و من در ژرفای بودن دست و پا می زدم.فکر کردم شاید بهتر باشد لحظاتی را بی حرکت بمانم ، شاید آمدم به سطح...فشار عمــق مرا قورت داده بود و معلوم نبود که زنده بیرون بیایم یا نه.

نفسی عمیق میکشم ، چشمانم را می بندم و خودم را وادار می کنم کمتر به حقیقت فکر کنم.از آخرین طبقه برج بیداری بیرون می پرم تا پرواز را تمرین کنم...تا کمی سبک تر شوم.

ورای انسانیت ، مادون انسانیت ، فرای احسـاس ، فرای عقـل ،    پشـت هیچستـان هیچ نبـــود، ابدیت بــود و من برای قبولش بسیار جـــوان.

پیرمرد دانشمــند را می بینم و می گویم «خــودت را تصور کن بدین شکل.آن زمان قدرت داری که بپــری یا ترسوتر از حالت می شوی و نمی توانی و زنجیر بودنت را از گردن باز میکنی؟...ـ»


آدامسـم را به دهان میگذارم.Anne را پلی میکنم از فراق هیچ می نویسم تا چندی سبک شوم.


خدا می دانست پیدایش می کنم.دارد امتحـانم میکند با ثقـل بودن.دیگران فکر میکنند افسرده شدم .ورا را می بینم و دیوانه میشوم از هیچ ـی که بودنـش موهوم است.

سکوت را ترجیـح میدهـم به همهمه. گاهی خودم هم فکر میکنم افسرده شدم.اما خوب میدانم این چکش کاری های پلاتـون و غیره و غیره از من ، کسی را ساخته که هرگز شبیه گذشته اش نخواهد شد.و می ترسم . می ترسم این حجم از دلیل مرا بی دلیل کند.


خط مستقیم گفتن را رها کرده ام و به ریسمان ایهام و ابهام و تشبیه چنگ زده ام....

دیگر زبان بودن، زبان دیگر انسان ها، زبان دیگران را نمی فهمم. از بودن می گویند، از پیشرفت ... و من می گویم " تا به کجـا؟ " می خواهم برایم از آنچه می بینند ولی 

نیست بگویند، ازین که چرا هســت؟  از چشمانی بگویند که چگونه می بیند... خواب شده ایم؟؟ یا من سرگشته؟؟


فکر کردم تا بیشتر از ین گم نشده ام باید خودم را به خواب بزنم...جتی ویدیو های مسخره یوتیوب هم باعث نمیشوند فراموش کنم...هستی برایم کابوسی شده که نمی 

توانم به هیچ عنوان از آن فرار کنم...


موتزارت پخش می کنم و در ذهــن دختری می شوم که لبخند را به دهانش می دوزند و مجبورد  تا ابدیت بودن برقصـــد، درس بخواند ، لیسانـس بگیرد، ظاهر واندامی 

مقبول داشته باشد ، کاری با موقعیت بالا داشته باشد، ماشینی لاکچـری ، و برقصد و برقصد به ساز هایی که از رنســانس در حال نواختنـش بوده اند این آدمهای خواب 

نما...


و دود را تصور میکنم شاید از من ، نخ نمایی ساخت که خوب شنا می کند...ولی نه.

و عشق....

 و عشق....

 که کم کم سیاه و کدر و بی رنگ میشود پیش چشمانـم و مرگ را طلب می کند روحـــم!

وقتی مرگ مغزی که نه... مرگ دلــی شده ام، یک شوک! شاید مرا برگرداند پیش شما و باز هم چرت وپرت های روزانه ام را با زبانی مسخره تحویل بقیه دادم و از اوضاع 

مزخرف اقتصادی دم زدم....


شاید ون گوک در این حالت گوشش را برید...و من باید صدا را خواب کنــم. 

چون قرن بیست و یک است و من روی ثانیه ها باید بدوم.