بعد از یک روز بحرانی پدر برام بلیطی گرفت و با غوشی باز راهی چند صد کیلومتر سفرم کرد.نمیدونم چیشد که حس کردم دارم خفه میشم از این حجم بغض.این حجم خستگی.این حجم ناامیدی.موقع گریه، انگار بغضم با فریاد زدن هم خالی نمیشد.بیخیال گریه شدم و سعی کردم گرگ عصبانی وجودم رو تغذیه کنم.عصبانی شدم،با اشکی نم نم،وسایلمو جمع کردم و مصمم شدم که برم.حداقل تنهایی بهتر از بودن در جایی است که عملا بی خانمان شدم.تنهایی در جایی که هیچ کس مرا یادش نیست.شاید حتی درسهایم رو بتونم بخونم،برای همین کتابهای نه چندان سبکم رو همراه خودم کردم.معشوق های ساکتم رو.فکر کردم شاید اینجا کلاس بروم، شاید از حالت "توقف"در تهرانم خارج شوم.نمیدانم چه مرگم شده.حس میکنم حتی الان هم یادم نمیاید چرا امدم.گریه کنان به خود میگفتم که گریه نکن،همین سلولهای بیچاره مغزت که باهزار بدبختی به دنیا امده اند،(!)دوباره از بین میروند.تو میمانی و یک نگاه "وات!؟؟" هنگامیکه بقیه خاطره میگویند.


کتابهایم را جا گذاشته ام.پدر گفت دوشنبه هفته دیگر باید بروم جای دیگری،چون که قرار است یک نفر دیگر بیاید.مخصوصا دو نوع کتاب حیاتی فیزیک و ریاضی ام را.نمیدانم چه مرگم شده.


تنهایی برایم شرابی نایاب شده.در سواری زن حرف میزد و من مسکور سکوتم بودم.نمیدانم چه مرگم شده است.

نمیدانم پنج ساعت پیش چرا امدم.گاها میدانم.

میدانم باید عشق بازی کنم با تنهایی م، فکر کنم چه مرگم شده و چگونه بدون اینکه از چاله در چاه بیفتم این بحران روحی مزخرفم را بگذرانم. 

خدایا....


عنوان هم مشخص کننده است.

دلم میخواهد بدون نگرانی از طومار کارهام از روزم بنویسم.

این یک هدفه