به نام او
خمیده
می خوام ننوشتنمو توجیه کنم.یادم رفته من آدم آزادی م که تصمیم گرفتم باشم.قراره از زندگیم بنویسم؟ -!؟. 
خوشحالم که زاویه تابش خورشید عوض شده.
یکشنبه ها و سه شنبه ها مقرر همیشگی، انقلاب تا ولیعصر...نور آفتاب با اون درجه خلوص متفاوت پاییزیش چشمامو نوازش میکنه و من به یاد کسی که حتی فکرشم نمیکردم انقدر ازش خوشم بیاد راه میرم.به این فکر میکنم که چه قشنگه بهش با راههای خودم بگم دوستش دارم و غافلگیرش کنم.
یه او به من اضافه شد.
این او رو در یک دوره تابستونی ملاقات کردم.به قول شخص خودم فنـچ کوچکی ه.اول که دیدمـش ازش متنــفر شدم.خیلی.حتـی وقتی دیدم "پری" به او کراش پیدا کرده، کمی عصبی شدم ازینکه چون یه لیـدر هست ،"پری" باید ازون خوشش بیـاد وقتی پسر های بهتری هستن...وقتی لایـق تر هستن و با هرکسی لاس نمیزنن...
نکته: منع کسی رو نکن.چون سرت میـاد.
از او نزد دوستان بسیار بد گفته و بدون توقف با دوستانش و خودش لجبازی میکرده و غر میزدم.تا روز سوم رو به چهارم...زیر آفتاب داغ خورشیدی.موقعیت خیلی جالبی بود.طوری که الان فکر میکنم متفاوت بوده.من، یه دختر فوق احساسی در موقعیت زیبایی بودم،و داشتم با یه آدم که ظاهرا به من علاقه تشعشع میکرده حرف میزدم و هیچی حس نمیکردم.توی دنیای خودم بودم.دنیای بسیار زیبایی که قبل از اون یه هفته بهش وارد شده بودم.(*شاید بعد ها ازین دنیا این  جا هم گفتم.) اون موقع میخواستم بهش بگم همه ی این تلاش هایی که میکنه رو جهت بده.حس من اونموقع بهش مثل یه برادر کوچیکتر بود.از قضا بچه ها هم داشتن سوار سرویس میشدن اونموقع.
روز سوم ، شب که شد.دوستان اشاره کردند که او به من علاقه مند شده.من نیز درگیر شدم.اول بسیار مقاومت کردم.ولی قدرتش خیلی خیلی بیشتر از فلسفه ها و منطق ها و  من  بود.تا چندین روز پس از اون یه هفته من درگیر اون رادیواکتیویته شده م.
دانستم فرفر او را دوست دارد.نمی دونم دوطرفه است یا نه.ولی با کمی تحقیق دیدم، این کنار هم بودن ها ،این  "    "  بلند گفتن ها، دلیل داره.ولی من هنوز در دنیایی بودم که واردش شده بودم...عظمت دنیای مذکور از عظمت علاقه بیشتر هست
متاسفانه او خیلی بلندتر از من پرواز میکنه.و من هم بال هام کوچیکه،هم کوله ام سبک.و اون به قله فکر میکنه و من به آسمون.اگر فاصله مون کمتر بود،ممکن بود کارایی بکنم که تا بحال نکردم.ممکن بود برم پیداش کنم،زندگی شو دنبال کنم و قدم های پیش روشو براش تزیین کنم ،کاری کنم  هیجان زده بشه .وقتی حواسش نیست دنبالش برم .خونه شو پیدا کنم و هر وقت برمیگرده براش یه شاخه گل بذارم.یا اینکه به پسر گل فروش بگم بهش گل  از طرف یه ناشناس بده.از سوپرمارکتی کهه همیشه میره جیزی بگیره که غافلگیرش کنه،مثل یه کتاب.یا روی جاهایی مثل درخت هایی که بیشتر از کنارشون رد میشه،نوت بذارم با گل.یهو وقتی با خانواده توی خونه نشستن ،زنگ در خونشون خورده شه و ببینه  براشون غذای رایگان با مناسبتی بی مناسبت بیارن...دلم میخواد ازینکارا بکنم...
دلم میخواد بدونه برای یه نفر یه او ی خالی نیست.

داره نزدیک به بیست روز میشه ولی ... منتظر روزی م که حضورش صفرش کنـه.
دارم این حس رو محک میزنم ببینم که واقعیه یا نه.که موندنی یا نه.

اونقدر علامت سوال توی ذهنم بود که جایی برای علامت تعجبی که داشت ، نداشتم.
دلم میخواد بنویسم.اما نه از خودم به خودم ، بلکه از تو به تو.
هر چه بشود او یک او خواهد ماند.
تو یک تو می مانی.
و من هم تو هستم ...