ساپورتمو اماده کردم،پالتومو پوشیدم و به خونه عمه رفتم.منتظر بود که عمه فاطمه بیاد تا هندونه رو ببرن پیش آرزو تا تزیینش کنه،بهش پیشنهاد کردم که من ببرم.قبول کرد اخر.با یه چاقو منو فرستاد به خونه اونا.ازونجایی که خونه هاشون نزدیک بود یه ربعه رسیدم هندونه ی سنگینی بود،اما رسیدم.یه ساعت طول کشید درستش کنه.بچه ها خواب بودن.عمو رسید و مثلا داشت بازار گرمی میکرد که من یخم باز شه.منم که باهاشون خیلی اوکی نیستم.بعدشم دخی محترمه بیدار شد و مامانش کارو تموم کرد.زنگ زدن عمه مریم،خوش بش و حرف زدن در مورد عمو ها تموم شد ماساژ کمر آرزو توسط حسین هم تموم شد تا رسیدیم خونه عمه اینا.مژگان و صدرا و سعید بودن خیلی گرم باهاشون احوالپرسی کردم.صدرا همون نگاه مخصوص خودشو داشت و ازونجایی که من بزرگترین م و هیچی نمیگم و همه رو دوس دارم مثلا جدی نمیگیرم بی ادبیاشو.جمع شدیم و عکس گرفتیم. قبلش من شوک زده بودم که چه کیک فشنگی اونجاست و کرم کاراملی که هنوز نگرفته خودشو و شربتشم تلخ میزنه.خوشحال بودم.به عمه گفتم زنگ بزنه آمنه، ایمو بودیم یه عالم حرف زدیم و آرزو طبل زد و رقصیدن و حافظ گرفت برای آمنه. بعدم هزارتا جون کندم تا بشه با لپ تاپ تصویری صحبت کنیم با امنه.خیلی طول کشید،ازوصل شدن به نت بگیر تا اکانت درست کردن توی اسکایپ. هرجوری بود درستش کردم.بقیه ایمان نداشتن که میشه درستش کرد.اما وقتی تموم شد،خیلی خوشحال شدم و روی همه رو تا در کم کردم که الان که فکر میکنم میبینم مهمترین نکته برام اون لحظه این بود که من تونستم. نه اینکه رو کم کنی شد.خیلی راحتتر صحبت کردیم،اهنگ گذاشتیم رقصیدیم عین دیوانه ها.عمو ها رفتن اون اتاق.

صدراموند.عمه امنه ازونر دنیا پشت لپ تاپ داشت با ما می رقصید و من یه دفه فکر کردم که ما ادمها پشت اسکرین هم بازهم زنده ایم و خوشحالی میکنیم.

رقصیدیم و من یه ورژن شیطونی ازخودم به نمایشگذاشتم.خیلی ها تعحب کرده بودن.خودمم فک میکردم... بیخیال.

صدرا کرم میریخت و بالاخره یه سریا ساعت نه و نیم رضایت دادن که برنخونه.رفتن خونه ...

وخواهرمو و من و. بابام بودیم که اونا رفتن،من موندم کمک عمه اینا.

راستی آمنه خیلی قربون صدقه ام رفت.ازونجایی که من تعارف کردنو قربون صدقه رفتنو دارم میذارم کنار.البته دارم خیلی سعی میکنم چون یه سری جاها نمیشه.یکم توی ری اکشن ضعیف بودم.عمه هی آرزوی فلان و فلان میکرد برای من از اونور دنیا منم فقط مرسی مرسی و اینا میکردم.اما بازم اوکیه چون جاش خالیه 

شب خوبی بود.

اس ام اس دادم به عمو: تیکه هاتون کمتر از حالت عادی بود.

اولین باری بود که مستقیما میگفتمازشون ناراحتم.چون امشب خوشحالی کنارشونو دوس داشتم.درسته ناخواسته تیکه میندازه و تحقیر میکنه،اما نمیخوام توی دلم بمونه که نتونم و یا باعث شه نتونم بقیه رو ببینم.

شب خوبی بود.

خوب رقصیدیم

بابا و عمو داغون میرقصیدن و من همراهی میکردمشون.

به امید عروسی یکی ک ما رو دعوت کنه مردیم از بی جشنی.