میگن یا به اندازه ارزوهات تلاش کن یا به اندازه تلاشت ارزو...

دیرتلاش کردن هم جواب نمیده.

چهارساله از سن قانونی دانشگاه رفتنم گذشته،عاقل شدم...خیلی شدید.

اما بادبادکهای هیجانی ارزوهام تو دستم شل تر شد،دوستامو از دست دادم،افراد دشمن دوست نما رو شناختم،عشقو فراموش کردم،بقیه رو بی ارزش کردم،...خدایا جز یه سری از موهبات بین منو خودت، دیگه چی بدست اوردم؟

نمیشد اون شب از سر مامانم بندازی که برای من توطئه نچینه؟نمیشد درک اینو براش میذاشتی که من کنکور دارم؟خدایا چرا نکردی؟چرا گذاشتی هرکاری خواست با من بکنه؟چرا حس های مادرانه رو تو وجودش نذاشتی؟اصلا چرا کاری کردی این دوتا طلاق نگیرن؟

ها؟

این حقم نیست...((ر)) شد دوازده کنکور و من...

میدونی ته دلم شکر میکنم.اما میخوام بدونم چرا.میدونم یه دلیلی هس.

اما دلم میخواست همون سال برم اصفهان...همون سالم میتونستم...

چه چیزا که نخواستم...

چه قدر که این زخمو مخفی کردم...

همون روز که از شدت ناراحتی دفتر خاطراتمو انداختم دور...