روز عجیبی است یا بهتر است بگویم بود.شوک های زیادی به من وارد شد.و البته دوباره درسهایم را مرور کردم

.درسهایی از زندگی که مجددا در حال بازبینی شان هســتم:لبخند هایم، دردهایی از جنس شوپنهاورم،عشق 

ورزی،و مهم ترینشان درون زیستی.بعد از هر ماه و آن دوره کذایی (ازدید من) آنقدر بدنم ضعیف می شود که 

دیگر مغزم توان آگاهی 24 ساعتی را بر آگاهی ام ندارد.و میخواهم غلبه کنم.نمی شود.در ژن نهفته این مشکل

کنار باید بیایم...می رسیم به درون زیستی.نوعی از زندگی که تنها کسی که نگرانش هستم خودم است.این

نوع زیست پدیدار می شود و حس می کنم قوی شده ام، آنقدر که سرمایی در بر من شعله می افکند.بعد از 

آن دوره کذایی ، فروکش می کند این نوع زیست.انگار از عرش به فرش می آیم.لبخند می زنم، دوست میدارم.

بی رحمی ام کم می شود. و من این من مهربان را دوست ندارم.و همین الان هم این نشخوار را به عرصه وب 

می رسانم ، آنقدر باید بجومش تا بعدها نتوانم براین خرده بگیرم.

اتفاق خوبی افتاد و در امتحانی بس مهم! قبول شدم.ناهاری پخته،صفحگانی درس خوانده،و تصمیم گرفتم مغزم

را به چالش بکشم،یک چرت عصرگاهی.عصر هنگام به سمت کلاسم روانه شدم.ذهنی آرام ، مانند یک دریا در

یک هوای آفتابی را برقرار کردم.هنگام برگشت، با مینا به کافه ای رفتم.شیرینی ای خریده و با دوچای ایستادیم

تا گپی بزنیم و شیرینی بخوریم.آن مرد صندوقدار حرکاتی انجام داد که برای من به منزله احترام به مشتری بود،

وبرای مینا به منزله ابراز علاقه.نمیدانم حق با کدامیکمان است یا بود.مینا فکر میکند اینکه به او چیزی نگویم و 

احترام مشتری گونه ام را تحویل بدهم ،چیز درستی نیست.می گوید لبخند نزن به او....

صحبت را منحرف کردم،شاید آنقدر جدیت نداشتم که به مینا بفهمانم تا موقعی که خودم نخواهم،نمی گذارم 

اتفاقی بیفتد...صحبت رسید به درسی که برایم خیلی چالش برانگیز است:اینکه در گذشته فکر میکردی که

بهترین کار ممکن را داری انجام میدهی،اما باگذر چندین سال فکر میکنی آنچه که فکر میکردی بهترین است

اصلا کاری نبوده که واقعا بهترین باشد وخب نتیجه میگیرم: از کجا معلوم که کاری که الان فکر میکنی بهترین 

است را نیز چنین درآینده ندانی که بهترین کار است...

شک و ترسی که این نتیجه از اتفاقات امروز مخصوصا از آن اتفاق خوب ، به آن رسیدم مرا به بازبینی می رساند،به این میرساند که اینجاست که باید سخت ترین کار ممکن را انجام داد.اما هنور مطمئن نیستم احساسات هم در مجموعه کارهایی اضافی است که باید حذف شوند یا خیر؟اصلا فکر کنید احساسات نباشند...یک شمشیر دولبه است.می توان گفت جنگ دیگر منطقی نیست و این EUREKA که به ذهنم می رسد.دیگر داستانی نیست،دیگر ممکن است انسانی نباشد.همین تفاوت هایماناز احساسات منشا میگیرد.همین که تو تصمیم می گیری به کار آن پسرک کافه ای فکر کنی که ابراز علاقه است.همین که باز من به این علت مزخرف تصمیم میگیرم تنها برنگردم خانه،می دانمتنها که باشم آنقدر منطقی خواهم بود که دیگر  نمی روم پارسا را ببینم.شاید بهتر است بگویم بزدل.اما نه.منطقی برازنده تر استمی دانم از آن دسته آدم ها هستم که این ویژگی (را که برای خود من بسیار زیبا است) دارم که تصورات زییایم را گاها به علت اولویت ها ، به عرصه وجود نمی رسانم و می دانم کهدوست داشتن یک نفری که در زندگی ات نبوده و باید راهش بدهی و راه داده شوی به زندگی اش، کاریبس زمان فرسا و شاید که نه، حتما بی سوداست.آخرش می شود تولید مثل.یا در بهترین حالت اینکه اگر،آنهم فقط اگر، 30 را رد کنی ،تنها نباشی.بحث من ومینا از این جا به بحث ایتالیک شده رسید که به او گفتمکه نمی خواهم سی را رد بکنم.دوست دارمبمیرم.ایمان دارم که دیگر آن چیزهایی را ندارم که الان داشته امو یک انسان میشوم.و گفتم چقدر زندگی مزخرفاست و به عکس قدیمی کافه واقع در ولیعصر که دیوار نصب شده بود زل زدم.و فکر کردم واقعا زندگی گاهی با تمام هیجان های همراهش بسیار بی معنی می شود.در همین کافه بود که آرزوی خواندن سه شنبه ها با موری را به واقعیت تبدیل کردم...و همان موقع هم داشتم زل میزدم به عکس سیاه و سفید کافه ، فکر میکردم به گذشته ها....بعد از این همه نوشتن فکر میکنم ذهن جای زیبایی است و برازنده ترین اسم را که نتیجه محتملا خامترین تفکرات هجده سالگی ام بود، ناخواسته یا خواسته و نادانسته وزین و متناسب بر وبلاگم گذاشته ام....مینا می گوید ، دختر عجیبی هستی.می پرسم،یعنی می شودش تحمل کرد؟ ، می گوید آره.

تصمیم میگیرم سرد بشوم،نه از آن سردهایی که دستانت را از سرما به درد می آورند...باید نهایت تلاشم را بکنم تا آن دختر ساکت و قوی و سرد ،با فکر دوباره برگردد   اما این دفعه ...زمینی تر انگار.یا از جنسی که درون زیستی اش، زمینی ها را به درد نیاورد....این خیلی مهم است.


مضاف نوشت:حال پارسا خوب بود.اما خیلی لاغر شده بود.احساس خستگی در چشمانش موج میزد و من نگران شده ام.به مائده خواهم گفت، لابد می گوید برو و با او صحبت کن.و من می دانم تا قبل از رفتن،ساکت می مانم.هیچ نمی گویم.پس دیگر به مائده هم نمی گویم....نگرانی ام را برایش دوست ندارم، اما دوست ندارم او را خسته ببینم.به زور لبخند می زد.مثل همیشه نه!

مضاف نوشت(2): کتاب هایی که روی زمین بودند و داشتند می فروختندشان از همیشه بهتر بودند و من هیچ یک را___هیچ یک را ___ نخریدم و بسیار پشیمانم.آنهم چون هم من هم مینا دیرمان میشـد.