برم شمال الان؟

الان عمه اونجاس.نمیدونم قراره با شلوغی های عمه اذیت شم یا با آرامش کوه و آسمونش ، آروم؟


راستی اینا رم میخواستم بگم.

اینجا رو ول نمیکنم شده ماهی یه بار هم پست بذارم .

از همه ی اونایی که هستن و وبم رو نخونده یا خونده ن، و دانسته یا نادانسته به ذهن و قلبم چسبیده ن  ممنونم.

برام لحظاتی ساختید که گاهی ناخوداگاه بهش فک میکنم و لبخند میزنم.یا حس میکنم زنده بودم.


زندگی یعنی نور خورشید ، لبخند ، نقس ، آرامش...


حتی اگه لبخندمو تو دانشگاه از دست بدم.قول میدم تو نگاهم نگهش دارم...کار سختیه.راضی بودن رو میگم