هنوزم نمیخوام برم خونه،اما عمه اینا خیلی ایزوله ان.

اصلا بیرون از خونه نمیرن،اصلا.به منم اجازه نمیدن برم.زندگیشون خیلی منفعله.دلم میخواد بهشون اینو بگم ولی یه حسی میگه "بیخیال"

دارم میبینم چیزایی رو که منو بخاطرش مسخره میکردن حالا داره سرشون میاد.

صبا پا میشدم میرفتم خونه خودمون غذا میخوردم.امروز خیلی عجیب عمه گفت بیاین صبونه.احتمالا فهمید.

همه چیز اینجا نامرتبه.همه چیز.

و اینکه نمیذارن برم خونه خودمون،چون" دختر تنها توی خونه!؟؟"

زشته بده عیبه فلانه بیسانه.

و میفهمم مردم شهرستان چقدر تنبلن.

و میفهمم عمه اینا چقدر منفعلن.

و میفهمم خودم بشدت روح آزادی دارم.طوری که الان همه به خاطر این موضوع بامن رفتاراشون عوض شده.

فکر نمیکردم عمه اینا ادمی باشن که فقط دنبال تایید خودشون باشه.

اینجا موندن وقت تلف کردنه