آرمیتا زنگ زد بهم.گفت که میخواد بره باکو.گفت که میخواد همه بچه های ثامن رو با هم یه جا ببینه.

دلم براش تنگ شده.اما نمیخوام دوستای قدیمیم رو ببینم.

همه شون بلا استثنا وجه مشترکاشون محو شده.چیز مشترکی بینمون نمیبینم جز گذشته.

دلم براش خیلی تنگ شده.

حس خوبی ندارم که داره میره و من ممکنه دیگه نبینمش.

حس خوبی ندارم که پاشم با دوستام برم بیرون و ..نمیدونم بقیش چی میشه.

فک کنم یه سال یا بیشتر هست که دوستی رو از نزدیک حس نکردم و برام واژه دوستی غریبه شده.

بیرون رفتن گپ زدن با دوستام...عادت ندارم به اینا.

اصلا شبیه هم نیستیم.من چادری ..خجالتی .. weirdo به قولی...


نمیرم.

حسرت یه خاطره شاید خوب بهتر از به جا موندن یه خاطره تلخه


این روزا هم تموم میشه.

no pain no gain