اینجا تهران نیست.باران می بارد ، و من میخواهم -همین الان- زمان بایستد.

ساعت ده شب؛ دلم میخواهد زیر همین باران،با کفش های خیسم تا کافه ای بروم، قهوه ای قوی بنوشم و برگردم.اگر سیگاری بودم چند نخ سیگار میکشیدم و به زمزمه های باران که چگونه ساده سخن میگویند از عظمت گوش می‌سپردم

و فکر میکنم،این دختر اینگونه اندیش کجا و زیست کجا!پوزخند میزنم به خودم،صدای گربه ولگرد و هاپوی ناز همسایه با صدای باران گره میخورد،انگار ته دلم برای منی که قرار است برگردد تهران میسوزد،انگار تمام سلولهای معده و قلبم به هم می پیچد،و مغز آنرا به خالی شدن تعبیر می کند.نفس عمیقی می کشم.خبری از دود و ذرات معلق میلی گرمی نیست.ریه هایم سر به سجده می گذارند،چشمانم هم، مغزم هم. یاد ابرهای امروز عصر می افتام ،که چگونه امروز ژست گرفته بودند تا خورشید بر آنها بتابد سپس قدرت نمایی کنند؛تا می توانستند باریدند.میدانم دلم تنگ می شود.می دانم بارها خواهم گفت «کاش می ماندی » ، اما نیز می دانم آنقدر گذرانده ام که دلم رویش را از این همه زیبایی برمیگرداند و به راهی می نگرد که جسم و عقلم باید بدود. دلم تربیت شده.می داند این همه زیبایی هم می شود برایم عادت.دلم برای ضمیرم می سوزد ، که چقدر زندانی است؛ حصر این دنیاست.

آن موقع ها که حالم عرفانی تر بود، از ژرفایم حس میکردم ،آنقدر که بی حس میشدم.رهاتر بودم.آنقدر رها که برای تنیدن از جسم و جستن در ابد شوق داشتم.اما اکنون می دانم که نبودن عاقلانه تر و لذت بخش تر است، اما باید باشم.باشم تا تغییر . اما حتی الان هم شک ورود میکند به منطق هایم.دست به سینه می ایستد و می گوید مسأله حل شده را دوبار حل میکنی؟آنهم مسأله ای که خیر کل ،تمامش را تدوین کرده.

کلاین می گوید،پوچی اگزیستانسیالیستی.من می گویم ثقل رهایی.فقط نیاز به امضای تایید دارد.

اصلا چه شد رسیدیم به پرواز؟!داشتم از ریشه هایم میگفتم که با صدای باران، رنگ سبز درختان کوهها، آبی دریا دوانده می شود به سمت بی نهایت.

خریدار همه ی این حس هایم می شوم...از مطلق طلق.