یک سری حرفا هست به دلایلی نمی شود در توییتر گفتشان.

مثلاً اینکه برایم خیلی سخت بود ایستگاه انقلاب پیاده نشوم تا پارسا را ببینم.

خیلی مزخرف است جای اولویت ها عوض شود.اصلا این دختری که دلش برای پارسا تنگ شده را دوست ندارم.

و اینکه خیلی سخت است نروم لباس گرم مورد علاقه ام را بخرم یا اینکه خیلی سخت تر برایم این است در این هوای بارانی کمیاب نروم انقلاب کتابی که چند وقت است دارد وسوسه ام میکند بخرمش و در یک کافه تا صفحه هفتاد یا هشتاد بخوانمش.

می‌دانستم دانشگاه که شروع شود همین دغدغه های مزخرف و بچگانه هم شروع میشود و تمام روزهایی که با سختی سعی کردم بسازمشان را تکه تکه میکند.

مثلاً الان میدانم برای آینده ام هیچ فایده ای ندارد که بروم و غروب را در میدان با یک لیوان نسکافه بگذرانم ولی مگر میتوانید تصور کنید این وسوسه چگونه دارد با زبانه هایش مغزم را می شکافد؟

شاید اگر اینقدر کیفم سنگین نبود امروز را خاطره ای می‌کردم با وجود تمام بیفایدگی هایش برای آینده ام.

از آن زمان هایی ست که هم خوب است،هم خوب نیست.پر از شک.پر از جنگی میان دل و عقل.از آن زمان هاییست که دل خواسته های بسیار منطقی اش به نیات شاید ظالمانه مغز نمی چربد ...