فردا صبــح برمیگردم.نمیدونم شهر خوبیه یا نه.ولی خب هست دیگه.باید گذروند و البته خوش گدروند.

فکر جاده اونم سه تا چهار ساعت عذابم میده و فکر خوابگاه.نمیدونم اما یه جای دلم میگه حسش نیست.اونم برای یه دانشگاه آزاد.

برای یه دانشگاه ازاد خیلی سوز داره بری یه شهر دیگه.اما استخاره این شد.من حرف رو حرف خدا نمیزنم.خدایا شاهد باش.

خدایا کمک کن با تمام قوا به بهتر شدن خلق و خودم کمک کنم.و به رویاهایی که تو تصوراتمه برسم.

دلم میخواد شرح بدم برای رویاهام چیکار کردم.

با تمام قوا....

به سمت اوج!


راستی موهامو خیلی کوتاه کردم.اخی صدرا بفهمه دیگه قهر میکنه:))

کم کم همه چی رو به زوال...جز خودم و رشدم