در آرامشی.دیگه مثل قبل نیستی.اما هر دفعه حس میکنی یه چیزی کمه. ازخودت از نوع کار کشیدن از مغزت یا از استیل زندگیت.

خیلی کم دارم.توی زندگیم. توی رفتارکردن با مغزم. توی حریمی که برای خودم  و بقیه ایجاد کردم.توی محکم خواستن خواسته هام.

زندگیمو بار ها و بارها عوض کردم.یه جاهایی به جا عوض شد و یه جاهایی تریک بود.
سعی نکردم چاله چوله هارو پر کنم تاراهم هموار شه. 
سعی کردم یاد بگیرم خودمو نگاه کنم.
خوب یاد گرفتم انصافا.
حالا نوبت چاله چوله هاس:

\رو مخ ترینش .فغونس/
مهم ترینش. برین ترکشن
اولویت ."برنامه" توی زندگیم(این یه مورد تا موقعی که من آدم بی رگی نشم حل نمیشه.ازونجایی که اکثرا به احساسات بقیه بیشتر اهمیت میدم.در نتیجه برنامه های خودمو قربانی میکنم.پس میشه " تعریفی از اهم بودن بقیه توی زندگیم"
+من توی سنی هستم متاسفانه .که الانم به خودم تبریک میگم شمع بیست و یک رسمی و بیست و شش علمی رو فوت کردم.....که متاسفانه اگه کانکشن نداشته باشم خل میشم.البته اگه هم داشته باشم وقت نازنین رو به هدر میدم.و اگر هم بخوایم در نظر بگیریم که فقط با یکی دو تا فرند بچرخم یه احتمال بی پایه اس چرا که بنده اصلا اهل با یکی چرخیدن نیستم.ماشالا گذشته انقدر برام دوست گذاشته  وقت کم میارم بخوام برای همه بذارمش.
پس یه نتیجه ای میگیرم.باید یه گروه 3 نفره کاملا اوکی باشیم که نقطه اشتراکشون خودم باشم.نگین خوبه.اخلاقا شبیه همیم و اینکه دوست دارم حمایتش کنم.اما خودش دایورت کرده منو.کاش عمو محمد راحت در دسترس بود.
نیست.نبود.احتمالا هم نخواهد بود.......نگین هم نیست.ریحانه هم نیست...شقایق هست.دوره...ولی همه ی اینا بعد از موعوده.
مغزم منفجر میشه وقتی این همه میبافم.


یعنی واقعا جهانی موازی وجود داره که من دیگری درش وجود داره؟اون چطوری زندگی میکنه؟
یعنی فضایی ها واقعا وجود دارن؟حس خیلی غریبی میگه...هیس.درموردشون فک نکن.
 

دارم از زیر صفر جون میکنم به صد برسم.صدی که هیچ وقت نمیرسم مگه اینکه خدارو و خودمو بشناسم.
هنوز به سفر نرسیدم.
هنوز راه طولانی ای دارم.هنوز ...