سر کلاس با یکی اسم و فامیل بازی کردم.خسروی بهش برخورد و فهمید.اون دختره که داشت کیف میکرد همه ی تقصیر رو انداخت گردن من.خسروی گفت که دیگه با من کاری نداره و منو توی کلاس حساب نمیکنه...که اخر سال هم همه چیز درست شد.

خواهرم طبق معمول داشت فک میزد کنار من،

و من هم تا حدی در حال گوش کردن بودم که فکرم رفت اونجاها...

اینکه الان هیچ معلمی جرات نداره این کار رو با دانش اموزش اونم توی کلاس چهارمش بکنه.اینکه اگه الان اون موقع بود،اگه مامان باباها فرق داشتن شاید حال معلمو میگرفتن که با یه بازی اسم و فامیل سر کلاس، منو تحقیر کرد اونم تا یه سال.

ابتدایی سخت و اوسگل مانندی بود.

دوسش نداشتم.و نمیبخشم معلم هایی که برام خاطره ی بد گذاشتن.

نه می بخشمشون.معلم چهارم ابتداییمو نمی بخشم.یهو حس کردم اگه یکی با من الان این کار رو بکنه چه حالی میشم و چه کارها که نمیکنم.

شاید آه هامون پاشو گرفت...

من انتقام همه ی سختیایی که کشیدمو از روزگار میگیرم.از خودم میگیرم.و از بقیه شاید

خدایا نیتمو خالص کن و منو قدرتمند

دوستت دارم مثه همیشه

راستی خدا من یه زاغ هم میخوام