دلم میخواهدهمین الان بروم چهار زانو بشینم روی زمین، زیر باران و بگری م به امید اینکه قطره های باران از صفحه بازی قمار محکوم کنند.حالم از بازی های مسخره ام بهم میخورد.پیشرفت...کدام پیشرفت لعنتی؟ من عمق میخواهم.لحظات ارضایت نکنند مرده ای.من مرده ام.روزهای قبلم را میخواهم.

.

می‌گویمش نمیدانم مرا چه شده پناه می برم به غم، مرا ناخودآگاه میکشد سوی لبخند و وقتی نیست می گویم چه بیهوده هلال می شود لبهایم وقتی می توانست کامل باشد.


»»» دلم می خواهد بگویمش ، آدرست را بده ، بروم. در را باز کند و بپرم بغلش و بگویم «آرام بگیر.آدمها ارزش ندارند غصه شأن را بخوری.غرق شو در هیچ ،آرامش همان جاست...»اصلا برویم دوتایی بنشینیم زیر باران شاید دیوانه مادی و عاقل معنوی گشتیم...شاید شست بوی گند انسان بودنمان را


جای این جرات لعنتی خالیست 

یکبار مرز نیست را بپیمایم خوب می شوم...لعنتی دیگر بر اعتیاد.اعتیاد به دیدن آدم ها