مصداق آدمهـاست . 

 معادله درجه یک.که اصولا هم درجه یک نمی شود کسی.به حتم دو به بالاییـــم.

من نیز.

کتابهـایم ، جزوه هایـم، نگرانی هایم برای محیط مقدسی که خیلی نامناسب نامگذاری شده و هرچه نام دارد ،جز آن."دانشگاه"!    همه و همه از خواب ناز و زیبایم میکشنند مرا بیرون و مانند دبستانی هایی که شب دیر خوابیدند و صبح با مقنعه کج میفرستندش به مدرسه، دارم می زی ـَم.

و میفهمم هفته اول کسی "آنجــا" نمی رود.(آنچـا=دانشگاه) و من نیز . میخواســتم تنها بروم شمال.تا قدم آخر رفته بودم و به این فکر کردم که برگشتن چه خسته کننده میشود.انگار آتشی که روشنت میکتد برای برگشت باید گیرا تر باشد که در من این آتش ها رو به خاموشیـست فعلا.

و یاد توییـــت هایی می افتم از قبیل " تا جوونـید ، تمومـش کنید"  و میگویم "کاش به همین سادگی بود"

"او" یـم را به یاد میاورم، سه شنبه از همـت رفتم.با ماشیــن ، نه مترو.و در تمام مدت چشمم و ذهنم پیش "او" بود.کتابخـانه خودنمایی میکرد.روز اول ، روز آخر هم.به خاطـر "او" باید کسی باشم که نبــوده ام.

ناگهان فکر میکنم، اصلا واقعا عشــق است؟؟ اصلا اگر از جوانـیم چیزی نمانــد چه؟ اصلـا اگر همه ش مجــاز باشد چه؟ و تصور میکنم همان دختر ضعیفی می شوم که هرگز نمیخواستم.  اصلا اگر عشق بین آدمی نباشد و همه ش غم بودن باشد چه؟ جواب خودم را چگونه بدهم؟ چند هفته پیش قانع شده بودم و حتی تصوراتش هم دردی نداشت...اما فکر میکردم این قسمت مرز، چقدر مرا ترسو به یاد می آورند 

"او" ی من*1* ، مبدای بودن من*2* ، دلایل من می شوند برای اینکه بدوم.میان این _دو_ . حتی شمانم هم باید باز باشند.حتی دستانم باید مشت کرده ، کنارم باشند تا سرعتم را کم نکنند.فقط چشمانم می ماند و ذهنم.....اصــلا چــشمانم.چشمــانم محکوم و مظلوم می شوند، گم میشوند و دور میشوند، وقتی در "آنجــا"یم.دلم برای نامش میسوزد.طقیلانی که پی بازی آمدند،...وای خداوندا!با من بگو .با من حرف بزن که قرعه ات بدجوری سنگینی میکند.میدانم  این من بودم که پذیرفتم بیایم.خودِ خودم.اما با من حرف بزن.میان این دویدن ها لبخند حق من نیست؟خداوندا، فارغ از اسامی ، هر روز روحم را تغذیه کن.اصلا کاش به جای دوپا ، بال داشتم ،شاید هم حتی بال هم مایه نالیدنم بود!...نه، در ذهنم بـِدَم...همیشه باش ،هر لحظه زمینی ام را.


دقایقی از نوشتنم میگذرد و میگویم: چه ضعیف شدی!این تو، ان تویی نیست که ذهنت است.این تو،بچه کوچکی است که چیزی گم کرده و عصر خوابیده و گنگ بلند شده و دارد گریه میکند...دارد می دَود و فریاد می زند...کمی می نویسم.باید دختربچه آرام بشود.

 و می گویم: مطمئن باش عشق نیست.مطمئن باش نرســیدن به تصوراتت هست.مطمئـن باش عقده ی کاری که امروز نمیکنـی و می اندازیـ َ ش برای فرداست.می گویم : به فرض این مشکل مادی را حل کنم. دوباره خوابـم می بــرد؟میشوم قبل از 13 شهریور؟ میشـود نگاهـم ،همان نگاه؟ دیگر نمی گردد دنبال کسی؟به من تضمـین می دهی؟