چند روزی هست قدمی برداشتم برای مستقل تر شدن.برای رشد بیشتر کردن.

از مازندران برگشتم تهران تا فعلا قضیه ی دانشگاهم مشخص بشه.البته هنور سرفصلایی که باید توشون ماهر شم رو همراهم دارم و طبق یه برنامه ریزی

مدون دارم میخونمشون.

یه خونه توی یه قسمتی از شهر گرفتم و دارم زندگی مجردی واقعی رو تجربه میکنم.برای ایده آل تر شدن کارهای زیادی هست که باید انجام بدم و 

چون مدت طولانی ای توی استرس مداوم بودم، باید برای ریکاور شدنم یه مدت طولانی هم تنها باشم.

از مهر تا اواخر آبان توی خوابگاه بودم.زندگی پر شر و شوری داشتم.بیشتر ازینکه مال خودم باشم.مال بقیه بودم.تنهایی خیلی فرق داره با توی جمع بودن.

اینو وقتی فهمیدم که یهو از محیط شلوغ الان توی یه خونه تنها زندگی میکنم و تقریبا هیچ کلاسی ثبت نام نکردم.

معلوم نیست اتفاقی بیفته یا نه.من هنوزم همون امیدواری م که قبلن بودم.حس میکنم احنیاج داشتم یکی هی ازم تعریف کنه.و توی یه رابطه برم.اما دیدم که واقعا آدمش نیستم.من یه آدم فوق العاده احساساتی ام که زمان زیادیو هدر داده و برای این که به ارزوهاش برسه باید یه بالانس ایجاد کنه توی زندگیش که ایجاد یه رابطه ی یهویی اثنای این بلاتکلیفی کار پر ریسکیه.

کلا رابطه بیشتر از سوددهی ، ضرر میزنه.کافیه یادت بره کلا رابطه روی یه حرفه ، دیگه هیچی.

رابطه کاری و درسی خیلی مطمئن تر از رابطه های خارج از عقله.برای من البته.