از موقعی که برگشتم تهران مثل پرنده ای شدم که هی اینور و انور پرواز میکنه تا خونشو پیدا کنه.اوه راستی من دیگه تهران نیستم ، آزاد یکی از شهرهای مازندرانم.

نمیگم کجا به خاطر مسائل امنیتی شخص شخیص خودم.دانشگاه خیلی خیلی قشنگیه ظاهرا.اما نمیدونم کیفیتش هم مثه ظاهرش اقنا م میکنه یا نه.کلا همینه دیگه.

رشته ای که میرمو خیلی دوس دارم.به شرط اینکه بتونم بعد چند ترم گرایش تغییر بدم.هنوزم لعن و نفرینی که به سنجش کردمو پس نگرفتم.هیچ وقت نمیگیرم. ..خلاصه 

خیلی شکستگی ایجاد شد.

یه کم اضافه بافت گرفتم که کاملا طبیعیه و تا یه جاییش به اراده خودم بوده.با اون وضع نخوردن هر لجظه فکر میکردم یه سرطانی چیزی میگیرم الان.بعدم کمر درد بدی داشتم.حالا خورد و خوراکم رو دارم دقیق تنظیم میکنم و ورزشمو زیاد.البته وقتی درس میخونم خود به خود چربی میسوزونم و خیلی خوشحالم.یادمه قبل از تابستون و حین تایستون هم خر زنی میکردم هم رژیم میگرفتم و خیلی خیلی روی کاهش سایز تاثیر داشت.اما خب تسلط به روحیه و حال خوب و درک الان ، از عواملی هستن که خیلی روی کاهش سایز بافت ها تاثیر دارن.این چن وقت من همش تو راه تهران -شمال بودم و خیلی سعی نکردم به درونم مسلط بشم.این حس تسلط در واقع یه جور حس " تو خونه خودت بودن " هست.یادمه قرصایی مثه رانیتیدین و اون یکی سبزه رو میخوردم برای تنظیم اشتهام.اما خب اینکه خودم بتونم راه حل درونیمو برای کنترلش داشته باشم کم دردسر تره.

چند تا عامل روی اشتهام خیلی تاثیر داره:

1- زیره

2- این شهر اون شهر رفتن

3-آرامش اکتسابی از غذایی که میخورم(روغن اسطوخودوس - عرق بهار نارنج)

4- پیاده روی تند همراه با آب و تنفس به مدت بیش از 45 دقیقه

5- مشغولیت ذهنی یا یه فعالیت سنگین


ازینکه باید اینهمه تلاش کنم تا فیت باشم ناراحت نیستم.ازینکه باید همیشه بالانس داشته باشم ناراحت نیستم.ازین ناراحتم که یه زمان هایی وافعا از دستم در میره...مثلا اوندفه برای ثبت نام دانشگاه یه کیک درسته رو با نصف ساندیس خوردم.قبلن میتونستم اصلا نخورم و وسوسه هم روی من هیچ ایفکتی نداشت .الان عین سگ وسوسه میشم ...نمیدونم استرسه یا عادت.اووووف باید آروم باشم


از تغذیه دور شیم.

دو سه روز دیگه برمیگردم مازندران.کلا لپ تاپ نمیبرم وقتی تو دانشگاه کامپیوترای به شدت مجهز با یه سالن عالی هست.

یه کلاس ورزش ترجیحا ژیمناستیک یا پیلاتس ثبت نام کنم.ولی خیلی خوشحالم خوابگاهم یه جاییه که به همه چی دسترسی داره.

از یه سری مسائل دیگه میگم که هنوز اتفاق نیفتاده.حالا الان نه.

کلاس زیان هم هنوووووز ثبت نام نکردم.اونجا به سختی یه جایی پیدا میشه کلاسا در حد سفیر یا کیش یا ایران آمریکا باشه.فک کنم کلاس فرانسه یا آلمانی رو هم با بدبختی باید پیدا کنم.

این هفته که رفتیم رامسر برای نذری پحش کردن که البته قصد اصلی من درس خوندن توی هوای جواهرده بود.هیچ هوایی قابل مقایسه با هوای اونجا نیست.اونجا جون میده واقعا برای مطالعه کردن.اونم تو آفتاب شهریور !!

هیچی دیگه هواش خیلی سرد بود نتونستیم بمونیم مجبور شدم بمونم پیش عمه.یه عالمه مهمون دعوت کرده بود.و البته خیلی اوضاع من عوض شد.دیگه خیلی فرار نمیکردم ، فقط اگه واقعا خوشم نمی اومد محل رو ترک میکردم یا دورشون میزدم.باید صادق بود .

مثلا یه پیرزنه اومد گفت از ون هات چاکلت بده.منم گفتم همینو دارم دیگه بیشتر نیس.هیچی ..دمشو گذاش رو کولش رفت...هیچ دلیلی نداره کاریو بکنی که دوس نداری.باید با خودت صادق باشی.باید از درون ارامشو حس کنی.

ولی از موقعی ک برگشتم پاییزو حس میکنم.اون آفتابی که میگه "برو ولیعصر" ، اون افتابی که یادآور روزهای راکد اما آروم و عمیق پارساله.

آفتابی که هی میگه" بیا و قدمی چند بزن"

برای خوابگاه چایی و چای سبز میبرم.امیدوارم بچه ها از ظرف روحی جدیدم استفاده نکرده باشن یا اگه هم کردن چیزی توش نسوزونده باشن.فک کنم الان یه چند نفری هستن .باید از تهرانی وایتکس بگیرم بریزم تو دستشویی.چون خیلی بو میده.و کثیفه.

یه آرایشگاه هم باید پیدا کنم .لازم میشه.

و اینکه جدی تر زندگی کنم و هدر رفت زمانیم خیلی کمتر شه.

احتمالا هوا سردتر شده و ابری تر.چتر هم فراموش نکنم با لباس گرم.

شاید به کره ای هم فکر کردم اما خیلی کی پاپی نیستم.در حد دنبال کردن فشن و استایل و موسیقی شون.نه اینکه فن باشم.اینم از دیتیل