روز تیز و برنده ای بود.ساعت پنج صبح پاشدم و سعی کردم مثل قهرمانا به نظر بیام وعمل کنم.مثل موقع هایی که یه ابرایی دور وبر سرشون ایجاد میشه و بعد طبق اونا کارشونو انجام میدن.

همه چی اماده بود جز ساعت.که باعث گریه سر جلسه ام شد.خودمو جم و جور کردم و زور زدم تا جاهای دیگه جبران کنم.اما واقعا طاقت فرسا بود.طوری که بعد از ازمون سردرد شدیدی گرفتم.

معده ام دوباره سوخت و برگشتم خونه تا قطره معده بخورم وبرم دانشگاه تهران...خلاصه تا دانشگاه خوب بود و بعد حدود یک ساعت وقت هدر رفت و بعد از ازمون زبان طبق قراری که با پدر داشتیم رفتیم بستنی گولدن خوردیم.خواهر جان بستنی زغال ی خورد و من بستنی کآفریگا چی چی که توش اسپرسو بود.برای خوردن این بستنی ماهها نقشه کشیده بودم و لذتشو بارها جایزه قراردادم تا روزگار شیرین شه برام.اما اونقدر پاهام از نشستن درد میکرد و اونقدر خسته بودم که به اندازه تصوراتم لذت نبردم.

با خاهر جان آشتی کردم و بعد از بی احتیاطی رژیمی آب کرفس خوردم:\

اومدم خونه و رفتم پیاده روی.موزیک در گوش خستگی درمیکردم و سعی میکردم با آهنگای کره ایم لذت ببرم.خوب بود.عرق کردن همیشه خوبه.آدم فرش میشه.اما میخواستم برم استخر.اما حسش نبود که برم.قبل از اینکه چیچی گاتو اسپرسو بخورم واقعا گرمم شده بود.آفتاب به سختی میخواست خودشو بهم تحمیل کنه.میدونس دوسش دارم ولی زیاده روی بود.البته زیاد یه جا وایسادم.اصولا توی افتاب باید راه رفت تا گرمت نشه.

قسمت رمانتیک عصر دانشکده فنی تهران بود...شاید عشق به پوسته یه محلی که یه عده ادم میرن توش درس میخونن احمقانه باشه اما جاهایی مثه امیرکبیر شریف دانشکده فنی  از دور برام رمانتیکه.دیوونه شدم؟کاش میشد ...

آرامش خونم با این چن تا تامین میشه.باید یه فکری بکنم دوزشو ببرم بالا.

چرا آخه؟