باران سکوت تقریبی کرده.البته آرام تر سخن می گوید. و من بعد از بلاگ خوانی، دوباره می نویسم.بوی نم می آید.نم مغزی.

می خواهم از سطح زندگی بگویم.اما سطح هیچ وقت نمی ماند،حتی سطح قربانی می شود برای عمق.

چگونه سطح را قربانی کنیم؟باید در عمق نفس بکشیم.نه اینکه نفس بگیریم و دوباره سر به ژرف ببریم.باید ژرف شش هایمان را زنده کنیم.اما ژرف از چه پر شده؟باید در چه نفس کشید؟در غم؟در حیرت؟در خلأ؟اما هرچه هست ، لبخند نیست.خنده در جمع نیست.

وقتی در عمق نفس میکشیدم ، عمق نیز در من نفس می‌کشید آنقدر سنگین می شدیم که والدینم از بودن با من اشباع شده بودند و من باید پیوند یگانه ام را با ژرف قطع کرده ، به پیوندی کم انرژی تر (دوگانه) تبدیل میکردم.آنموقع شد که تحرکاتم کم گشت.پیوندم از عمق سست گشت و دیگر جامد نبودم...

حالش خوب نیست.انگار میدانمش چه شده است.و در دل می گویم«مقاومت نکن.تو هم کم می‌آوری.بگذار خودش خوب شود.» و حتی به جوان و مبارز بودن روح و جسمش حسودی می کنم.

...