کلاس عمومی جمعیت و خانواده:

.."زن باید حجاب داشتـه باشه.برای سلامت خودش.زن باید ازینکه مرد بهش قصد تجاوز داشته باشه بتـرسه"...
و من در ذهنم میگفتم:ترس برای موقعیست که شجاعت نبـاشد.زن چرا باید شچاع نباشـد؟
و بحث بود.از حق زن برای از دست ندادن مردش. آیا می توان کتمان کرد "جوشش " بخشی از مرد است؟ خـیر.
خلاف تمام لجبازی هایـم ذات مرد را میدانم.برخلاف لجبازی هایم فمنیـست نیستـم.ولی حق خود را در موضع هایی
با یک مرد در صورت صداق شرایط یکسان می بینم.ولی با تمام این ها، حق را به مرد می دهم.با دانشم از فیزیولوژیک
یک مرد، می دانم این جنس من است که باید محدوده ی وسیع تری را تحت کنترل داشتـه باشد .

... و استاد میگفت که نباید به غرایز اجازه عمل داد.و عشق را یک مرتبه با غرایز دانسـت...
و می گفتم در ذهن : بیچاره تو دختر! به بهای غرور بزرگسـالانه ات، به بهای فاحشـه نبودن، مرز برای دویدن قلب و روح
و ذهنت گذاشتـه اند.به نام هرچه.و گفته اند تو باید سکوت کنی وقتی عاشقـی.باید نگویی وقتی عاشقـی...
و من گم می شوم در تعریف عشق، تعریف زندگی ای که در آن عشق شکل میگیرد، تعریف هدفی که از آن زندگی معنا 
یافتـه و متوسل میـشوم به واو به واو قدم هایم از ولیعصـر تا انفلاب...به غروب خورشید در پارک دانشـجو.و مانند بندبازها
میان "بودن" و "نبودن" ، میان دو قطب ، در فضا و زمان راه می روم.تعاریف تاب میـخورند.

و من رهایـشان می کنم.ماننــد همیشه.


++و پاک میکــنم...گذشــته رو...

      ایـــــــــــــن رو گوش بــدید و همراهش یه فنجون قهــوه خوش عطر بخـورید.