از من توقع دارند قوی و بسیار صبور باشم،

وقتی دهانشان را بی موقع باز میکنند و هرچه میخواهند می رانند،
و وقتی دهانشان را آن موقع که باید باز کنند ، می بندند،

وقتی که می گریم.
و احساس میکنم دیگر آن صبورِ قوی ِ امیدوار ِ زره پوش نیستم،
و آنقدر پشتم خالی ست که  عظمت دوست داشتنشان نمی چربد
به این حجم از بی عدالتی.

و من دوام می آورم.
تا گریه نکنم،
تا جا نزنم.
تا دختر ِ بد نشوم

دختر بد اصلا یعنی چه؟
آنها می گویند بد کسی ست که سیگار می کشد ، روابط آزاد دارد ، موهایش را قرمز و آبی می کند،
درس نمی خواند ، شغلی دارد وقتی باید درس بخواند ، 
برای آنها بد نمی شوم؟
نه.ولی نمی توانم بگویمش.که چرا بد نمی شوم وقتی دنیا انقدر بد است و تمام معناهایی که ساخته ام رو به نابودی می رود.
اینجاست که دوباره قیافه پارسا ظاهر می شود.نفسی عمیق می کشم.می دانم این رمانس جوانانه به جایی نمی برد.اما آرامم می کند این لعنتی.لعنتی تر از آن ترکیب عقل و دلی است که از یک صورت و چند برخورد ، برای خودش آرامگاهی ساخته که مواقع ناآرامی به آن پناه می برد.می دانم واقعی اش هم به شکوه پرداخت ذهنم نخواهد رسید...
اشکهایم با رضایت در مرز پلک هایم ایستاده اند،
دیگر ایستاده ام.