زمینی نوشــت امروز به زمینی تر شدن من اشاره میکنه و فرصـتی برای روحـم که از دستش دادم.



بهترین مانتویـم را پوشیـدم.چرا؟چون مانتوی ساده ی معمولی دانشگاهی م ، مناسب پوشیدن نبود و لازم بود شستشو بشـه.و مانتویم هم انتظـار نمیکشـید هوای آن محل مدفون شده از شوق عروج را تنفس کـند.

و اشتباه بزرگی که فکر میکردم کار صحیحـیست، رفتن به کـلاس های نظری امـروزم بـود.امـروز با خورشــید معرکـه و هوای نسبتا دوست داشتنیش باید 
طی میشـد برای یک درون روی طولانـی...یک برگشــت از "حکم" به سوی "ازادی".میان بازوان خورشـید روز را بدرود باید میگفتم و روزم را افطار میکردم.وای بر من!

قدم هایی که به سمـت مترو برمیداشتم حاکی از آزادی من از جبر درونـیم برای رفتن به محیط پوچی چون دانشگـاه بود...
نمیدانم چه شد سر از قلهـک ، (دانشجوکده ی نمـادین ) درآوردم.
و من خواهـم ماند و حســرت این سرکشی شیـرین.
و من خواهـم ماند و فراق از روز پاییزی دلچســب.چیزی هم از من کم نمـیشـد.فوقـَش در حیاط دانشگاه تهران می نشستم و همان گفته های استادان خوداستاد پندار بزرگوار را مبسوط تر و شیوا تر و البته شیرین تر در کتاب ها میخوانـدم.
فردا کلاس های عملـی را نمیتوانم به این سادگـی دور بزنم.

وای بر تو ای آنکـه سر خـم فرود آوردی مقابـل جبر.
وای بر تو  که به شوق پر کشیدن ، دویـدی سوی زندان ...

دوستـان ،
تنبیــــه این جانــب چه بــاشد در خور ؟