⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۱۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

تبلت مامان

از موقعی که تبلتو برای مامانم خریدم خیلی احوالاتش با من بهتر شده.

بگذریم ازینکه نیت خرید تبلت اصلا به خوبی خود خرید نبود


امروز با سه ساعت تاخیر پرواز کردیم و به مقصد مورد نظر رسیدیم.

(دعوا شد،فیلم گرفتم،معده ام دوباره به قلیان افتاد،جمعا توی راه چهار تا فشِ ناموسی از زن ها شنیدم.اولیش توی اتاق ایران ایرتور،دومیش توی دستشویی زنونه،سومیش توی پاگرد فرودگاه،چهارمیش که خیلی بدتر بود از پاگرد فرودگاه بازم.)

دلم میخواست بدونم هتل وای فای رایگان داره یا نه.ولی نمیشه خب.

این پسر ِ ریسپشنی، تیپ حرف زدنش شبیه خودمه.دوسش دارم:)

به این فکر گردم اگه ایدز داشته باشم دقیقا چطوری زندگیم بهم میریزه.

یه پسر بچه هه تو فرودگاه خیلی بانمک بود،باهم همصحبت شدیم.

مامان یه سیمکارت از فرودگاه خرید شمارش خیلی خوب بود.دلم میخواست منم بخرم که فهمیدم بقیه فکر میکنن حسودی کردم،نه اینکه دلم تنوع میخواد.

خوشحالم مامان خوشحاله از تبلتش و حس کردم پدرم حسرت داره یه بار براش،اِن تومن پول بدم ازین نوع تبلتا بخرم.

توی دستشویی که بودم به این نتیجه(#1) رسیدم که اگه بخوام توی جمعای دخترونه برم خیلی اخلاقم سخیف تر ازینی که هست میشه،بقول عمه و فک و فامیل، تصمیم گرفتم آدم به دور بشم.

[صحبت دو تا دختره:((این آرایشمو بذارم برای عروسی یا اینکه یه آرایش دیگه بکنم؟...نه بابا،عوضش کن.اینطوری زشته...خب میگن آرایشم تهرانیه...ببین من میرم آرایشگاه آرایش کنم.))]

نتیجه(#2) مهمی هم که گرفتم این بود که آدم ها موفق ترین حالتشون،حالتیه که خودِخودشونن،بدون هیچ پرده و نقابی.سعی کردم برای خودم واقعی باشم.


راستی، پسرداییمو با دوست دخترش دیدم.اصلا بهم نمی اومدن:|

اون بیچاره داشت پشت سرش راه میرفت انگار از یه چی ناراضی بود.و من با خودم گفتم این دختر چه فکری کرده با این دوست شده؟

و یه لحظه فکر کردم خب آدما عادت میکنن در برهه های زمانی با فاصله کمی با یکی پیوند احساسی یا پیوند تلف کردن وقت مشترک داشته باشن.بعد یهو بخودم گرفتم و گفتم پس چرا بعضی ها اینطور نیستن؟یه لحظه فکر کردم برای منم این احساسا عادی باید باشه.که نیست.بهتره منع نکنم.:|

یه نتیجه(#3!!!!) دیگه هم گرفتم که خیلی مهم بود ولی یادم رفت.

نتیجه (#4)دیگم هم این بود که فهمیدم از یه سری چیزا نباید بترسم، باید حتی توی فکر کردنش هم دقیق باشم اما نذارم جدی شه.مثلا خط قرمزام طوری نباشه تا یه چیزی رو میبینم رد کنم.می بینمش، بعد ردش میکنم.یه سریا هستن که نمی بینن و رد میکنن،این دافعه ممکنه اذیتشون کنه.ولی بعد کم کم که ورود و خروج به قضایا براشون عادی شه،توانایی حل مسائل پیدا میکنن و دیدشون وسیع تر میشه.

یکی دیگه از نتیجه هام(#5) این بود که گاهی پسرا میگن از فلانی تو خیابون یا فلانجا خوشم اومد،...دخترا هم، البته فقط تجربه خودم،همچین کاریو میکنن،اما زود جمع میکنن مسئله رو.چون دخترن و مسائلی از ین قبیل.


ولی اون نتیجه که یادم رفت موند رو دلم.:|باید میگفتمش.

I love God

Thanks for king size bed 



۱ نظر
Donya Bani

سوسک؛پایان دنیا

توی حموم یک سوسک خیلی منطقی دیدم.

و فهمیدم دوباره همزیستی مون شروع شد.

باهم قرار گذاشتیم که نکشمش.و اون هم توی اتاقم نیاد.

و فهمیدم فهمیده.

خدایا، خیلی ممنونت میشم سوسکا نیان طرفای من.

لطفاااااا


؛نتیجه1)

شبها قبل از خواب هرکاری بکنی، فردا روی اولین عملکردت تاثیر میذاره.

؛نتیجه2)

بهانه تراشی کار استرس زاییه.بهتره توی مسله فرو برم.

؛نتیجه3)

بیشتر از تلاش کردن،از خودِ" خسته شدن"،خسته میشم.(و میترسم)

نتیجه4)

روزهایی که نماز نمیخونم، تعادلم بشدت بهم میریزه.



Love you God

۲ نظر
Donya Bani

دلم براش تنگ ِ

دلم برای عمو محمد تنگ شده.

کاش یه روز دوتایی بریم دریا. همینطوری الکی تا غروب چمباتمه بزنیم.و زل بزنیم به زمین و اسمون 

دراز هم بکشم.

(اما منکراتی میشه گیر میدن یه سریا:|)

Donya Bani

سرطان،ایدز،..اصلا هرچه.

حس میکنم سرطان گرفته ام.
ان حس گلوگه متراکم ِ چاله فضایی مانند،  در دلم،  این حس را قوی تر کرد.
شاید هم ایدز داشتم، سرطان هم به جانم افتاده.
هرچه هست خودم آرزویشان را داشتم.
نه اینکه خسته بشوم،فقط دنیا، تنهایی، برایم سخت می نمود،آرزو کردم بروم.
و خلاصه یک سری قرار و مدار با خدا بستیم.
فکر نمیکردم انقدر زود بشود.
اگر سرطان باشد،شیمی درمانی نمیکنم.
"مرگ بدون درد خیلی خوب است.مخصوصا وقتی که همه باشند، و تو آخرین نباشی."

دیشب خواب دیدم دارم عقد میکنم.اولش یک پسر خیلی خوشتیپی بود.نمیخواستم،ولی انگارمجبوری بود این کار.
بعدَش، پسرهمسایه آمد باهم مزدوج بشویم. پیش رفت.
بعد هم آن پسری که نمیشناختمش و خیلی خوب بود از همه لحاظ پیگیر ماجرا نشد و رفت.
اما نمیدانم چرا همش از پسرهمسایه خجالت میکشیدم.

برای مادر تعریف نمیکنم،کافی است به خانم ها بُل بدهی تا پاپیِ این شوند که بفرستندت خانه یک مرد(چلغوز)
همین دیگر.

مردن خوب است.پیش خدا میروم.نماز هایم اصلا کامل نیست.آدم خوبی نبوده ام.و این روزها بقول مادرم، پررو تر شده ام.از نبودشان میترسم،خیلی.و اینکه میدانم تا آخر عمر تنها خواهم ماند...دوست دارم پیشش بروم.اما درد،خیلی سخت است.
باید یک وصیتنامه بنویسم.
چیزی نداشتم.ولی هرآنچه بود و هست باید صرف نمازهایم شود و شاید چاه ابی،شیر آبی چیزی، تا در آتش جهنم نیز نسوزم.
حتی اگر آخر عمرم هم باشد،دلم میسوزد برای خودم که به این زودی میروم.ولی وقتی به خدا فکر  میکنم آرامش میگیرم.خیلی دوستم دارد.

فقط یک موضوعی است که ذهنم را درگیر نکرده اما کنجکاوم کرده.
آن کسی که مادرخانومی گفت آمده بوده خواستگاری من چه کسی بوده؟
در ذهنم آن فرد یک؛
(مغازه دار محل)
(راننده کامیون)
(آقای محترم کچلی که قدش کوتاه است)
همین.
خیلی نمیدانم.ازش نپرسیده ام.میدانم اگر بپرسم فکر میکند به این مقولات خیلی علاقه مندم.
(که نیستم.همین زوج ها را که می بینم از زندگی سیر میشوم.با این تفاهمشان:|)


اگر بمیرم اصلا دلم نمیخواهد دوستانم بفهمند.
همین فک و فامیل بس است.
اما همه شان را دوست دارم.


همین.

Donya Bani

گـ(ه)ــوش قوی

چند دقیقه صدای تیک تاک ضعیفی می اومد.فکر میکردم از توی هندزفری خواهر جان اهنگ داره به بیرون سرایت میکنه.اما گویا صدای تیک تاک ساعتش بود.

احتمالا گوش من خیلی قوی هستش.


۲ نظر
Donya Bani

شــــش!!!!گریه، خنده،سکوت

برای مامان یه تبلت از دیجی سفارش دادم.

خواهر یه سونی ام فایو از حافظ خرید.

بابا هم کت شلوار سورمه ای خرید.

_____

دقت کردم، کابوس که می بینم دریا هم هست...

کابوس هایم همیشه خیس اند.همیشه آبی هست.

کابوس هایی که خیلی عمیق اند،درد دارند آنهم خیلی.ولی آب دارند.

یا دریا،یا رود،یا سیل، یا باران...که دریا از همه شان بیشتر است.

______

دایره زندگی من محدود میشود به پدر مادر خواهر، دوست هایم،.. شاید فراموش کرده اند.

______

از زنده بودنت حیرت کن.تو کیستی؟ چگونه زنده ای؟

Donya Bani

تـن ها بدون تن ها

گاهی بعد از یه برهه هایی توی زندگی میفهمی که تنها نبودن مثل یه مخدر میمونه،سعی میکنی هرجوری شده تنها نباشی و با" تن "هایی  در ارتباط باشی

و میگن ادم ها موجودات اجتماعی ان.و نمیدونم چرا اکثر اوقات به این نتیجه میرسم که افرادی که اجتماعی نیستن معمولا عمر بیشتری دارن.(این مسئله اصلا پایه و اساسی نداره)

درونگرا نیستم خیلی.ولی وقتی توی یه جمعی ام،اصلا حرفی نمیزنم و فقط تماشا میکنم.
محبت رو دوست دارم.محبت غیرمستقیم و خالص رو.
مامانم یه طوری بزرگم کرد که محبت کردن برام سخت شده.ولی از موقعی که فهمیدمش خیلی خیلی بهتر شدم.

تنهایی، هر شب...


۱ نظر
Donya Bani

از اعماق وجودم میخوانمت...

این پست نمودار ضعف بی نهایتم در یه برهه زمانی بود.
حذف شد.
:#
Donya Bani

سیمرغ بلورین بهترین وجدان

تنها پاداش آنهایی میشود که انتخاب میکنند عاشق باشند، نه عاشق فرد خاصی. بلکه عاشق خود زندگی،عاشق افریده هایش.


و فکر کنم سخت ترین تصمیم عمرت این است که بخواهی همه را دوست بداری،ان هم تا پایان ت.

(؛یه دوستی داشتم میگفت که سعی کن لبخند بیاری رو لب آدمها)
دلم براش تنگ شده.
Donya Bani

ترس در نیمه شب قم

بعد از برگشتنم از قم، تبخال زدم(در واقع وقتی فهمیدم تبخال زدم قم بودم)

و وقتی رسیدم، فهمیدم یه جور رینگ ورم دارم.

هردوتاشم انداختم تقصیر قمی ها که خونه ی کثیف تحویلمون دادن.

اول فکر کردم رینگ ورم جای نیش عنکبوته،اما بعد فهمیدم چیه و خلاصه سر خودم آوار شدم.

روغن اسطوخودوس،درخت چای و زیتون رو دارم استفاده میکنم.البته روغن نارگیل رو امروز تهیه کردم و درحال حاضر از عصبانیت ندونستنم این پست رو میذارم.چون به نتیجه ای نرسیدم که دقیقا چطور باید از یه روغن جامد نارگیلی استفاده کنم.و از ندونم کاری انگشتم رو یه راست بردم توش و خلاصه نظمشو بهم ریختم و الان هم خیلی پشیمونم.

این حالت دیوونه مانند از تبعات اتفاقات مزخرفیه که.. خیلی مزخرفه...این میز بگذرد بالاخره.



برسیم به این که چرااااا من تبخال زدم و غیره جات!:{

خب، یکی مونده به اخرین شبی که می خواستیم از قم بریم،یهو هوس کردیم بریم خرید،منو خواهرم.و رفتیم.وقتی خواستیم برگردیم دیر شده بود.درواقع توی قم دیر شده بود،معمولا تهران اون ساعت ها "دیر " به حساب نمی ان.

مشخصات ما،دو تا دختر که معلوم بود یکیشون بزرگتره و هر دوشونم چادر نداشتن.و اینکه یه عالمه کیسه دستشون بود.و من طبق غرور بیجام به بابام نگفتم بیاد دنبالمون و ما دونفری تنها راه افتادیم.راه خونه رو هم بلد نبودیم.در واقع ادرس هم نمیدونستیم و من فقط توی ذهنم  خودکار میتونستم برسم به خونه،البته نه توی تاریکی.شهر خالی شده بود. و واقعاا خوفناک.و من و خواهرم خیلی ترسیده بودیم.قم کوچه پس کوچه زیاد داره.مخصوصا اطراف حرمش.و ما برای این که اتفاقهای بدتر از گم شدنمون نیفته مجبور شدیم از راه اصلی بریم که اعتماد به نفسمون هم داغون نشه.گم شدیم.خیلی تمیز، گم شدیم و من به جایی رسیدم که دیگه نمیتونستم استرس اون حالتو تحمل کنم،خواهرم هم همش در حال بهانه گرقتن بود و اصلا نمیتونست خودشو کنترل کنه و اروم کردن اون هم دردسر دیگم شد.و بدتر  از اون و شاید عجیب تر ازون برای هردومون بوق زدن یه بنز مرسدس بود،که فهمیدیم منظور با ماست.اول تعجب کردیم که چطور ممکنه توی قم هم کسی بخواد اینطوری بوق بزنه و بیفته دنبالمون،اونم برای ما که ظاهر خیلی معمولی ای داشتیم و خیلی هم دیر نشده بود...و لی بعد ترس خیلی زیادی سراغ هر دومون ااومد،تصمیم گرفتم که دیگه زنگ بزنم به بابام و بگم گم شدیم و بیاد دنبالمون.اینکارو کردم.ما کنار ریل ها بودیم،در واقع نزدیک راه اهن و به کل راه رو گم کردیم.اونموقع بدتر از همه این بود که دقیقا نمیدونستم کجاییم،و فقط تنها چیزی که معلوم بود ریل قطار بود،که اونم نشونه دقیقی نبود.خواهرم خیلی غر میزد و منم دنبال نشونهذای بودم که بتونم محلمونو برای بابام روشن کنم،و باهم اونجا قرار بذاریم.یه مهمونخونه دیدیم.زنگشو زدیم.یه پیرمرد تنها داخل بود.بهش گفتم گم شدیم.رامون داد.نشستیم روی یه مبل زوار در رفته.و بعد تعارف کرد بریم توی یه اتاق از مهمونخونه.قبول نکردیم و بازهم ترس تمام وجودمون رو پر کرد.بعد از تماس های مکرر ابابم رسید و رسیدیم خونه.

و ضربان قلبم تا موقعی که بخوابم عجیب میزد و هنوز توی شوک ترس ها و گم شدنمون بودم.و فهمیدم دختر بودن شوخی ِ جدی ای  برای هر دختریه.

نمیدونستم خوشحال باشم یا نه.نمیدوستم دنیامون انقدر ترسناکه و نمیدونستم از ترس اون شب ایمنی بدنم در حدی اومده پایین که قرار تا یه ماه چیزی رو ببینم که منو یاد اون شب کذایی بندازه.

بنز مرسدسی که برای دوتا دختر ساده بوق زد... ساعت یازده شب بود فقط یازده!

فاصله همه چی توی قم خیلی زیاده...

فاصله ترس تا امنیت،فاصله فساد تا پاکی،فاصله ادم ها حتی.

اگه جادر سرت نباشه،انگار فاحشه ای.

خیلی براشو..نه برای خودم با وجود همچین نگاههایی متاسفم.و بیشتر مطمئن میشم که.. 

خسته شدم.

شب بخیر



Donya Bani