حس میکنم علم رو به سخره گرفتم و همه ی ساعی هاشو.

حس میکنم این جور یادگرفتن، به کارم نمیاد.

حس میکنم دارم اشتباه میرم.

اما یه حس متناقض دیگه ای هم هست،

کار نیکو کردن از پر کردن است،

اما پر کردن یه  دریا قشنگتر از پر کردنه حوض با عمق ده سانتی متره.

دیگه از الان اونطوری نمیخونم.میخوام یاد بگیرم."درس" رو نه."علم" رو.

__

بیکاری و بطالت یعنی دوازده شب به زور بخوابی، به امید اینکه فردا و پس فردا بیاد،،، تا روز موعود.

این زندگی کردن نیست:(

تازه کلاس زبان رو هم ثبت نام نکردم هنوز.با این اوصاف اگه هر 4 جلسه رو غیبت کنم، می افتم.

اگه برم،ازین حالت بی حالی، بی حال تر میشم و مضطرب تر.

اگه نرم،خیلی میخوره تو ذوقم.

تازه من و مامان الان تنهاییم.و تنهایی با اون خیلی حوصله سر بره.

بخدا اگه حرفمون بکشه به مزدوج شدن من، کوله مو جمع میکنم، یه دعوا راه میندازم پا میشم از خونه میرم تا چهاردهمم نمیام.

من حالم خیلی خوبه.روحیه ام عالیه.هدفهام پیش روم ن.

فقط نمیدونم چی رو باید فدا کنم.کیفیت رو فدای کمیت،یا کمیت رو فدای کیفیت؟

چند روزی هم هست که هی سرم گیج میره در شرف غش کردن قرار میگیرم.بعد به خودم میگم،غلط میکنی ضعیف بازی در آری، انلاین بمون.

قربون خودم برم.همینطور پیش برم مرد میشم.