💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

💠ذهـــــــــن نشـــــــــین💠

⭐پِـــــیج ِ مقــــدسی برایـ خودِ خـــودمـ⭐

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰بهمن

حال و هوای بهار را ته وجودم حس میکنم.

از موقعی که بزرگ تر شده ام،حس مغموم بهار،تابستان،پاییز،زمستان  را گذراندن برایم سخت شدند...شب های بهار و تابستان غیرقابل تحمل است و روزهای پاییز و زمستان هم در آن زمره است.


شهرم، شهرِ من نیست...دوستش ندارم.کاش بتوانم جایی زندگی کنم که چهارفصلش یادآور تلخی ها نباشند.


رابطه ها را باید کش داد و ول کرد.کسی که زمین میخورد کسی است که محکم آنرا گرفته باشد... 


Donya Bani
۳۰بهمن

برای چه باید تصورکنم که نیستند.اصلا من چه هستم؟

دو تا چشم که می بینند، بالای چشم هایم را که نمی توانم ببینم.اما مهم ترین عاملِ حیرتِ بودنم،دو چشمی هستند که در حال نظاره اند به دنیا.اصلا من واقعا چگونه میتوانم؟چرا من حس وجود میکنم اما حس انگیزش را به آن شدت حس نمیکنم.بچه تر که بودم حیرت از این که وجود دارم جزو تفریحاتم بود.می نشستم در ماشین،اصلا مهم هم نبود که راه چقدر وقت بگیرد از من؛چه یک ساعت یا پنج ساعت.می نشستم و سرم را تکیه می دادم به شیشه و حیرت میکردم این احساس هایی که به قلبم منتهی می شوند مربوط هستند به کسی که "من"نام دارد و می بیند درخت ها را.کم کم که بزرگتر شدم حیرت از دنیا برایم عادی شد.حیرت خوشایندی که باعث میشد وقتی بهم می گویند قرار است جایی برویم،انقدر خوشحالم میکرد که شکلات مترو این کار را با من میکرد.در کودکی خیلی جایزه نمی گرفتم از بزرگتر هایم.همینقدر که اجازه میدادند یک ساعت بازی کامپیوتری موتور سواری روی یخ را بکنم،یا اینکه برایم شکلات مترو بخرند،یا اینکه بگذارند بروم کنار عروسک فروشی دم خانه مان و زل بزنم به عروسک های باربی اش..همین ها آنقدر دلخوشی های بزرگی بود که هیچ همتایی نداشت.حتی اکنون...

آنقدر باربی دوست داشتم که در ذهنم قصرش را تصور میکردم.ساجده قصر باربی داشت و یکبار دیده بودمش.اما خودم هم که دیدم نتوانستم بخرم.چون پدر و مادرم میگفتند گران است و من قبول میکردم و نمی خریدم.مثل اکنون نبودم که بتوانم از فکرش به سختی در بیایم.در ذهنم تصور میکردم ان خانه باربی به همراه شوهرش را دارم و لباس هایش...لباس های باربی برای من حکم طلاهایی را داشتند که قرار است خودم بدستشان بیاورم..طلاهایی که با خودم میگفتم یک روزی بالاخره مال من می شوند،غافل از این که آنقدر بزرگ شدم که اصلا خاطره این چیز ها هم خوشحالم نمیکند و فقط این فکر را در ذهنم پیش می اورند که ای کاش هرگز بزرگ نمیشدم...ای کاش قبل از اینکه حیرت از جهانی که برایم حیرت انگیز و معجزه اسا بود،از بین برود، جانم را ازدست میدادم..


.چند روز شده که این حیرت دارد در من دوباره جان میگیرد خدا را شکر.دارم ازش مراقبت میکنم.شازده کوچولو هم نباید فراموش کند.من هم فراموش نمیکنم.میدانم ته قلبم وجود دارد.این دنیای جادوی اکلیلی ندارد یا چوب بی بی دی با بی دی که بتوان تغییر ایجاد کرد، جادو در قلب ماست.قلبی که پذیرنده شمایل دیگری از جادوست...جادوی یک موسیقی در. یک جنگل باران زده،..i don't wanna be your hero...از cold play...(شاهکاره)

من چشمانم را می بندم و بدون هیچ موسیقی ای می خواهم حس کنم این جهان سرشته از رشته هاس عشق است.. عشق..ان حسی نیست که مرد و زن نسبت به هم دارند،ان عشق نیست.آن هرچه هست مطمئنا فِیک است.عشق اصلی خیلی عظیم است.حسش قلب توانا می خواهد.در تصوراتم خودم را غرق این حس می بینم.


پدرِ میسون میگفت،زنها هرگز راضی نمی شوند...نمیخواهم هرگز راضی نشوم.میخواهم از دید دختربچه ی درونم دنیا را ببینم.دختربچه ای که هنوز پرنسس های باربی را دوست دارد،دختربچه ای که هنوز پرنسس انلیس را دوست دارد و مانند او آواز می‌خواند و با رقص باله اش فاصله را میان خودش و ریتم برمیدارد."وقتی آگاه باشی،زیباترین لذت های کودکی زیباتر می شوند"

در مدرسه که بودم اوازهای کارتون باربی و گدا را گوشه حیاط با دوستم میخواندم و در آفتاب باله را تمرین میکردم.ژیمناستیک از علایقم بود...

الان خودم را گم کردم.دارم خیلی دنبال خودم میگردم.و از خدا میخواهم... مهم نیست.


ویدیویی از گلشیفته دیدم.که با دست یک ریتم فوق العاده را روی یک طبل یا نمیدانم چه، درست میکند...

از گلشیفته بدم نمی آید.من یک دخترم.می فهممش.این حس پشتیبانی را دارم چون حس میکنم ما دختر ها باید پشت هم بایستیم.چون همه شبیه هم هستیم.کسی نمیداند،شاید من هم چنین کاری بکنم و لذت ببرم.من کاملا گلی را درک میکنم.حتی آنهایی که مخالف سرسختش هستند،اگر کمی زمان بگذارند میفهمند که درونشان کسی هست که دلش میخواهد ثابت کند که"هست".حالا این هست از جنس "بدتر"باشد یا "بدترین".ولی هست.نبایدش کتمان کرد.

من درکش میکنم.میفهمم اگر یک بازیگر زن فوق العاده باشی و بلندپرواز که دلش میخواهد سوپراستاری جهانی شود،باید پرواز کند.من درکش میکنم در اکنون.و هنر بازی اش را ستایش میکنم.حیطه ی اعتقاد محور زندگی اش اصلا به من مربوط نیست.چون این من هستم که انتخاب میکنم که کدام قسمت از هر فرد را به خودم مربوط کنم.


ما یک همسایه داریم که خوشتیپ است.و یک همسایه داریم که صدای ماشینش را تا خرخره بلند میکند و گند میزند به تمرکز من.و یک همسایه داریم که خیلی فهیم است.و یک همسایه داریم که خیلی غر میزند.


میخواستم درمورد یکی از نتیجه گیری های امروزم بنویسم که یادم رفت.


اما، قبل ها به خواهرم میگفتم که روی روابطت با دیگران تمرکز نکن.خودم آدمی هستم که پا گذاشتن به دایره اش خیلی کار سختیه.فکر کنم دایره ام اینقدر لایه داره که کسی حوصله نکنه ازش رد شه.شخصیت آدما هم لایه بندی کرده بودم.و در کنار هم گذاشتن این دو تفکر به این نتیجه رسیدم که من آدمی نیستم که بتونه وقتی بخواد دیگرانو کنارش داشته باشه به هدفش برسه.loner میشه معادلش.و به این نتیجه رسیدم که عوض کردن خودم از اشتباه ترین کارهاییه که می تونم بکنم، و باید همون چیزی که هستم رو آپگرید کنم.و کم کم ارتقا بدمش.نمیتونم خودم رو نابود کنم و کسی رو بسازم که نمیشه اصل نامیدش.



Donya Bani
۲۷بهمن

مامانم میگه به جای گله کردن،سخت کوش باش 


دارم تلاش میکنم...خیلی. توی همه چی،توی فکر کردن،توی خوب بودن،توی اینکه زندگیم معنا داشته باشه،توی اینکه تا حدودی به ظاهرم اهمیت بدم،توی اینکه...

گاهی،فقط گاهی،البته میشه گفت خیلی کم، حرفهایی میزنم که ناراحت میکنه طرفمو.و خودم نمیفهمم که چرا.اشتباه نشه،هوشم در حد طبیعیه.اما از هوش عاطفیم مطمئن نیستم.تازگی ها هم به این پی بردم که آندروفوبیا دارم.:|

چیزی که ثمره مفتضح یه خاطره اس.ولی دارم باهاش میسازم.


هوهوی باد،منو یاد تابستون میندازه.حال و هوای این روزا منو یاد بهار میندازه. و فقط غروب جادویی خورشیدِ که برام مبرهن میکنه که هنوز زمستونه.درک میکنم،شایدم نمیکنم که چرا این چن وقت انقدر خیابونا شلوغه.امسال به هیچ عنوان کالای نویی نمیخرم.اما شاید برای کازین های محترم،کادو خریدم.

عمه اینام،خیلی اخلاقشون بد شده.بابا میگه کلا ازت خوششون نمی اد.و من پذیرفتم که هرکس حق اینو داره که آزادانه از من بدش بیاد.اما..اما جلوی روم کاری نکنه که یادم بمونه.تلافی نمیکنم،اما به طرز وحشتناکی توی قفس تاریک قرنطینه های زندگیم اسیرش میکنم.بگذریم...تصمیم گرفتم حتی اگه کسی از من بدش اومد،به روش بیارم و در عین باهاش خوش رفتاری کنم و مثل قبل باهاش ادامه بدم.


هنوز یادم نیومده که وقتی بچه بودم دقیقا میخواستم وقتی بزرگ شم، چیکاره شم.نکنه میخواستم فضانورد شم؟


حس میکنم اون افسردگی فصلی زمستونه ام داره رختاشو جمع میکنه و میره.اما حس تنهایی طور وحشتناکی اومده سراغم.دیگه شکلش حسرت نیست.یه دردیه که داره تنهایی رو به شکل دردناکی زوزه میکشه...ولی باید باهاش کنار بیام.این درد مثل دردای قبلی تنهایی نیست،دردیه که از سبکیش اومده روی دلم.توی دلم نیست.و این تا حدودی آزار دهنده اس.


حدود یه ماهه که یه دفترچه رو گذاشتم برای اینکه هردفعه اشتباهی میکنم،توش عکس اشتباهمو به صورت یه قانون واردش کنم...اسمش دفتر قوانین زندگیِ.


Donya Bani
۲۴بهمن

من از دختر بودن می ترسم. 

از لوازم آرایش خریدن و استفاده کردنشون خیلی لذت می برم.و از ینکه بهم زل بزنن و ادا دربیارن "میترسم"


دختر ِ بچه ای هستم.

که عروسکهایم تبدیل شده اند به لوازم ِ رنگ آمیزی مدرن.. 

 و لذتهایم تبدیل شده ان. به عوض کردن آنچه هستم...


من یکی از عمه هامو خیلی دوست دارم.و اون عمه جان رو یه مدت خیلی طولانی ندیدم.خودم اینطور خواستم که هیچ کس رو نبینم.و الان اون تصمیم گرفته که منو نبینه.اما دوستش دارم،هنوز.با همه ی اونچه که نباید باشه، و هست.با همه ی اونچه که باعث شده خواهرم یا خیلیییای دیگه ازش بدشون بیاد،یه کاری میکنم که بازهم مثل قبل بشه.


من میدونم که اون عوض شده. مثل من،و میدونم که ما آدمها دوس داریم همچین موقع هایی یه افرادی بیان توی زندگیمون و ما رو مجبور کنن که عوض شیم و خوشحال شیم.پس من مجبورش میکنم خوشحال باشه.چون دوسش دارم.


دکترها؛

اساسا خیلی ها اعتماد بهشون ندارن از جمله خودم.که وقتی میرم پیش یه دکتر معمولی میترسم اگه سرطان گرفته باشم بگه سرماخوردگی گرفتی.

"اشاره به اینکه گوشم در حال انفجار از درد بود"


و من تصمیم گرفتم در بدترین حالت زندگیم برم دنبال نقاشیم و کلاسای بازیگری و حتما از احساسای قلمبه شده ی درونم یه استفاده مثبت بکنم.


و من تصمیم گرفتم از لوازم آرایش فقط پن کیک و سایه استفاده کنم.





Donya Bani
۲۱بهمن
شخصا از "حرف ها" بیشتر از"حرف"یا "حرفها" خوشم می آید. 
"حرف ها" یک جورایی اجازه میدهد تا هم حرف داشته باشی،هم حرفها.
Donya Bani
۲۱بهمن

حیف بود،

حتی عنوانش را یادم نماند.

پارگراف ها شد....

اما ناگهانی، خیلی ناگهانی... رفت.

و من نسبتش میدهم به سیبی که قرار بود بیفتد و نیفتاد...

سیبی که تشخیص داد، من ان دخترکی نیستم که قرار است اسمش بعد از نیوتون بیاید...

Donya Bani
۱۷بهمن

وقتی میفهمی عربی ای که توی مدرسه میخوندی.اونهم سه سال، به درد لای جرز میخوره، وقتیه که یه نفر ازت عربی میپرسه راه خروج که کجاست... 

وجوابش،مستقیم چپه..و تو به جای مستقیم چپ،فقط تونستی بگی

مستقیم، مکث...مکث....left

آموزش،پرورش:|


Donya Bani
۱۳بهمن

لعنت به تمام تلخی ها


بدونید من از همتون شیرین ترم و نمیذارم امشب منو به خاطر خودتون به گند بکشید.نمیذارم لحظه هامو مثه خودتون گنگ بکنین.

از این لحظه به بعد من مقابل شمام.

Donya Bani
۱۳بهمن

برای یک لحظه فکر میکنی، آنی که فکر میکنی میتواند بهترین تو باشد...

فقط برای یک لحظه بهترین فکرهایت میشوی

Donya Bani
۱۳بهمن
بهش گفتم آخر سال و حالا که وسط ساله ازش خواستم

من به دنیا اومدم که همش اشتباه کنم؟
چرا هر چقدر سعی میکنم این روزام بازم تلخه؟
چرا همش مه سعی میکنم،بازم شیرین نمیشه؟
خدایا،چرا من هر روز دارم فکر میکنم، همه ی اینا میره به درک و من بخاطر هیچم؟
خدایا چرا انقدر منفی شدم من؟








و من میگم،
شاید امروز نه، 
ولی احتمالا فردا شیرین تره.پس بهتره به امید یه فردای نادانسته و شیرین، خوب باشم.به امید چیزای خوبی که هنوز ندیدمشون.
Donya Bani