عنوان باشــد ((پس از بوسیـدن روی ماه پنیـری ـَم وسـط خیابان انقلـاب ساعت هفده وسی و اندی  و

 در حسـرت indila Turnes dans la vide روی سکوهـای سردردانشگاه تهران))


_یک دنیا وسط پاریـس کنار میله های رودخـانه ســن با دستانـی در جیبهای پالتویش با چکمه های مشکی اش در حال قدم زدن است و آنقدر نور زرد کافه های اطرافش را می بیند که دیگر خاموش خاموش راه می رود.دستانـش را باز می کــند و می چرخـــد_




رقص نور را می بینم بین سبز و قهوه ای های مورد علاقه ام،

ماننــــد خوابهــایم.

فعلـآ دلم  نمی خواهـــد به مشکلــات فکر کنــم، وقت هسـت برایـشان.

اکنون دلـم میخواهـــد حــس کنم، آنقــدر که ارضا شــوم...


پنجـره را باز میکنــم


ایـــن پخش میشــود


هشتگ : پذیرفـتم خوابـم برده