شاید اشتبـاه بود سفر رفتنم.سه شنبـه ، کلاس زبان عزیزم را رهانده و رهسپار شدیم سوی منزل

 عمو در شهرستان (ق).می دانسـتم با اتفاق این هفته باید ذهنم را معطوف کنم به مسائل جزیی

 تر از زندگی.از قضا عمه ها و پسرعموی بسیاربسیار بچه - ی من هم همسفر شدند.با تمامی

 حرفای تند زنعـمو _ بعلـت سطح سواد ایشان و عدم حضور در مجمعی با محیط فرهنگی ، و تماما

 در منزل حضور داشتن و قران خواندن و تلویزیون دیدن_ و بی محلی های جدید عمو _ به علت بر

چسب خوردن اینجانب به عنوان یک دانشجوی دانشگاه آزاد و تبعا فاحشه پنداشتن من_ توانستـم 

تا حدی زیاد تندی و تلخی اتفاقات اول هفتـه ام را فراموش کنم.اصولا یک خوبی خود را جای دیگری 

گذاشـتن قضاوت نکردن رفتارهایی است که عمیقا آزرده خاطرت می کند.|هیچ کس از یک نوزاد توقع

 حرف زدن ندارد.مغز به این موضوع شناخـت دارد، بارزترین علت هم اندازه یک آدمیزاد تازه متولد شده 

است که آنرا از یک انسان بالغ متمایز میکند.اما ما از یک فرد با قد یک متر و بالای پنجاه سانتی متر ، 

بطور ناخوداگاه توقع یک انسان کامل و بی نقص را داریم.چرا که ناخوداگاه مغز بشدت مخلوق عجیبی

 است و در هر شرایطی می خواهد کامل ببیند.مغز برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای دارد_ می توان

 مثالی از تجربه های کودکیمان را بزنیم، شاهزاده سوار بر اسب سفید_ و  به طرز عجیب تمایل به کمال 

را در بطن بطن ِ خواسته های ذهن می گنجاند.حال ما تمام انسان ها را موجوداتی کامل، مهربان، عاقل

 و خلاصتـــا کامل می خواهیـم.نمی خواهیـم اشتباه کنند ، نمی خواهیم سوتی بدهند.چون ما آنها

 نیستیم و آنها ما نیسـتند و همین نبودن ها ، انسان را واداشت به رفتار خودرا جای دیگری گذاشتن.

این رفتار با نگاه زیستی باعث می شود بقای انسان امکان پذیر شود.چرا که از نگاه روانشناسی ،

 امکان حمله و درگیری بین افراد جمعیت انسان به حدقل و حتی صفر(!) می رسد.اما این رفتار نیاز به

 خوداگاه انسان دارد.و این خوداگاه زمانی فعال می شود که احساس نیازآغازگر تمرین به اکتسابـش 

باشد....فراتر که برویم در مذهب هم این موضوع به گوشمان خورده است...|

می رسم به مذهب، مذهب برایم دغدغـه شده.مخصـوصا این هفتـه.برایم سوال شده که داعیـــــان

 این شریعـــت بسیارمدرن برای چه انقدر ناهوشمندند؟برای چه پرچمـداران بر حق فعـلی اش ، قدرت

 اجرای حقیقتش را بردست نمی گیرند.غصـه ام گرفـته بود.مخصوصـا هنگامی که حرم بودم.میخواستم 

از سیل جمعیت بگذرم تا به ضریح برسم و دست در دست فلز ، از صاحبش بپرسـم (چرا اینگونه می کنند؟)

 ، بخواهم ( بروم).ولی از گذر نکردم، عمه ها نخواستنــد و من هم آنقدر دلگیر بودم که توان اصرار نداشتـم..

..گذشت و نمی خواهم از تلخی ها بگویم.اکنون کتاب بیوشیمی که مدیر گروهش با خودخواهی تمام مهر 

تایید بر منبع امتحانی بودنش زده را نگاه می کنم.یک نگاه اسفبار.پوزخند می زنم. خودش می داند چه می

 شود دیگر.لازم نیست حرصش را بخورم.می گذرد بالــاخره.امروز از پنجره بیرون را که می نگریستم، یاد روز

هایی زنده می شود که در خــــآنه ی خودمان، دو سال قبل و قبلترش ، به امید رفتن شروع میکردم به تصــور.

تصور روزهای ابری ام در جایی به جز ایران.تصــور دغدغه های با مراحل بالاتر از دغدغه های فعلی ام.و 

دوباره جان می گیرند تصوراتم.دوباره طپش قلبم محکم تر می شود.ریحـان می گویدم ، برو.نمیدانم قضیه را

 چگونه به عمه بگویم که برایم دعوتنـامه بفرستد.فکر می کنم من میخواهم مگر به دیار "مرگ برش" بروم؟  

یادم می اید 92 را.عشق به ژنتیک اصفهـان را.که مسببش دالی، عمو و توافقنامه بین دانشگاه اصفهـان و چین 

بود.چه نادانی بودم !چگونه میخواستم دل از ولیعصر بکنم؟

برمیگردم به حال.6:08 دقیقه لپ تاپ را روشن کردم و اکنون می گویم این روزگاری که سخت مرا بزرگ کرده ، 

این داستان،به زیبایی هرچه تمامتر ،پایان میدهم.خدایا مثل همیشه به دستانت نیاز دارم.و 6:47 دقیقه این متن 

به پایان می رسد.