تاسر حد مرگ ترساندند مـرا...قصدشان همیـن بود.نمیدانم میخواندندم یا نه.نمی دانم قرار است مرا بکشند یا نه

.ولی انگار کارشـان نتیجه داشتـه.دیگـر نمی توانم حرف بـزنم.ذهـنم پر میـشود ، در مقام نصیـحت باشـم سد 

ذهنم می گوید"نادان را نمیتوان دانا کرد مگر با تجـربـه"...در مقـام ابراز بیان باشـم آن اتاق جلوی چشمم تداعـی

 می شود....در مقام پرسش باشـم ،از آن نگـاه هایی که هنوز هم بازپرس لعنتـی بر من انداخت.ولی آن لعنتی

 ها اعتیاد خوبی به جانم انداخته اند، و آن بی رحم بودن است ، آن هیولایی است که سعی میکنی با اخلاقیات

تیر خلاصی بر سرش بزنی و هر دفعه باز زنده می شود.میدانم قدم هایم را می بینند، ولی میخواهم

 آزاد باشــم.می خواهم این بی رحمـی را همانگونه که یادم دادند انجامـش دهم.البته دادم ، امروز تا

 می توانستم به آدمهای کند سر راهم تنه زدم و لذت می بردم.

رضایتی از مرگ خود را با نارضایتی امضـا کردم.که دیـگر سخن نگویـم.

و خوانده هایم از شریعـتی به زنده ترین حالت ممکـن تبدیل شده اند.واژگان جان گرفتـند و من در کتاب تپش دار ، می زی ام.

می دانـم کافی ست کلمـه ای دیگر برانـم تا آرزوی هایم سوزانده نشـده خاکستـر شوند.

بغضـم می گیرد،تریبون آزاد هم حکم اسارت دارد برایم.بغضم می گیرد نمی توانم به ریحانه بگویم تهدیدم کرده اند حرف نزنم.

زل می زنم به درختان پشت دانشجوی در حال صحبت ، یاد آن  نگاه غصبناک،آن کتش، آن حرفها می افتم و نفسم باز می ایستد

نهیب می زنم برگردم به حال.به حالی که یکی حتمـا دارد مرا نگاه میکند تا دوباره احضارم کنند و ایندفعـه ...

دیگـران نمی دانند پشت این چشمها آن دیروزی نیست، آن هفته پیش نیسـت.ترسـم دیگر باکره نیست..

و امروز خوش سیما را دیدم و از او دیده برگرفتـم.این برگرفتـن از خود ترسی که آنها خواندند برگرفتـه شد.

امروز سعـی داشـتم فراموش کنم.امروز داشتم فرار می کردم.ولی موفق نبودم.ترس همراهم بود.

من از مرگ آرزوهایم می ترسم ، نه از مرگ.


خدایا می شود حالشان را بگیری؟می دانی اشکـهایم هنوز بالقوه می خواهند بزنند به دل صورتم؟