا دستاش بسته بود،دیه گو میگف،چشمای مامانم مثه چشمای توعه..انگار سانسورش کرده بودن.و یه چی دیگه جاش گفته بودن.و من از خودم پرسیدم چه اشکالی داره ادم بده عاشق ادم خوبه بشه.

وسوسه شدم که یه بار تو همچین احساسی گیر کنم.اینکه یکی دوست داشته باشه.این حس وقتی اومد سراغم که به نگاه دیه گو دقت کردم.دوس داشتم تجربه اش کنم برای یه لحظه...در حال حاضر مثل یه شکلات خوشمزه ایه که دلم میخواد بخرمش،اما به خاطر اینکه رو اعصابم اثر داره(:|) این کارو نمیکنم...واقعا دلم خواست یکی دوستم داشته باشه...خخخخ..خیلی مسخره اس.فردا بلند میشم و یادم میرتش...اگه هم نره.به خودم میگم،بهش فکر کن اما طوری که به دولت و اتفاقاش فکر میکنی.(ته تفکرم به مملکت به این میرسم که،همینی که هست،تو چند مرده حلاجی یه سریا رو میبری زیر ذره بین نه چندان قوی و معتبر تفکرت؟)

بابک زنجانی.مذکری که به سختی ازش حمایت میکنم.حمایتم خلاصه میشه به فش ندادن بهش و تحسین هوش و ذکاوت و جرات و سیاستش...یه ایده آل اقتصادیه(مثه شخصیتای فیلم کره ایاس)

دوس دارم باهاش صحبت کنم و بی پرده بگم.که ازش خیلی خوشم میاد.(منهای پول هنگفتی که نوش جون کرده البته:/)

و 

بماند... 

بس است دیگر...

شب خوش..

 و روز برای آنهایی که در روزند خوش تر...


Donya Bani
۲۵مهر

هر مردی باید یه پنجره ی کوچیک داشته باشه،وگرنه یه پنجره ی بزرگ داره...

هر مردی که پنچری کوچیک نداره حتما یه پنچری بزرگ داره.

____

ممنونم از نویسنده این فیلم...ممنونم که دیدن فیلم بهم درسای بزرگی میده.


شاید اینکه پنچری. کوچیک برای مردا یه چیز خوبه قابل انکار نباشه،ولی ممکنه پنچری برای زنها چیز خوبی نباشه.مثلا پنچری ای رامبد داشت،سیگار کشیدن،یا یه پنچری دیگه مثه اعتیاد به شکوندن...

زنها نمیتونن پنچری داشته باشن یا میتونن؟

به نظر من یه چیزی بین داشتن و نداشتن باید باشه.البته نماز خوندن هم یه جور پنجره کوچیکه.نه برای زنا،بلکه هر قشر و جنسی.ولی ما آدما تا به خودمون صدمه نزنیم، آروم نمیشیم...

فکر کردم به اینکه پنچری من کجاست؟یا اینکه بهتر اینه که کجا پنچری داشته باشم؟

فکر کردم شاید اینکه زیاده روی کنم توی خوراکم و همش چیپس و پفک بخورم پنچری کوچیک خوبی باشه.ولی  اگه سالهای پیریم سرطان گرفتم چی؟از خیر این گذشتم...

پنچری فرضی دومم،سیگاره که به کل منحله.

پنچری بعدی میتونه دوست پسر داشتن باشه،اما من چون خیلی احساساتی ام، ممکنه زندگیم به جهتی بره از احساساتم ضربه بخورم، و زندگیم توی یه لجن بزرگتر فرو بره...علاوه بر اون مامان بابام چی؟

پنچری بعدی،خواب زیاده.که نمیتونم تقبل کنم.طبعات آزاردهنده ای داره.کلا بی خیال میشم...

یه دختر چه پنچری ساده ای میتونه داشته باشه که پنچری بزرگتری رو نداشته باشه!؟

پنچری همون کار اشتباه کوچیکه.ولی نمیدونم پنچری توی چی خوبه...پنچری کمْ مضر...یه پنچری کوچیک،که اگه هم عادت شه،رو مخ نره،مثه اپدیت شدن هر روزه من از محله اونم خیلی خودجوش...

شاید تعریف پرویز از پنچری یه چیز کاملا سوی منفی باشه...

پنچری ای که هروز از استرست کم کنه...

لاک زدن بیش از حد پنچری خوبی نیس.

نقاشی بیش از حد پنچری خوبی نیست 

بیرون رفتن چطور؟

بیش از حدش، یا همون تعریف افراط از نظر پرویز،ممکنه بهتر از بقیه گزینه ها باشه؟

مثلا هر روز بیرون باشم؟بعد خسته تر از همیشه درس بخونم.و نتونم ارتباط برقرار کنم.

تازگیا ریحان رو دیدم.خیلی عوض تر شده.و به قول خودش عوضی تر.ولی برای من همون ریحانه.همون....

به اون بگم.میگه بلند شو بیا پارتی..نمیخام امسال فاز روحیم عوض شه.

شاید یه پنچری دخترونه خوب بتونه ترکیبی از بودن در محلای پر انرژی باشه...مثه مسجد،کافه(برای من عالیه.البته نباید قهوه بخورم). دشت و دمن نزدیک خونه.بهتره بعضی صبا برم کمپ بزنم اونم تنهایی...استفاده از گیاهای دارویی هم خوبه.علاوه بر اون این چنوخت من خیلی توی طب سنتی غرق شدم. البته علاقمندی بهش هم اضافه شد.کتاباشو دارم....خاکشیر پاک میکنم.و بر خلاف گفته ها،برام خیلی سخت نیست.فقط زمان بره.

دلم میخواد برای محرم امسالمون شیرکاکائو و شربت خاکشیر خودم درست کنم و وپخش کنم.اما نمیدونم اگه درست کنم به چند نفر میرسه؟

ممکنه تنهایی بهش رسیدن، کفاف تا بیست نفر حداکثر رو بکنه...اما بازم بهتر از هیچیه!نه؟

محرمو دوس دارم.چون چند ساله شباش خاطره های سرد و دل انگیزی دارم.شبایی که میرفتم با مامان هیئت و گریه میکردم...خلاصه های معنوی و یادگار های خوبی از محرم دارم.

البته تا پارسال هیچ خاطره خوبی برام به عنوان خاطره خوب ثبت نشد.چون نمیخواستم به یاد بیارم.ولی الان خیلی اوضاع بهتره...

و اینکه سعیمو میکنم که خاطره نسازم.ازون آدمایی ام که نمیتونن با خاطره لذت ببرن،و براشون خاطرهه میشه بت..میشه معیار.انگار نمیخوای ولش کنی...مثه اینایی که میگن دوران شاه فلان بیسان،بهتره از زمان معیار نسازیم..بهتره معیارامونو طور دیگه ای تعریف کنیم.


اوف اینبار خیلی شد...

خوشحالم.... 

Donya Bani
۲۵مهر

حالم بهم میخوره از اتفاقای پشت سرهمی که داره میفته....من دیگه نمیخوام اشتباه کنم.دیگه نمیخوام چون بقیه نگران عمرمن،جایی برم که روحم در عذابه.بذار هرکی هر چی میخاد بگه.ایندفعه استراتژی من فرق کرده،دیگه صادقانه و مهربونانه جپاب کسی رو نمیدم.مثلا اگه سوسن پرسید دانشگاه چطوره؟میگم حالا هرچی...چه فرقی برای شما داره؟شما میخاستین من اسم دانشجو بیاد روم که اومد.دیگه دخالت نکنین.دیگه هیچ کس حق نداره بپرسه چرا؟چطور؟

دارم تمرین میکنم بی رحم عالم باشم.دنیای عزیز دلم،بقیه هرچی میخان بگن...جای تو اونجا نیست.مقاومت کن و عوض شو.مقاومت کن و بد شو.مهربونی رو با همه فراموش کن...

سعیتو بکن دیگه با بقیه با خوبی رفتار نکنی..همون قدر که بودن، باشن و حرف بزنن.بیشتر ازون رو اجازه نده بهشون...دیگه تمومه. 

Donya Bani
۲۰مهر

دیگه نمیرم به اون دانشگاه خراب شده.دانشگاهی که باعث اشک ریختن من شد.دانشگاهی که در تمام عمرم ازش بدم خواهد اومد....

پول مامان و بابا هدر رفت...رفت که رفت..به درک!!!

یه چیزیو فهمیدم...من نمیتونم سختی ها رو به خاطر خوشامد بقیه تحمل کنم..حداقل دیگه نمیتونم اینکارو بکنم....

متاسفم...نه متاسف هم نیستم....مامان ، بابا، مامانبزرگ ، خاله، عمه، ...

  به درک که شماها به چی فکر میکنین..مهم آرزوی خودمه..مهم من هستم که با عشق جایی برم ، نه هر بار که دارم برای دانشگاه اماده میشم ، گریه ام بگیره...یا اینکه حالم بهم بخوره...یا آرزوی مرگمو بکنم..


مامان ، ازت بدم نمیاد...فقط بدون از طرز فکرت متنفرم....و هرگز هرگز تسلیم خواسته های شما نمیشم...

من جایی میرم که عاشقش باشم....جایی که احساس راحتی کنم..

نه این دانشگاه آزاد هتل که مثلا بهترین واحدش از هتل هم بی قانون تر و مضحک تره...وقتی میری سر کلاس استاد طوریه که فکر میکنی بود و نبودت هیچ فرقی سر کلاس نداره، خودت بخونی بهرت و بیشتر یاد میگیری...نه اینکه با یه استاد شاسکول وقتتو بگذرونی و خودت خسته کنی و با حس مرگ برگردی خونه که ای وای ....دوباره فردا هم باید بیام این جهنم دره...


زندگی سگ تو روحت......هر چی فش که توی ادامه مطلب بهت میدم...ولی بدون جایی نمیرم که نخوام....

کریستن استوارت ، همیشه چهره ات بهم نیرو میده..نیرو و قاطعیت...برات خیلی دعا میکنم عزیز دلم...

و بقیه آدمایی که به صورتی بهم ضدحال وارد میکنین، مامان بابا عمه ها خاله ها عمو ها دوستای من همه و همه.....ازین به بعد با همتون برخورد میکنم...

میخوام بی رحم شم...فقط با شما هایی که مستقیم یا غیرمستقیم ، قسمتی از زندگیمو به گند کشیدین

Donya Bani
۱۹مهر

ناله میکنم...چرا که نه..دلم میخواد...گرفته ام...طلبکار نباش چون در هر صورت حق با منه..وب خودمه

Donya Bani
۱۶مهر

از این آلبالوهای ترش و شور که توی کیسه ان.پلمپ شدن،ازینایی که لیوانی ان،یه بسته پفیلا،نه..پفیلا نه....آب گاز دار مورد علاقه ام،بقیه رو باید ببینم اینطوری نمیتونم بگم

ولی در حال حاضر به شدت اون بالاییای اشاره شده رو میخوام م

Donya Bani
۱۶مهر

من آرزو کردم کل هفته بارونی باشه.و الان اخر هفته هاست که اینطوره.

دستت درد نکنه خدا.همینم باعث آرامشه

راستی خدا،فهمیدم چرا انقدر دپ بودم..میخواستی درس ی بهم بدی.

کمکم کن حافظه ام قوی تر شه تا درسهایی که میدیو یادم بمونه.

راستی خدا یادت نره، من اون کارَ رو میخوام😃

مثه این چنوخت کمکم کن درسهاشم یاد بگیرم

دوست دارم...زیاد

Donya Bani