عالیست.که نقطه صفر مرزی ام می شود پیشگاه قدم هایم در وادی صبر.


می خواهم کمی زمینی تر بنویسم امروز را.


بدترین سکانس(scene) امروز برمیگردد به سرزنشی که به خاطر خستگی ام شدم.آنقدر خسته که دیگر نتوانستم پاسخ دهم.یکراست پالتویم را پوشیدم و رفتم بیرون.شاید بهتر باشد از پوسته ی دختر خوب خانه بودن و کدبانو بودن و موافق بودن با نظراتی که دارند، دربیایم و بروم سراغ خطرهایی که بیست سال و اندی است که نکرده ام و مغزم را دارند سوراخ می کنند که انجامشان دهم.پس می شود چالش "نه گفتن به خواسته و توقعات بقیه از خود" در هفته آتی و هفته های پس از آن در صورت ایجاد علافه به این احساس.شرط انجام عدم علاقه وافر ، به کاری یا توقعی است که بقیه می خواهند داشته باشم،اما این من ،توان انجامش را نداشته باشد و نخواهد و لذت نبرد.اکنون فکر میکنم باید در برابر خواسته های خودم نیز این طغیان سر برآورد.مثلا وقتی کافه ای زیبا و دلربا می بینم ،اما چون تنها هستم نمی روم : باید به این شک و ترس از تنها رفتن به این کافه زیبا، نه بگویم.و بروم. اصلا هرچه می خواهند قضاوت کنند.کمی آن خوی مخالفم را از یوغ اراده و خوب نشان دادن دربیاورم.


هیچ میدانستم از تجریش به سمت ولیعصر جنوب چقدر زیباست.یکی از اهدافم پیاده طی کردن تک تک مسیر هایی است که با لذت هرچه تمام دو سه بار است از پنجره بی آر تی، با نگاهم می بلعمشان.بله.امروز بار دوم بود که پارک وی تا ولیعصر با بی آر تی طی شد.کافه های کلانا که بسیار دوست می دارمشان، و فکر میکردم کاش یک روز بتوانم در آنجا کار کنم،فقط یک روز.با ان ساندویچ های عجیب و خوشمزه اش.البته جوس های دلپذیری نیز دارد.از خانه نان بگویم که از ترس قیمت ها ، واردش نشدم.یا از کافه گالری سُل ، که فکر میکنم تنها خجالت می کشم بروم،ولی به این خجالت روزی غلبه می کنم.یا پارک ملتی که هرگز تنها طی نکردم، یا لباس فروشی های بسیار مجللی که انتظار میکشند بروم قیمت های روی اتیکت را بخوانم و با فکر اینکه چقدر گرانند و من چقدر ژن خوب نیستم ، بیرون بروم.آن زمان حتما فکر میکنم کاش عروس یکی از این خانواده های دولـ...یعنی ژن خوب مندان سرزمین مان می شدم و با بنز و فلان مدل ماشین ژاپنی به ویلای لواسان و نمک آبرود و غیره ام می رفتم...بس است.  تازگی ها معرفت پیدا کرده ام ، کم داشتن پول خیلی خیلی سودآور تر از خیلی زیاد داشتنش است.میگفتم از مناظری که از شیشه های بی آر تی برایم مانند صحنه های فیلم های سوپر هنری را داشتند   سینما قدس،فیلم گرگ بازی ،که به دور از نقد حرفه ای ، مرا به یاد این می اندازد که همانا ما انسان ها بازی گر و بازیکنانی هستیم که وجودمان به بازی معنا می دهد  از آن پسرک که بلند بلند نام بانک هارا می گفت و مادر جوانش که تعجب مرا برانگیخته بود که هیچ محل پسر کوچکش نمیداد و در اینستاگرام خودش مشغول غرق شدن بود        و فکر کردم که به قطع مادر بودن فراتر از علاقه ای آبکی و خیالی داشتن به یک مرد است و یک زن باید بداند سرنوشت یک انسان را به عهده داشتن یعنی چه.

بعد از تمامی این فکر های زشت و زیبا در اتوبوس، بالاخره ایستگاه انقلاب پیاده شدم  و شک دیدن پارسا را داشتم.آخرین بار، با محبوبه به دیدنش رفتم.رفتارش خیلی عجیب است و نمی توانم بفهمم پشت نگاه هایش ، حرفهایش ، همه چیزش، چیست.هیچ نمی بینم و این مرا می ترساند.قرار شد هر وقت که خواستم کوله باری ببندم که بروم ،مستقیما به او بگویم چه اتفاقی افتاده است و بهم فرصت شناخت همدیگر را بدهیم.نمی خواهم ، یعنی حداقل الان نمی خواهم اولین تجربه ام را با کسی داشته باشم که از خاک خودم نیست، و می دانم این نیز از ترس ناشی می شود.ترس اینکه بعدا اگر پشیمان شدم ، نگویم کاش با یک ایرانی بودم.انگار همه می دانند چه شکافی بین من و اوست.و این مرا آزرده می کند.در خیلی موارد او از من بهتر خواهد بود.اینکه او شاغل هم هست و من نه.این که من می خواهم بروم و او نه.می دانم جلوی دوستش نمی خواهد با من گرم تر از حالت عادی شود و من نیز نمی خواهم....اصلا چرا دارم می نویسم!؟   خواهر می گوید تو استاد به خود ضربه زدنی.انگار دوست دارم.دوست دارم برای بدست آوردن کسی یا چیزی ، وارد چالش شوم.


و آنقدر گفتن از سطح است که نه مجالش ، نه حوصله ای مانده.

بسنده کنم به چالش جدیدِ " بگو نه!" ی خودم.

و اینکه دوست داشتن بقیه زندگی را کوتاهتر می کند، و این کافی است برای لحظاتی که من ِ درونگرا ، مجبورم به بودن در جمع.

__________

شنبه ده آذر نود و هفت  10:32 


می خواهم بگویم وقتی فعالیت هایی میکنم که جبری در آن حضور ندارد ، بهتر عمل میکنم ، سنگ تمام میگذارم.از تابستان عجیب و زیبای امسال به بعد ، دانشگاه رنگ باخته برایم.دیگر برایم دانشگاه آزاد واحد پزشکی ، هیجان انگیز نیست.تحملم بیشتر می شود اما می دانم این محیطِ بسیار کوچک شمارنده توانایی های یک انسان، عملا خاموشت می کند.چندشم می شود از آن همهمه ی کلاس بیوشیمی روزهای دوشنبه،از کلاس  روزهای چهارشنبه...می توانم تحمل کنم ولی نمیخواهم تغییر کنم.وقتی بدانی راهی جز تحمل نداری و ادامه بدهی به این گونه زیستن ، از استانداردهای ذاتی بالقوه ات خارج می شوی. دیگر برایت مهم نیست جه ساعتی بروی و سرموقع برسی،  دیگر برایت مهم نیست چه نمره ای بگیری ، دیگر برایت مهم نیست چگونه بگذرد...فقط می خواهی بگذرد : آن موقع این نوع زیستن به تمام بخش های دیگر زندگی ات سرایت می شود.و این میشود همان سرطانی که به روح خیلی از دهه قبلی هامان چنگ انداخته و عموما به این روز انداخته مان.دیگر با جان و دل ، انجامـش نمی دهی و دیگر به استاندارد نمی رسی و نمی رسد.