خیـــلی خســته ام.

احـساس میکـنم دیگر نمیخواهــم چیزی را کنترل کـنم.دیـروز قلهــک بودم.در مزخرفگــاه.اتفــاق  خاصــی نیفتـاد.فقط اطمیــنان من بیشــتر شد که دیگر آنجــا را دوست ندارم.به موضوع انتـقال به پیام نور فکر میــکنم و اینـکه "اگر پشـیمان شدم چه؟"و زنگ میزند در ذهنم:"اگر خسته شدی ،استراحـت کن.انصراف نده."و می دانـم دلم نه روپوش سفیـدم را می خواهـد، نه کتاب لنینـجر را،نه براون را،و میدانم در شرف اعتراف هسـتم.اعتراف به اینـکه حالــم دارد از همـه ی لنتی ویروسـها و کریسـپر ها و کلمه ژن درمانــی بهــم میخورد.اعتراف میکــنم یک فارغ التـحصیـل از مزخرفگــاه خودمــان را یک فردی میبیــنم که به قصــد 3 ساعت نشســتن سرکلاس،3 ساعت تدریس(اساتــیدالاسـم)،3 ساعت ارائــه ، قربتاالی الله می گوید و شروع میکنـد . و حالم بهم میخوردو وقـتی دیگران هم سن یا کوچکتر، مقصود سرکار س.آ _ که دیروز قدم رنجـه کرده بود _ می بینم که چگونه ازین سخــن میگویند آنهم با چه لبخـندی، که "ما فارغ التحصیــل همین دانشگـاهیــم"، پوزخند تلخـی در بند بند وجودم شکل می گیرد.از بیرون چیز دیگـری و از درون سیب کرم خورده ای که بسیار متعفن است می ماند.نمـیدانم دیگر چه چیزش را دوست دارم! با مترو رفتن و پیاده روی تکراری اش را؟ یا حیاط پر شده از هرچیزی جز دانشش را؟لبخنــد های ناخالصش را؟ آرایش های تکراری و قیافه های بزک شده ای که فکر میکنند الان است که فرانسه برای شب شوبپذیرندشان ـش را؟ حداقل دلم به بچه های پزشـکی که ساده اند،خوش است...مانند نخی پوسیده لبانم را از دوطرف کش میدهند ،لبخند جان مرده ای می زنم و می گویم...امید یعنـی شما.در لجنــزارِ "ظاهــــرت را بنمــای" آزاد ، تو داری آرزویت را می نمایی و من می مانم و حیرت از وقتـی که اجبــار نیســت ، چگونه تا ماه می روم...

درون میگویـد:(( تنهایـش بگذارید با کتابـهایـش))  و برون فکر میکـند دچار اسکیزوفرنـی شده ام.از آدمـها ، از مترو،از پیاده روی خیابان شریعتی متنفر شده ام.و حق می دهم به عمویم که عصبـی باشد. ملال بی امانش را..


همچنان دست و پا می زنم در رمــانی که دارند می نویسـندش برایم...


هشتـگ :در شرف انصــراف