ذهـــــــــن نشـــــــــین

دائـم الخـط

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۵ ب.ظ

مصداق آدمهـاست . 

 معادله درجه یک.که اصولا هم درجه یک نمی شود کسی.به حتم دو به بالاییـــم.

من نیز.

کتابهـایم ، جزوه هایـم، نگرانی هایم برای محیط مقدسی که خیلی نامناسب نامگذاری شده و هرچه نام دارد ،جز آن."دانشگاه"!    همه و همه از خواب ناز و زیبایم میکشنند مرا بیرون و مانند دبستانی هایی که شب دیر خوابیدند و صبح با مقنعه کج میفرستندش به مدرسه، دارم می زی ـَم.

و میفهمم هفته اول کسی "آنجــا" نمی رود.(آنچـا=دانشگاه) و من نیز . میخواســتم تنها بروم شمال.تا قدم آخر رفته بودم و به این فکر کردم که برگشتن چه خسته کننده میشود.انگار آتشی که روشنت میکتد برای برگشت باید گیرا تر باشد که در من این آتش ها رو به خاموشیـست فعلا.

و یاد توییـــت هایی می افتم از قبیل " تا جوونـید ، تمومـش کنید"  و میگویم "کاش به همین سادگی بود"

"او" یـم را به یاد میاورم، سه شنبه از همـت رفتم.با ماشیــن ، نه مترو.و در تمام مدت چشمم و ذهنم پیش "او" بود.کتابخـانه خودنمایی میکرد.روز اول ، روز آخر هم.به خاطـر "او" باید کسی باشم که نبــوده ام.

ناگهان فکر میکنم، اصلا واقعا عشــق است؟؟ اصلا اگر از جوانـیم چیزی نمانــد چه؟ اصلـا اگر همه ش مجــاز باشد چه؟ و تصور میکنم همان دختر ضعیفی می شوم که هرگز نمیخواستم.  اصلا اگر عشق بین آدمی نباشد و همه ش غم بودن باشد چه؟ جواب خودم را چگونه بدهم؟ چند هفته پیش قانع شده بودم و حتی تصوراتش هم دردی نداشت...اما فکر میکردم این قسمت مرز، چقدر مرا ترسو به یاد می آورند 

"او" ی من*1* ، مبدای بودن من*2* ، دلایل من می شوند برای اینکه بدوم.میان این _دو_ . حتی شمانم هم باید باز باشند.حتی دستانم باید مشت کرده ، کنارم باشند تا سرعتم را کم نکنند.فقط چشمانم می ماند و ذهنم.....اصــلا چــشمانم.چشمــانم محکوم و مظلوم می شوند، گم میشوند و دور میشوند، وقتی در "آنجــا"یم.دلم برای نامش میسوزد.طقیلانی که پی بازی آمدند،...وای خداوندا!با من بگو .با من حرف بزن که قرعه ات بدجوری سنگینی میکند.میدانم  این من بودم که پذیرفتم بیایم.خودِ خودم.اما با من حرف بزن.میان این دویدن ها لبخند حق من نیست؟خداوندا، فارغ از اسامی ، هر روز روحم را تغذیه کن.اصلا کاش به جای دوپا ، بال داشتم ،شاید هم حتی بال هم مایه نالیدنم بود!...نه، در ذهنم بـِدَم...همیشه باش ،هر لحظه زمینی ام را.


دقایقی از نوشتنم میگذرد و میگویم: چه ضعیف شدی!این تو، ان تویی نیست که ذهنت است.این تو،بچه کوچکی است که چیزی گم کرده و عصر خوابیده و گنگ بلند شده و دارد گریه میکند...دارد می دَود و فریاد می زند...کمی می نویسم.باید دختربچه آرام بشود.

 و می گویم: مطمئن باش عشق نیست.مطمئن باش نرســیدن به تصوراتت هست.مطمئـن باش عقده ی کاری که امروز نمیکنـی و می اندازیـ َ ش برای فرداست.می گویم : به فرض این مشکل مادی را حل کنم. دوباره خوابـم می بــرد؟میشوم قبل از 13 شهریور؟ میشـود نگاهـم ،همان نگاه؟ دیگر نمی گردد دنبال کسی؟به من تضمـین می دهی؟




  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۵ ب.ظ
  • ِدنیــــا

نظرات  (۱)

متاسفم که هیچ کمکی به ذهنم نمیرسه حتی هیچ لغتی پیدا نمیکنم که  حس خوبی شاید بتونه  ایجاد کنه و احتمالا متنت رو کامل متوجه نشدم ولی اینو میتونم بفهمم که ناراحتی  و امیدوارم یه جوری برات بگذره که آخرش خود واقعیت رو پیدا کنی ،سردرگمی چیز بدیه میتونم بگم جز افتضاح ترین مواردی که هر کسی تو زندگیش تجربه میکنه ،مهم اینه بدونی انتخاب کردن حتی اگه بعدا متوجه بشی زیاد درست نبوده خیلی بهتر از تصمیم نگرفتن و راکت وایسادنه،یه جورایی منظورم اینه جریان داشته باش حتی اگه نمیدونی آخرش به دریا میرسی یا نه !نباید توقع داشته باشی همه تصمیمات درست ازآب دربیاد چون با توجه به شرایط الان یه سری پیش بینی میکنی که حالا ممکن 10 سال بعد ازش راضی باشی ممکن این جور پیش نره که در حالت دومم باید به خودت یاد آوری کنی(گذشته  درگذشته)همه آدما همین کارو میکنن،اگه احساس میکنی داری اشتباه میری یه بار دیگه نگاه کن ببین از زندگی چی میخوای (وقتی یه گزینه رو انتخاب میکنی ناچاری مابقی گزینه هایه روی میز رو حذف کنی)و شاید اون جمله درست باشه که باید تمومش کنی حالا فرق نمی کنه 20 سالت باشه یا 40 سال ،باید بازی دادن خودت تو نقشی رو که دوست نداری تموم کنی ،یه جمله تو کارتون در جست وجوی نمو هست ،اون قسمت که میگفت (فقط شنا کن)جز بهترین قسمتاشه خیلی خوبه که وقتی احساس میکنی داری غرق میشی به خودت یاد آوری کنی که زندگی چیزی جز فقط شنا کردن نیس
پاسخ:
متاسف چرا.هیچ وقت متاسف نباش.
دقیقا سردرگمم.نمیدونم عدم حضور ((او)) انقد سردرگم و بی‌حوصله م کرده یا حضور خودم.
شنا کنم؟
آره، شنا میکنم....اما هر دفه وایمیسم نفس بگیرم حواسم می‌ره به آسمون.میره به بلندا.بعد انگار زیر پام خالی خالی میشه...و با نگاهم وصل میشم به اون بالا ولی یه طنابی از جاذبه بودن منو می‌کشه پایین.در هردوصورت بند میشم....بد هم بند میشم...میشم دو تیکه.میشم بود و نبود.
می‌خوام تموم شده این اوضام.یا حداقل من معلق باشم تا بند....یه حالت بی وزنی رو میگم