ما ها شدیم هر نقطه ای از یه تابع بدون ضابطه.

من این وسط هنوز شکل نگرفتم.

دیشب رفتیم بیرون و من و آرمی تنها موندیم تا خونشون باهاش رفتم سوار آژانس شدم و رسیدم خونه.

پسره که توآژانس منتظر مشتری بود سوارم کرد،ظاهرا خوب بود.اما دلم میخواست یکی دیگه باشه.شاید وقتی ما رو از پنجره دید تصمیم گرفت خودش برسونتم یا شایدم فکر کردن با اون ظاهر بهتره یه پسری که عادت کرده به اوضاع منو بیاره خونه که اذیت نشه.

چرا الان این مهمه برام.

چرا همه فک میکردن علت خودداری من از اومدنم خجالت از گند زدن زندگیم با مقوله ای بنام بوی باشه.


شده بودیم دخترهای دبیرستانی که شب دارن الافی میکنن توی خیابونای دانشگاه 

فک نمیکردم انقدر بهم خوش بگذره که تصمیم بگیرم هرازچندگاهی در اینده شبا برم طرفای ولیعصر با دوستام خل بازی.


از پا درنیام خوبه.

 یه حس حسرت دارم.شاید از ولگردی نکردنه،شایدم از تنهایی


این روزها خواب تمایل داره به من نزدیک شه و من تمایل دارم به خدا

خسته ام. فَتیگ درونم غلغل میکنه.اما ادامه میدم

وقتی راه میرم و هندزفری توی گوشمه، خستگی تمام زورشو میزنه منو از پا دربیاره

به این فکر میکنم که باید از منفی برسم به صفر و چقدر خوب تونستم قسمتیش  رو انجام بدم.

حالا باید پرواز و تمرین کنم

اما فکر میکردم پایانم چیه.

مرگ تنها و با مریضی 

کشته شدن

یا مردنی در تصادف 

کدوم رو بیشتر دوست دارم.

کشته شدن رو.


اسمون بزرگه اما دلیل نمیشه تصمیم بگیری ازش صرف نظر کنی.

شب بخیر