قبل از پرواز همیشه وارد یه سالن میشی به نام سالن ترانزیت.زندگی هم همین بخش رو داره

حس میکنم مدتی هست که وارد این بخش از زندگیم شدم...و خب ریسمان هایی ه که منو با 

خودشون میکشیدن و یه طورایی بهم ثابت شد که همچین الکی هم نیست.نوشته بود از آگوست

تا اکتبر.نوشته بود این ترانزیت توی این مدت از زندگیت اتفاق میفته.داشتم فکر میکردم نکنه قضیه

رفتنم باشه.ولی انگار بحث "فاینانس" و "خاک" ، قرار نیست بذاره که تا سه چهار سال دیگه راهی

شم.نوشته بود این ترانزیت مثل یه لاتاری میمونه.قراره از جا بکندت...از طرفی منوط بر اینکه به 

خدا هنوز اعتقاد دارم ، میدونم اگر قرار باشه برم نه فایننس نه خاک جلودارش خواهد بود.بالاخره

اون بالایی که مثه ما نیست.خوب میدونه داره چی کار میکنه.

توی سالن ترانزیت آدما آروم و خب مضطرب تر میشن.مدتی هست که اینطور شدم و همین هم

مهر تاییدی هستش بر "ورود" من...ورود:یـاد فیلمش افتادم...



و بدترین کاری که میتونستم بکنم دیدن فصل دوم 13 reasons why بود.

موندن بدترم میکنه،اما فرق نظر الان و چندسال پیشم اینه که اون موقع فکر میکردم اتوپیایی 

وجود داره.فارغ ازینکه این دنیا یه بازیکده س....


میخوام جرف بزنم.ولی نمیخوام.

همه چیز بهتر میشه:)