من و این همه نشستن؟؟

غیرممکن بود.

نیما برای اینکه دندون قبول شه، براش یه عالم نذر و نیاز شده بود.اونم پسر...از دردونه های خانواده(ازبس ما دختر داریم توفامیل)...مطمئنا سختیاشم کشیده،خداییش پسر بدی هم بنظر نمیرسید.اما خب تو ناف رفاهه.

و اما من.کسی که شاهنامه رو داره پشت سر میذاره.خیلی اوقات فکر میکنم چه زندگی بلبشویی داشتم پ دارم و یه روز کتابش میکنم،اما حقیقت اینه همه سختی رو میگذرونیم.فکر کنم الان از حالت لوسی زندگیم کم شده کم کم دارم استعدادای واقعی غریزیمو نشون میدم.

حالا گذشته از تحلیل موقعیت فعلی، 

حقم نیست به ارزوهام نرسم.

با مذهب رابطه خوبی ندارید؟مشکلی نیس.سعی کنید به زبون خودتون برش گردونید.

من عرفان هم دوست دارم.عرفان عشقم رو.

عشقی که مدتهای مدیدی به مخلوقات الهیم داشتم.و هر ماه،هر سال،از شون ناامیدتر شدم.خوی گرگ بودنو بیشتر دیدم و اتیکت ساده بودن روی خودم رو هم.

میدونم دووم میارم.میدونم شاخص بودن برام یه تصمیمه.

اما بیشتر از ون عشقه.نه عشق زمینی.عشقی که دی پارسال بخاطرش یه شیب بزرگو رد کردم،عشقی که چهارسال پیش بخاطرش بدترین موقع ها رو گذروندم.عشقی که بخاطرش سخت ترین مسئله ها رو حل کردم...

اون عشق برام مبهم شده.کدر شده.نمیدونم چرا.شاید چون سنم بالا رفته.دلم میخواد زمان برگرده..که اگر هم برمیگشت،شاید چون فک میکردم اوه کو تا بیست سالگی....بازم از دستش میدادم.

من عشقمو دوباره بدست میارم.الان آرامش دارم... جایگزین نابی نیست،اما خوبه که حداقل ((هست))

خدا،میدونی چیو میگم.

کمکم کن دوباره ببینمش.

یه چیزی هم اضافه کنم.

یه سریا هستن،حتی خودم گاهی درباره بقیه اینطورم،که وقتی گفتگوی کسی با خدا رو میبینیم،یه نگاه خاصی داریم.انگار الکیه.انکار نیس.

دوس داشتم اون خدایی که من میدیدمو به همه نشون میدادم.البته همیشه نمی بینمش،اما همون لحظاتی هم که هس خیلی ارزشمنده.

خدای من،خیلی واسم معجزه کرده.زیااااد.هم برای خودم هم برای بقیه.

اما هروقت باهاش حرف میزنم انگار میدونم نمی بینمش،فیزیکی،این منو داغون میکنه.عاشقت هست هرچی میگی گوش میده،اما نمیتونی بغلش کنی،نمیتونه بغلت کنه.این فاجعه اس.

.

.

.

من عشقمو میخوام.

و ارامشو

و یه زاغ خدا.یه کاری کن بتونم تا یه سال آینده یه موجودی بگیرم که هی بغلش کنم و بچلونمش:|