نمی‌دونم کدوم بخشای مغزم باعث میشن من آنقدر فرو برم در (بودن)

فک کنم حال ضمیر ناخودآگاهم از کش دادن این تحیر بهم خورده.

دوست دارم جار بزنم چند پله بالاتر رفتم،ولی ازین سوغاتی های معنوی،این بود که یاد گرفتم هرگز نه جار بزن،نه به روت بیار،نه بگو.

هنوز برام اثبات نشده.ولی در ضمیرم جاافتاده.

دوست دارم خونده بشم...یه موقع هایی هم دوست ندارم...

نمی‌خوام از روزمرگی هام بگم...ولی دلم میخواد بگم...

بگم که توی جمع بودن رو اصلا دوست ندارم.خندیدن تو جمع رو دوست ندارم.وقتی حال ندارم به کسی بگم دلم براش تنگ شده،نگم.وقتی حال ندارم با کسی باشم،نباشم.

اصن نمی‌دونم چرا کلاس بازیگری هست ولی کلاس واقعی گری نیست؟!


کلاس رفتنامو دوس دارم و ندارم.از شناختن این همه روح مادی متنفرم و از شناختن کالبد معنوی شوم در پوست خودم نمیگنجم.دلم میخواد بجای اینکه از دغدغه خانوم برام بگن،از کف کف تفکراشون بگن و منو از عمق سیر کنن،نه از سطح...اصلا غرقم کنن.دوست دارم به جای صد جمله،ده تا نگاه و سکوت رد و بدل شه.


حتی از دوست داشتن های طلاکوب هم چیزی نگو.نمیدزند درسته.اما بذار پیش خودت سنگین سنگین شه.و اون موقع تو اون وزن قبل رو نداری.برای من مثل اینه که اونقدر در زمین فرو میری که از بعدهای دیگه سر درمی‌آری.

و من عاشقم خدا.عاشق برای خودم و تو بودن.روان باش در رگهایم