بار ذهنـمو میذارم زمیـن برای یه مدت.یه مدت باید آروم تر بشـم...

از این هفته من کمتـر غمگیـن م .کمتر مثل قبل میون مویرگ مویرگ بودن سوال میپرسـم.شاید تحملش برام آسون تر شد و تونســتم دوباره لذتـو تجربه کـنم.

تعاریف برام تغییر کرده بود."معنــی" پیدا کرده بود.امـا چون توی یه جامعـه زندگی میکنم بایـد تحمل کـنم و این تحمل کردن احتیاج به تغییر داره.

قصد داشتم مطالب شهریور ماه امسال به قبل رو پاک کــنم.اما باید تک تک مطالبو بخونـم تا بتونم مطمئن بشـم .و میفهمم "چقدر کودک بودم"

بگذریم از قصدم.

امروز روزی نبود که توقع داشــتم.درد وحشـتناکی رو تجربه کردم.وباید بگم روز اول رو هرگز نباید دوش گرفــت.تا ده دقیقه پیش واقعـا نمیدونستم زندگی بدون

درد چقدر دوستداشتنیه.درد به  حدی حاد بود که واقعا میخواستم اتو یا کتری رو داغ کنم و بذارم رو پوستـم.و اگر این کارها موجب مرگم نمیشـد ، انجامشـون 

میدادم.شاید قبلا ازین موضوع صحبتی نمیکردم ولی باید بگم.بگم که یک سـری دردها هست برای ((ما)) که تا تجربه نکنیشون نمیتونی بفهمی چه فاجعه ای

بودن.مغزی که اونقدر داشت فعالیت میکرد و بدنی که داشت از درد توی سرما عرق میریخت ، فقط همون مغز و همون بدن بعد از فارغ شدن از درد میفهمـه.

این درد قابل مقایسه  با هیچ دردی نبـود.و میدونستم تنها راه حلش سفر به ملکوته.بعد ازین فشار جسمی و به خصوص مغزی، رفع درد، اونقدر حالم خوبه که

میخوام به همـه شیرینی بدم.میخـوام همه رو توی این خوشحالیـم از خلاص شدنم شریک کنم.

کلاس فیزیک صبحـم رو به همیـن علت نتونسـتم برم و باید هرچه سریعتر فکر کنم ببینم آیا میتونم کلاس 3-5 رو برم ؟

صحبت زمینی با واژگان بارها سودمند تر صحبتی ـه که با زبان باشه.

+اگر به کلاس رفـتم به مناسبت خلاصـی از درد و تحملش به خودم جایزه میدم.یه پیاده روی انقلابـی و یک جلد کتاب و یک فنجان چای با هل !

جوایز وسوسه انگیز تر از نشستن پشت میز تحریرمـه!

تبریـک به خودم.

-زمینی نوشت اول -