-بازپرس:تو آدم تنهایی هستـی!


سمت مقصـد می روم،کتاب فروشـی مرا وسوسـه می کند.با پالتوی قدیمی ام که خیلی دوست
ش ندارم داخل می شوم.کتاب هارا با نگاهم می بلعم و آرزو می کنم کاش میلیـاردها پول داشتم،
یک ماشین ، یک قهوه لایت می خریدم و تا نیمه های شب می خواندم، خسته که شدم به یک 
هتل می رفتم.... { یادم باشد مهریه ام را بینهایت جلد کتاب باشد.برای پرداختش باید برنامه ریزی
کنم}

از قهوه فرانسـه چای سبز با لیمو می گیرم تا گلویم از این همه سرفه ، دمی آرام گیرد. استرس 
همیشگی می آید به سراغم و دوبار به او سلام می کنم.با لبخندی پوزناک جواب می دهد.خنده
ام می گیرد.چای را می گیرم.سردرگمی دوم پشت خط عابر است ، سبز است و من ایستاده ام.بـه
سمـت مقصـد می روم.
مینا همراهم میاید و من  شنبه را برایش تعریف می کنم.چند پسر با ظاهری بسیجی پشتمان راه
می روند...برایم مهم نبود..مینا گفت بروم پارسا را ببینم.گفـت برو و حواسـم به تو هست.چند قدمی 
رفتم ، برگشـتم و نگاه کردم.مینا نبود، برگشتـم به راه قبل.فردا امتحان دارم و نمی خواهم حواسم
پرت شود.
هیچ نخوانده ام.هیچ ! نگران نیسـتم.دانشگاه را دوست ندارم،اما دیگر مقاومت نمی کنـم.کاری را
خواهم کرد که دوست دارم.بخواهـد از آسمان سنگ ببارد یا نه.مرز ها را باید محو کرد.باید طوری 
ساخت که هنگام حملـه به هیچ و همه چیز در پوششـی از مه ِ ابهام برسـند...

همانقدر که وادی های امنم را باز می یابم،
همانقـدر که می دانم نقاط ضعفِ من همان نقاط قوتم هستـند،
عشق و احساسی همانقدر مرا لطیف و ضعیف می کند ، هزاران برابر قوی ترم می کند،
از تفاوتم لذتم می برم.
از خاطره هایی که سالها در قالب های این روزها ساختـه ام.امسـال به این
 خاطرات اضافه می کنم:احساس غرور از ماندنـم،از ادامه دادنم.این احساسات را در قدم به قدم
انقلاب تا ولیعصر ،می کارم...
ترکیبی از سرسختی و لطافت در لباس های رنگی پاییزی با لبخندی با رژ قرمز از زیباترین ترکیبات
است که یادشان رفت یادمان بدهند.

- آقای بازپرس،من تنها نیستـم.فقط دوستـانم از جنس انسان نیستند:)

2018/11/11